اعتماد به نفس از نوع مثبت

* دیدین گاهی اوقات یکسری دوستامون تو جمعای دوستانه از مشخصات مورد علاقه شون برای همسر آینده میگن ولی بعدش که ازدواج می کنن طرف کلا یه چیز دیگه است و با اینحال بازم میگن عاشقشن؟

* ۴شنبه سر امتحان آئین نامه شهری یکی از دخترهای دانشگاهمون رو دیدم و طبق معمول اینجور دیدارها بیشتر درباره اینکه فلانی و فلانی چی شدن میگذره. یکی از کسانی که حرفش به میون اومد یکی از دخترهای خیلی خوشگل خوابگاه ما بود. این دختر واقعا زیبا و خوش اندام و فوق العاده باهوش بود و خوب طبیعیه دیگه خودتون حدس بزنید چقدر خواستگار و چه معیارهایی هم البته داشت! حالا این دوستم گفت فلانی ازدواج کرده. فورا کنجکاو شدم که ببینم طرف کیه و چیکاره است و اصولا چه شکلیه؟ که گفت عروسی شون رفته و با موبایل ازشون عکس گرفته. به محض دیدن عکس، پسره رو شناختم.  جالبه که بدونید پسره یه پسر بسیار لاغر با قد حدودا ۱۶۶ هست. و بامزه تر اینکه پیشنهاد رابطه و ازدواج رو همین دوستم به پسره داده و البته برای من قابل درک و احترامه که چرا اینکارو کرده؟ هرچند که دوستم میگفت دختره خیلی از پسره سرتره و این حرفها!

* اینها رو گفتم که درباره این پسره بنویسم، چون به نطرم موجود قابل تحسینی بود. یکی از مهمترین ویژگیهای این پسره مردانگی و اعتماد به نفس بالاش بود و من ایمان دارم همین رمز موفقیتش تو زندگی بوده. موقعی که من دانشجو بودم، یکبار دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران متولی برگزاری جشنواره موسیقی دانشجویی شده بود که اتفاقا خیلی از اساتید ساز و آواز ایران (حالا چه سنتی چه کلاسیک) دعوت شده بودن. برای نمونه حتی آقای شهرام ناظری هم برنامه داشتند.
قرار شده بود برای این جشنواره یک وبسایت رسمی درست کنن. برای همین به مرکز انفورماتیک سپره بودن که چند نفر رو معرفی کنن و خب منم جز معرفی شدگان بودم. کلا ۳ نفر بیشتر نبودیم یه تایپیست بود و ۲ نفر هم مسئول طراحی و بروزرسانی سایت و اینجور چیزها.

* با اینکه نزدیک امتحانات آخر ترم بود من قبول کردم چون هم به نسبت دانشجو بودنم پول خوبی میدادن و هم اینکه خودتون از بچه های دانشکده هنرهای زیبا خبردارید، هم فال بود هم تماشا!:) اونایی که دانشگاه تهرانین از سرو وضع بچه های هنری خبر دارن. اونائی هم که خبر ندارن کافیه یه بار دم دانشکده هنرهای زیبا کشیک بدن ببینن چه خبره:دی خلاصه ما رفتیم تو یه ساختمونی تو خیابان ۱۶ آذر که محل برگزاری نمایشگاه سازها بود که هم به دانشگاه نزدیک باشیم و هم به نمایشگاه که خبرها سریع به سایت رسونده بشه. از همون روز اولی که ما وارد شدیم، این دخترهای آنچنانی دانشکده هنر، اسم یه آقایی از زبونشون نمی افتاد (همین آقا پسر) بعدش من در طول هفته همش کنجکاو بودم که ببینم این پسره کیه؟ چه شکلیه که اینقدر بین این دخترهای خوشگل سانتی مانتال محبوب قلبهاست و اینقدرم پسرها ازش حساب میبرن (یکی از مسئولین جشنواره هم بود). خلاصه سه شنبه هفته برگزاری، دخترا شاد و شنگول که امروز فلانی میاد اینجا. اونروز تایپیست ما حالش بد بود و نیومد که دیدم یه پسر ریزه میزه عینکی خیلی فرز وارد اتاق شد و گفت که باید یه خبری مبنی بر اینکه استااااد نمیدونم چی چی که دارنده سازهای سنتی چندین سال قبل ایران هست داره میاد و برنامه و سخنرانی داره و به من گفت که اینها رو بنویسم! منم که اون موقع باد و افه مهندسی تو کله ام بود، برگشتم گفتم من تایپیست نیستم و خبر رو بدید کسی دیگه تایپ کنه که دیدم بنده خدا گفت که آیا میتونه از سیستم فلانی استفاده کنه و اگه ممکنه یوزر و پسورد رو بدم بهش. بعدشم خیلی عادی و بدون اینکه متلکی تو حرفا یا کاراش باشه شروع به تایپ کرد. واااای نمیدونین چقققدر خجالت کشیدم ولی از اونجائیکه کله شقم سعی کردم به روی خودم نیارم و بعد اینکه کارش تموم شد گفت بقیه رو بلد نیست و اگه ممکنه من کاملش کنم!

