۱۳۸۸-۰۷-۲۲
تلاش مذبوحانه…
* بچه که بودم، نمیتونستم حرف “ر” رو درست تلفظ کنم. یعنی به جای “ر” میگفتم “ی”. مثلا زهرا رو میگفتم زهیا. دائیم از این مدل حرف زدن من خوشش می اومد. هروقت می اومد خونه مون یا میرفتیم خونه مادربزرگ، هی کلماتی که “ر” توشون زیاد داره رو میگفت بهم که تلفظ کنم و بعد تلفظ من می خندید. یکی از این کلماتی که خوشش می اومد، “یارو” بود. هی میگفت این کلمه رو تلفظ کنم و من میگفتم: “یایو” و اونم خوشش می اومد و میخندید. اون موقع من ناراحت میشدم و پاهام رو محکم روی زمین می کوبیدم و تلاش میکردم که درستش رو بگم. چند بار کلمه رو توی ذهنم تلفظ میکردم و آخرش بازم با صدای بلند میگفتم: “یاایوووو…” و دائیم بازم میخندید.
* بعدها تلفظم درست شد. ولی هنوزم تو مواجهه با نقطه ضعفهام همون طوریم. مثل همون دختربچه ۵-۶ ساله لجبازی میشم که پاشو محکم روی زمین میکوبه و معتقده که اشتباه نکرده و سعی میکنه که جبرانش کنه، ولی بدترش میکنه. گاهی اوقات قدرت این دخترک ۵-۶ ساله ای که تو وجودم زندگی میکنه، خیلی زیاد میشه. نمیتونم مهارش کنم.
* این پست رو با پست قبلیم که هر ۲ تاشو تو امروز نوشتم مقایسه میکنم، یاد این پست فاصله غم و شادی می افتم:
و گاهی اوقات، فاصله شادی و محزونی انسان، همین قدر ناچیز است:
به فاصله نوشتن دو پست متوالی در یک وبلاگ!


زهرا Reply:
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۳:۴۳ ب.ظ
نه موسیو جان کامنتت هست:)) دارم یه سری تغییرات میدیم