۱۳۸۸-۰۸-۲۶
خاطرهی آتش سوزی در متروی تهران
* دیروز تقریبا ساعت ۷ غروب، قطاری که ما توش بودیم، تو ایستگاه حسن آباد آتش گرفت! برای دومین بار توی زندگیم واقعا احساس کردم مرگ چقدر به آدم نزدیکه. اولش که بوی سوختگی توی تونل می اومد و قطار لحظاتی ایستاد، این خانم کناری من شروع کرد به آیه الکرسی خوندن. اونقدر با صدای بلند میخوند که بهم استرس وارد میکرد. خلاصه هر لحظه بوی سوختگی بیشتر میشد که یکباره دیدم صدای جیغ و فریاد واگنی از خانما که سمت آقایونه، بیشتر شد. نگاه کردم دیدم اوه اوه. اون واگنی که متصل به ماست و آقایون توش هستن از بالاش دود شدیدی میاد. قطار بعد از چند دقیقه رسید به ایستگاه حسن آباد، بعدش میدونین اینجا چی ترسناک بود؟ برق قطار رو قطع کردن (شایدم قطع شد) و درها باز نمیشد! فقط خدا میدونه من چقدر اینجا ناراحت شدم که چرا برای خودم وصیت نامه ننوشتم تا حالا؟! خانمها هرچی به شیشه و در میکوبیدن بی فایده بود. یه خانمه حتی کپسول رو برداشت و کوبید بازم باز نشد تا اینکه یه مامور قطار از بیرون گفت که اهرم رو بکشید و همزمان با یه وسیله نوک تیزی در رو باز کرد. دیگه خودتون حدس بزنید ملت چطوری میخواستن خارج بشن!! به محض خارج شدن دیدم اکثر پنجره های قطار شکسته شده و آقایون از اون طریق مبادرت به خروج کردن. دقیقا روبروی ما یه خروجی بود که وقتی جمعیت خواستن از اونجا خارج بشن به بن بست برمیخوردن!! ناچار برگشتیم به ایستگاه پر از دود و شعله های آتش بالای قطار که توسط مامورین داشت خاموش میشد تا از یه خروجی دیگه بریم بیرون.

* حالا این ملتی که از قطار نجات پیدا کرده بودن، ول کن ایستگاه نبودن. علیرغم همه اخطار و آژیر که ایستگاه رو ترک کنید، خیلی از آقایون اون جلو وایستاده بودن و داشتن از منظره آتش سوزی با موبایلشون فیلم میگرفتن. البته منم فیلم گرفتم اونم وقتی که رفتم قسمت پله برقی. چون هنوز اون لحظه اخطار خروج از ایستگاه رو نداده بودن و منم اون محل واسم آشنا نبود و منتظر متروی بعدی بودم!! جالبه که خورده شیشه های قطار تا اون قسمت پرتاب شده بودن! خیلی دلم میخواست فیلمش رو بذارم اینجا، به خصوص از این جمعیت فیلمبردار هم فیلم گرفتم، ولی چون قسمت خانمها فن اش خراب بود و خیلی ها مانتو و روسری شون رو در آورده بودن و همونطوری از ایستگاه خارج میشدن و توی فیلم چهره شون معلومه، نمیشه بذارم اینجا. شاید راضی نباشن. صحنه اش خیلی ترسناک بود. بعضیا حتی وسایلشون رو انداخته بودن که سریعتر از ایستگاه خارج بشن. من دقیقا تا یکساعت بعدش با یادآوری اون صحنه دود توی واگن و باز نشدن درها، تمام بدنم می لرزید.
* حالا یه صحنه بامزه هم اتفاق افتاد. روی پله ها یه لنگه کفش زنونه بود. بعد خوب جمعیت به سرعت در حال خروج بودن و یه عده هم در حال ورود به ایستگاه. هرچی می گفتیم قطار آتیش گرفته فکر میکردن شوخی می کنیم، همینطوری وارد میشدن. یه پسره اون لنگه کفش زنونه رو برداشته بود وتاب میداد و توی اون شلوغی میگفت: سیندرلای من کجایی که یه لنگه کفشت رو پیدا کردم و منتظرم بیای که پات کنم. من واقعا عاشق این روحیه طنزپردازی ملت در سختترین لحظات هستم:))
این سرعت یه کلاغ چهل کلاغ ملت منو کشته. هنوز ۵ دقیقه از حادثه نگذشته بود که مغازه داری که از جلوی مغازه اش رد میشدم ازم پرسید: خانم شنیدم توی مترو، بمبگذاری یا تیراندازی شده، چند نفر کشته شدن؟!!!


سعید Reply:
آبان ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۷ ب.ظ
کجاسسسسسسسسسسسسست؟!!!
جواب به این نظر