<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: زندگی در غربت و نداشته هایش</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 15:38:56 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
	<item>
		<title>با: آرام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-59577</link>
		<dc:creator>آرام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-59577</guid>
		<description>ناراحت نباش پسر خوب هیچی برا همیشه پا برجا نمی مونه شرایط آدما هر روز در حال تغییر     پس به امید یه تغییر خوب و اساسی تو زندگیت شاد باش</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ناراحت نباش پسر خوب هیچی برا همیشه پا برجا نمی مونه شرایط آدما هر روز در حال تغییر     پس به امید یه تغییر خوب و اساسی تو زندگیت شاد باش</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-59576</link>
		<dc:creator>آرام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-59576</guid>
		<description>نمی دونم جریان چیه که همه می خوان به جای دیگری بودن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دونم جریان چیه که همه می خوان به جای دیگری بودن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پیمان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-57942</link>
		<dc:creator>پیمان</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-57942</guid>
		<description>من شدیدا با زهرا مخالفم.من هم از خانواده ام دور بوده ام ولی چند ماه اما الان پیش خانواده ام هستم ولی خیلی میخوام یک مدت ازشون دور باشم الان اونقدر دلم گرفته که نگو و نپرس.به خدا روزی نیست که صد دفعه ارزوی مرگ نکنم ولی گاهی مرگ هم از ادم گریزان میشود.الان که دارم مینویسم دیگر چشمانم پر اشک شده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من شدیدا با زهرا مخالفم.من هم از خانواده ام دور بوده ام ولی چند ماه اما الان پیش خانواده ام هستم ولی خیلی میخوام یک مدت ازشون دور باشم الان اونقدر دلم گرفته که نگو و نپرس.به خدا روزی نیست که صد دفعه ارزوی مرگ نکنم ولی گاهی مرگ هم از ادم گریزان میشود.الان که دارم مینویسم دیگر چشمانم پر اشک شده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: داود</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-57690</link>
		<dc:creator>داود</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-57690</guid>
		<description>موافقم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موافقم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: داود</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-57689</link>
		<dc:creator>داود</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-57689</guid>
		<description>منم در غربت.....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>منم در غربت&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ممد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-55378</link>
		<dc:creator>ممد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-55378</guid>
		<description>خدا رو شکر که شاغلین و کار دارین ! ما که حدود 9 سال بقول شما تو غربت درس خوندیم و سربازی رفتیم ولی الان بیکاریم چی؟؟؟!!! کاش بجای شما بودم !!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خدا رو شکر که شاغلین و کار دارین ! ما که حدود ۹ سال بقول شما تو غربت درس خوندیم و سربازی رفتیم ولی الان بیکاریم چی؟؟؟!!! کاش بجای شما بودم !!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ممد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-55377</link>
		<dc:creator>ممد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-55377</guid>
		<description>بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ! اونایی هم که این ور هستن دلشون واسه همون غربت شما لک می زنه !!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ! اونایی هم که این ور هستن دلشون واسه همون غربت شما لک می زنه !!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: لیلا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-54758</link>
		<dc:creator>لیلا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-54758</guid>
