۱۳۸۸-۰۸-۹
معشوقهای ذهن-ساخته!
*من فکر میکنم، خیلی از مواقع ما آدمها عاشق تصویری میشیم که از یک فرد میسازیم نه عاشق چیزی که اون فرد هست. خیلی از مواقع اگه خود حقیقی فردی رو بشناسیم، شاید بهش هیچ ارادتی نورزیم که از دایره دوستانمون هم حذفش کنیم. مخصوصا وقتی کسی رو به طور کامل نمی شناسیم، این مدل دوست داشتن خطرناکتر هم میشه. طرف با شنیدن گلچین شده صفاتی از یک شخص، برای خودش یه تصویر ذهنی از اون آدم میسازه و شروع میکنه هی شاخ و بال دادن به این تصویر. به گمان اینکه وقتی اینطوریه، حتما اینطوری هم هست و اینطوری عمل میکنه و … بعدش که یک زمانی با حقیقت روبرو میشه، یک دفعه همه چیز فرو میریزه.
* میگم من بارها دیدم اینهایی که در دوست داشتن یک نفر ثبات قدم دارن همه شون از یه اصل تبعیت می کنن. منظورم از ثبات قدم اون نوع دوستیه که آهسته و پیوسته است. یعنی مثلا اینطوری نیست که یه زمانی خیلی داغ و تند عاشقش باشن و هیچ نقطه ضعفیش رو نبینن یا برنتابن، و یه زمانی هم با دیدن یا فهمیدن حقایقی، طرف به طور کامل از چشمشون بیفته و اظهار تنفر علنی کنن.
اون اصل هم اینه که از اون فرد یه آدم خاص یا بی عیب و نقص تو ذهنشون نمیسازن. یعنی عاشق تصویر ایده آلی نمیشن که از یک فرد ساختن بلکه عاشق خود اون فرد میشن، با همه نقطه ضعفهایی که داره و میدونن که داره.
منظور من الان اینجا صرفا رابطه عاطفی نیست، ارادت ورزی به شخص خاصی مد نظرم هست. مثلا حتی علاقه به فلان شخصیت ورزشی، یا فلان شخصیت سیاسی هم منظورم هست.
* منطق باینری میگه یا فلانی خوبه یا بد. ولی تو منطق فازی همه چیز نسبیه و لازم نیست به این فکر کنی که کسی رو طرف صفر بذاری و یا یک؟ چون همه چیز به درصدی از صفت مربوط میشه منظورم اینه که اگه خوبی معیاری بین ۱ تا ۱۰۰ باشه فلانی ۶۰ درصد آدم خوبیه و یا اگه قد بلندی عددی بین ۱ تا ۱۰ باشه، فلانی ۴ دهم آدم قد بلندیه.
حالا حتما میگین خوب وقتی ۶۰ درصد خوبه، مشخصه ۴۰ درصد آدم بدیه. خوب آره بیان دیگه اش همینه ولی مفهومی که تو ذهن آدم میاره قابل قیاس با زمانی نیست که بهت میگن: بین صفر و یک، فلانی یک هست. حداقل در مورد تمام آدمها میفهمی که درصدی خوبن و درصدی بد و هیچکس آدم خیلی خاصی نیست که ۱۰۰ باشه و یا هیچکس اونقدر بد نیست که صفر باشه، می بینید؟ ذهنا خیلی فرق میکنه:)
* واضحه که این پاراگراف آخر مال صفات عمومیه. وگرنه روی یک چیزهایی نمیشه با کسی شوخی کرد. مثلا یه صفتی هست من اسمشو میذارم زندگی-مداری. یعنی اینکه طرف آدم خودساخته ای باشه، نگرش مثبت روی زندگی داشته باشه. چطور بگم؟ تو اصطلاح عام میشه مرد (آدم) زندگی. نمیتونم خیلی خوب تعریفش کنم، ولی میشه این رو توی افراد دید و میزانش رو ارزیابی کرد. از روی تاریخچه زندگی فرد و دیدگاههاش. خیلی مواقع می بینی، طرف تحصیلات بالایی داره، سنشم زیاده، ولی حتی قدرت کنترل یه بحران ساده رو توی زندگیش نداره!
مورد دیگه هم اینکه اگه کسی آرمانهای اعتقادی و یا اخلاقی و مذهبی ای که بهش واقعا معتقده و بهشون عمل میکنه، با شما فرق داشته باشه، کنار اومدن باهاش خیلی سخته. شاید ۲ نفری که خیلی اعتقادات مذهبی ندارن، بتونن باهم کنار بیان، ولی به نظرم اگه فردی خیلی معتقد باشه، به هیچ وجه نمیتونه کسی رو که به اعتقاداتش پایبند نیست، تحمل کنه. منظورم در اینجا رابطه های راه دور نیست ها. منظورم رابطه ایه که ۲ فرد باید باهم زندگی کنن (با آرامش دیگه؟) مخصوصا در رابطه دراز-مدت و خوب این نوع سخت گیریها طبیعیه. یادمه یه چیزهایی توی این کتاب “آیا تو آن نیمه گمشده ام هستی” (نوشته باربارا دی آنجلیس) نوشته بود که من خیلی قبولشون داشتم.
* ۲ نفری هم که اعتقادات مذهبی و اخلاقی شون شبیه همه، هم لزوما ممکنه زندگی آرامی نداشته باشن. خوب اینم هست. کلا بعید میدونم، ازدواج کردن تضمینی بده که حتما زندگی آرامی خواهید داشت. بیشتر به خود-ساختگی و استقلال افراد و مدیریتشون تو مواقع بحرانی زندگی بستگی داره. همونی که گفتم زندگی-مدار بودن. دقیقا همین مدل آدمها هم هستن که برای خوشبخت شدن به کسی احتیاج ندارن و در عین حال میتونن برای دیگران خوشبختی به ارمغان بیارن.
* حالا اصلا چرا اینها رو نوشتم؟ راستش خبر طلاق ۲ نفری که میشناختم به گوشم رسید. حالا درباره نوع ازدواج اینهام مینویسم. الان بگم این پست از پست قبلیم هم طولانی تر میشه!


زهرا Reply:
آبان ۹م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۹ ب.ظ
محمد من داشتم شهودی همین توصیف غیر صد در صدی (نادقیق) رو بیان میکردم.
جواب به این نظر