۱۳۸۸-۰۹-۵
غذای بیرون + دانکی گاد پارتی
* اگه آدم وقت و حوصله داشته باشه، به نظرم آشپزی یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. ولی خوب همیشه اینطوری نیست. آدم بعضی وقتها که خسته از سرکار میاد، دلش میخواد یه غذای گرم و خوشمزه توی خونه آماده باشه. هرچند که آدم وقتی خودش یه غذای خوشمزه درست میکنه، بیشتر بهش میچسبه:)
* این پاراگراف بالا رو به خاطر ماجرای عجیب دیروز نوشتم. محل کار ما یه جای بزرگیه. هم به خاطر تعداد کارمنداش هم سایر مراجعین! برای همین اینجا برای خودش رستوران داره. موقع ظهر غیر از اونهایی که برای خودشون غذا میارن، به طور متوسط ۳۰۰-۴۰۰ نفر توش غذا میخورن. هر روزم علاوه بر سوپ و سالاد و سایر مخلفات ۳ نوع غذا سرو میشه که باید یکیشو انتخاب کنی. من خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم. دیروز چون میدونستیم باید بریم ماموریت و حدس میزدم اون جلسه طول بکشه، رفتم اونجا ناهار بخرم. بر حسب شانس من یکی از غذاها کوفته تبریزی بود:) این غذا جدیدا به منو اضافه شده بود. به محض اینکه دیدم با خوشحالی داد زدم که من اینو میخوام. یه خانمی که کنارم وایستاده بود، فکر کردم که من ترکم و به زبان ترکی چیزی ازم پرسید. گفتم ترک نیستم. گفت: چه جالب که اینقدر به کوفته تبریزی علاقه داری. خلاصه همین مکالمه کوتاه باعث شد کمی باهاش دوست بشم و تا آوردن غذا یکمی با هم حرف بزنیم.
غذا رو که آوردن دیدم خانمه علاوه بر غذای خودش، ۲ تا ظرف یکبار مصرف و ۲ تا برنج و ۴ تا پیاله قورمه سبزی هم گرفته! هی دل دل کردم که ازش بپرسم یا نه؟ خلاصه دل به دریا زدم و از اونجائیکه میدونستم یه سری پشت میزشون میشینن و سفارش میدن بقیه بچه ها براشون غذا بخرن، گفتم: چه همکارهای بامزه ای داری. همه شون مثل خودم پر خورشتن. من دیگه اینقدر پر خورشتم که مامانم همیشه میگه تو برنج رو روی خورشت میریزی و میخوری یا میگه تو نون رو روی پنیر میریزی و میخوری:) برگشت گفت اینها رو واسه همکارام نمیبرم، اینا رو میبرم خونه واسه شام. گفتم: فکر خوبیه، آدم گاهی اوقات حوصله آشپزی نداره. گفت: نه من کار هر روزم هست! گفتم هر روز از اینجا غذا میخری میبری خونه گرم می کنی واسه شام؟ چرا آشپزی نمی کنی؟ رات دوره؟ گفت نه! از اینجا تا خونه مون یه ربع بیشتر راه نیست. منتها من از آشپزی متنفرم. من تک دختر بودم و مادرم ازم کار نمی کشید، مجرد که بودم هیچوقت آشپزی نکردم الانم نه هیچی بلدم نه ازش خوشم میاد. خوشبختانه اینجا هر روز غذا میدن، میخرم. ۵ شنبه هام که اینجا تعطیله، از رستوران میگیرم و تا شوهرم نیومده میریزم تو قابلمه! گفتم مگه شوهرت نمیدونه آشپزی نمی کنی؟ گفت تو این یکسالی که عروسی کردیم من نذاشتم که بفهمه. همیشه دیرتر از من میاد خونه، برای همین خورشت رو ۲ برابر میگیرم که فکر کنه خودم درست کردم!! گفتم روزهای تعطیل که خونه است بالاخره میفهمه. گفت نه اکثرا یا میریم خونه مامان خودم یا از اونجا غذا میگیرم، یا خونه مامان خودش و فک و فامیل یا میریم رستورانی، جایی. اگه هم نشد بهونه میارم که حوصله ندارم و نیمرو درست میکنم!
خداییش این خانمه در نوع خودش شاهکار بود. من هنوزم باورم نمیشه، تصور اینکه هر روز غذای بیرون رو بخورم حالم رو بد میکنه. من فکر میکنم آدم برای خودش املت هم درست کنه، می ارزه به غذای بیرون!
* دانکی گاد پارتی!!
یکی از دوستای ما با یه پسر ایتالیایی مسلمان شده ازدواج کرده. حالا ماجرای ازدواجشون طولانیه. پریروز من و یکی از دوستای دیگه مون رو دعوت کرده بود که بریم باهم ناهار بخوریم و آشنا بشیم با شوهرش. این دوستم خودش خیلی مقید نیست. خلاصه وقتی رسیدیم، شوهرش دست دراز کرد که با ما دست بده. من عذرخواهی کردم و گفتم که نمیتونم دست بدم. دوستم که همرام بود، چادریه ولی چون دستکش پوشیده بود، با پسره دست داد. پسره برگشت با انگلیسی دست و پا شکسته ای به خانمش گفت که این خانم با اینکه چادری بود، دست داد ولی چرا زهرا دست نداد؟ دوستمم به زبان انگلیسی در جوابش گفت: آره یادم رفت بهت بگم. این زهرا با اینکه بهش نمیاد ولی تو رعایت این چیزا خیلی دانکی گاد پارتی هست!! یهو چشمم چار تا شد، فوری به فارسی ازش پرسیدم: خنگول، چیو واسش دانکی گاد پارتی ترجمه کردی؟ گفت: خر حزب اللهی رو=))))
وای نمیدونین چقدر خندیدیم. بیچاره شوهرشم که نه اصلا فارسی میفهمید، نه می فهمید ما واسه چی در طول این ۲ ساعت هی اینو تکرار می کنیم بلند میخندیم:))


جوون ساده روستایی Reply:
آذر ۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۶ ب.ظ
احمدینژاد کبیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جواب به این نظر
sahar Reply:
آذر ۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۰۸ ق.ظ
tanha chizi ke to va amsale to yad gereftin ine ke be hame marg begino naseza begin.
heyfe taasof ke bekham baraye to bokhoram.bayad mesle khodet harf zad:marg bar khodet
جواب به این نظر