۱۳۸۸-۰۸-۲۰
زندگی در غربت و نداشته هایش
آدم وقتی توی غربت زندگی کنه، یعنی هرجایی دور از خانواده اش زندگی کنه، هرچقدرم رضایت داشته باشه بازم یه چیزهایی تو زندگیش نیست و همیشه حسرتشون توی دلش هست و هروقت یه خاطره ای راجع به شون میبینه، میشنوه یا میخونه، دوباره دلش پر میکشه. مثل شوخیها و غیرتی شدن های باباش، صدا و محبتهای بی دریغ مامانش، دستپختهای مامان، دعواهاش با خواهرهاش، حرص خوردنها از دست داداش هاش اصلا هر چیزی که مربوط به خونه است، هرچقدرم که وقتی اونجا بودی برات ناخوش آیند بود. مثلا اینکه یکی از لذتهای داداشت این بود که هی حرصت بده تا زمانی که اشکت در بیاد، بعدش بیاد بغلت کنه و سعی کنه از دلت در بیاد. حالا این وقتی که معمولی میشد، از شدت عصبانیت منفجر میشدی ولی حالا که نیست دلت تنگ میشه.
*صبح تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. یه دختر تپل ۱۵ ساله نفس نفس زنان اومد اونجا نشست، چند دقیقه بعد یه خانم و آقای تپل دیگه اومدن پیشش و به دختره گفتن: مگه ندیدی دکتر چی میگفت؟ پیاده روی بهترین راه برای لاغر شدنه. بلند شو، بشینی نشستی ها. دختر هر بار روی به یکی از اونها میگفت: نمیتونم مامان، خسته شدم بابا. بالاخره با کلی تشویق مامان باباش و کلی ناز و ادا بلند شد که برن به ادامه پیاده روی سه نفری شون برسن. وای خدا میدونه چقدر به جمع خانوادگی شون حسودیم شد.
* دیروز هم توی مترو ۲ تا دختر روبروی من نشسته بودن. از خونه یکیشون بهش زنگ زدن که کی میاد؟ آخراش پرسید که شام چی دارن؟ تلفنش که تموم شد، برگشت به دوستش گفت که آخ جون امشب خورشت کرفس داریم، همراه ماست خیار. دوستشم گفت که وای چقدر هوس کردم. بلافاصله زنگ زد خونه شون که من یک ساعت دیگه میرسم، مامان اگه میتونی ماست خیار درست کن، خیلی هوس کردم. بعدشم برگشت به دوستش گفت که مامان گفته میخواد درست کنه. وای نمیدونین چه حالی شدم و چقدر دلم برای خودم سوخت که شاهد این مکالمه بودم. حالا من می اومدم خونه باید خودم برای خودم درست کنم. بعدش فقط این نبود که، هر خاطره مربوط به خانواده که واسه هم تعریف میکردم من غصه ام میگرفت. البته خوب اونا تقصیر نداشتن، نمیدونستن که روبروشون کسی نشسته که از خانواده اش دوره.
* وقتی تو یه شهر غریب زندگی می کنی، دیگه نمیتونی به مامانم زنگ بزنی بگی هوس فلان غذا رو کردی. دیگه با بابات نمیری بیرون که وقتی یه پسری بهت نگاه کرد چپ چپ بهش نگاه کنه و غیرتی بشه، ته دلت ذوق کنی و بهش ریز بخندی. دیگه داداشت نیست که راه به راه مسخره ات کنه و وقتی اشکت در اومد، بیاد دلداریت بده. دیگه خواهرت نیست که باهاش دعوا کنی و سر مالکیت لباسها و کفشها و کمد گیس کشی راه بندازی. دیگه هر روز نگران دیر کردن آبجی کوچیکه از راه دبیرستان نیستی. دیگه نمیدونی الان خونه شام و ناهار چی دارن. فقط میتونی زنگ بزنی و بپرسی و اگه غذای مورد علاقه ات بود حسرت بخوری. بعدش اونام بگن کاش میشد از طریق سیمهای تلفن واست فرستاد. دیگه مامانت نیست که لوست کنه، هی غذای مورد علاقه تو بپزه که آشتی کنی. چقدر خانواده و دور هم بودن خوبه.
* زور نیست که. باید قبول کنی یک چیزهای خیلی قشنگ رو دیگه واقعا نداری. مثل خونه، حیاطش، مثل خیلی چیزها. اصلا یکسری جملات دیگه تو زندگیت جا ندارن. مثل خریدهای دسته جمعی. غذا خوردنهای دسته جمعی. بیرون رفتنهای دسته جمعی.
* نمیدونم. گاهی اوقات مثال الان، فکر میکنم موندم تو تهران اشتباه ترین کار زندگیم بوده و هست. من به حرف دوستام اعتماد کردم، به خصوص صمیمی ترین دوست دوره دبیرستانم. من دانشجو که بودم کار هم میکردم، بعدش اونهایی که فارغ التحصیل شده بودن، مدام توی گوشم میگفتن نیای شمال ها. بچسب به کارت. اینجا بیای بیکار میمونی، دیوونه میشی. باور کنید در اولین فرصتی که یه کار خوب توی شمال گیرم بیاد، با سر میرم! گاهی اوقات فکر میکنم من همون موقع اشتباه کردم. کاش با پای خودم میرفتم اونجا دنبال کار می گشتم. کارش هرچی که بود، هرچقدرم که سطحش پائینتر بود، اقلاش این بود که شبها پیش خانواده ات هستی. غذای گرم، خونه تمیز و آرام. کسانی که واقعا دوستت دارن و تو هم دوستشون داری.


زهرا Reply:
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۰ ب.ظ
حماد به نظرم کار خیلی درستی می کنی:)
جواب به این نظر
حماد Reply:
آبان ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۱ ب.ظ
مرسی که اعتماد به نفس میدی :)
جواب به این نظر