		<description>منم مث تو خیلی تنهام ولی ای کاش میشد مث بعضی از اینا فکر کرد و بی خیال شی نمیشه دور بود و دلتنگ نبود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>منم مث تو خیلی تنهام ولی ای کاش میشد مث بعضی از اینا فکر کرد و بی خیال شی نمیشه دور بود و دلتنگ نبود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-54701</link>
		<dc:creator>آرام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-54701</guid>
		<description>سلام عزیزم ناراحت نباش اومدم از شرح حال خودم برات بگم تا شاید کمی آروم بگیری منم مثل  تو توی یه شهر غریب درس می خوندم  و همزمان کار می کردم بعد از تموم شدن درسم (راستشو بگم به خاطر احتیاج مالی که داشتم) سر کارم موندم . 7 سال تنهایی و  غربت با کوله باری از نداشتن ها و گریه های شبانه که مطمئنم خیلی باهاشون دمخوری. اما کاش الان همون نداشتن ها بودن و همون گریه ها و همون بی کسی ها 
5 ماه پیش با یکی از همکارام که همه ازش تعریف و تمجید می کردن و همیشه به خوبی و درستی ازش یاد می کردن ازدواج کردم. که ای کاش این کارو نمی کردم شوهرم ناتو از آب در اومد با یه زن دیگه ارتباط داره و حاضر نیست دست از کارش برداره - خیلی غصه می خورم خانواده ام نیستن تا ازشون کمک بخوام یعنی راستش دلم نمی خواد از وضعیتم آگاه بشن آخه من پدر ندارم و مادرم خیلی سختی کشیده چه جوری دلم میاد بهش بگم دخترش بدبخت شده، عزیزم الان که دارم برات می نویسم بغض عجیبی گلویم را آزار می ده. می دونی فرق این بغض و اون بغضی که تو داری چیه بغض من سر بدبخته و بغض تو از سر دلتنگی بغض تو با یه رب گریه کردن فروکش می کنه اما بغض من منو بیشتر در منجلابی که توش افتادم فرو می بره و راه فراری نیست . حالا من موندم با 8 میلیون بدهکاری بابت تهیه جهیزیه ،‌یه کار نیمه وقت و یه شوهر بی وفا که تمام آرزو هام رو خراب کرد و اون دل تنگی هایی که تو ازش حرف می زنی ....پس غصه نخور وضعیت تو  خیلی بهتر از منه. برات دعا می کنم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام عزیزم ناراحت نباش اومدم از شرح حال خودم برات بگم تا شاید کمی آروم بگیری منم مثل  تو توی یه شهر غریب درس می خوندم  و همزمان کار می کردم بعد از تموم شدن درسم (راستشو بگم به خاطر احتیاج مالی که داشتم) سر کارم موندم . ۷ سال تنهایی و  غربت با کوله باری از نداشتن ها و گریه های شبانه که مطمئنم خیلی باهاشون دمخوری. اما کاش الان همون نداشتن ها بودن و همون گریه ها و همون بی کسی ها<br />
۵ ماه پیش با یکی از همکارام که همه ازش تعریف و تمجید می کردن و همیشه به خوبی و درستی ازش یاد می کردن ازدواج کردم. که ای کاش این کارو نمی کردم شوهرم ناتو از آب در اومد با یه زن دیگه ارتباط داره و حاضر نیست دست از کارش برداره &#8211; خیلی غصه می خورم خانواده ام نیستن تا ازشون کمک بخوام یعنی راستش دلم نمی خواد از وضعیتم آگاه بشن آخه من پدر ندارم و مادرم خیلی سختی کشیده چه جوری دلم میاد بهش بگم دخترش بدبخت شده، عزیزم الان که دارم برات می نویسم بغض عجیبی گلویم را آزار می ده. می دونی فرق این بغض و اون بغضی که تو داری چیه بغض من سر بدبخته و بغض تو از سر دلتنگی بغض تو با یه رب گریه کردن فروکش می کنه اما بغض من منو بیشتر در منجلابی که توش افتادم فرو می بره و راه فراری نیست . حالا من موندم با ۸ میلیون بدهکاری بابت تهیه جهیزیه ،‌یه کار نیمه وقت و یه شوهر بی وفا که تمام آرزو هام رو خراب کرد و اون دل تنگی هایی که تو ازش حرف می زنی &#8230;.پس غصه نخور وضعیت تو  خیلی بهتر از منه. برات دعا می کنم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهناز</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/08/living-in-estrangement/comment-page-1/#comment-51322</link>
		<dc:creator>مهناز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=6035#comment-51322</guid>
		<description>ای کاش به حای تو یودم
ای کاش غربت من فقط در حد یک شهر ایران بود....
من دارم اینخا دق میکنم...دلم ضعف می ره برا همه چیزه ایران ....
خارج فقط 3-4 ماه اولش جذابه بعد از اون میشه یه مرگ تدریجی....خیلی سخته 
اخه تهران هم غربته... دختر خوب!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ای کاش به حای تو یودم<br />
ای کاش غربت من فقط در حد یک شهر ایران بود&#8230;.<br />
من دارم اینخا دق میکنم&#8230;دلم ضعف می ره برا همه چیزه ایران &#8230;.<br />
خارج فقط ۳-۴ ماه اولش جذابه بعد از اون میشه یه مرگ تدریجی&#8230;.خیلی سخته<br />
اخه تهران هم غربته&#8230; دختر خوب!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