* این پسره خودش سنتور میزد. روز مسابقه کار من تموم شده بود و دعوت کرد که بریم سالن اصلی گوش کنیم. مام چون کارت کارمندان رو داشتیم راحت وارد سالن وحشتناک شلوغ اونجا شدیم. اکثر دانشجوهای شرکت کننده همراه خانواده شون اومده بودن. ولی این پسره کسی باهاش نبود. خلاصه مراسم شروع شد و اتفاقا خودشم شرکت کننده بود و اتفاقا برنده هم شد. آخر مراسم جایزه و اینا تایپیست ما برگشت گفت آقای ایکس چرا پدر و مادرتون رو دعوت نکردید؟ یه دفعه اون جمع برنده ها و خانواده های شیکان پیکان همه ساکت شدن ببینن پسره چی میگه که با اعتماد به نفس کامل و بدون هیچ ناراحتی یا لرزش صدایی گفت که مادر عزیزش قادر به حرکت نیست و پدرشونم الان با اوستاشون تو جاده ان و دارن با کامیون بار میبرن زاهدان. واااای گفتن اینها تو اون جمع اصلا کار هرکسی نبودهااا. من که به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم.

* یه کم هم از حاشیه های این جشنواره بگم. یکی از سازهای نمایشگاه یک چنگ به ارتفاع ۲ متر بود که بخشهایش از طلا ساخته شده بود (یا روکش طلا داشت یه همچو چیزی) و پروژه لیسانس یا فوق لیسانس یه خانمی بود. بعد این چنگه خیلی مورد توجه خبرنگارها و عکاسها بود. یه بار واحد خبر صدا و سیما اومده بودن که از نمایشگاه سازها خبر تهیه کنن برای بخش خبری شبکه ۴ و اخبار علمی فرهنگی هنری شبکه ۲٫ و قرار شد از بین اون جمع یکی تظاهر کنه که مثلا داره چنگ رو نگاه میکنه و ازش فیلم بگیرن. خلااااصه چون سر و وضع من بچه مثبتی بود منو انتخاب کردن. بعدش خلاصه۱،۲،۳ دادن و منم الکی متفکر دور چنگ می گشتم که کارگردانه کات داد!:)) و گفت که مانتوش کمی تنگه! تو اون جمع گشتن که یه چیزی پیدا کنن که من تنم کنم و دوباره از نو که یه دختر خانم سانتی مانتالی از این جلیقه های کار شده سنتی پوشیده بود گفتن اینو رو مانتوم بپوشم. خلاصه اون روز من ۱۰ بار رفتم تا راضی شدن که خوب شده و ال و بل. بعدش ذوق کنانه زنگ زدم شمال که کی اخبار رو ببینن که منو نشون میده!! :دی حالا فکر کردین توی تلویزیون چی نشون دادن؟ هیچی. حدودا ۳۰ ثانیه از نمایشگاه و یه خانمی که از پشت نشون داده میشد که قدم زنان چنگ رو نگاه میکنه و سپس گردش به راست داره!:))

* لینکهای مرتبط:
۱- اعتماد به نفس از نوع منفی!
۲- آیا اعتماد به نفس اکتسابی است؟
۳- اعتماد به نفس

۳۱ نظر

  1. پارسا همتی ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱:۴۰ ب.ظ

    پسره خیلی مرد بوده خداییش! خداییش!

  2. Amer ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱:۴۶ ب.ظ

    بینش و برداشت و بیان بسیار بکری دارین

  3. یک رهگذر ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱:۴۷ ب.ظ

    “هرچند که دوستم میگفت دختره خیلی از پسره سرتره و این حرفها!”

    زهرا جان خودت بهتر میدونی‌، ولی‌ با در نظر گرفتن این احتمال که این دوستانت اینجارو بخونن آیا نقل قول کردن این جمله اینقدر ضروری بود؟!

    زهرا Reply:

    اون ۲ تا که مطمئنم نمیخونن. ولی این دوستم که سر امتحان دیدمش اینجا رو میخونه

  4. مهدی ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۲:۱۳ ب.ظ

    اتفاقاً یه دوستی تو دانشگاه داشتم که رشته معماری میخوند. کپی همین پسری که میگی.مو نمیزنه با این که میگی D:

    کلاً دانشکده هنریا همه جا همین طوراً

    و صد البته عامل ترقی اعتماد به نفس هست. تو همه چیز.

    راستی میشه توضیح بدی آیین نامه شهری چیه؟؟؟!!! تا اونجا که من میدونم یه امتهان ائین نامه داریم یه امتحان هم شهری. آیین نامه شهری جدیده D: فکر کن مثلاً همین طور که داری دنده عوض میکنی باید تست بزنی.

    زهرا Reply:

    نه بابا همونه!:))
    مگه اسمش آئین نامه شهری نیست؟ :دی

    parsa Reply:

    ائین نامه شهری درسته!!! شما خودتو ناراحت نکن زهرا خانم ماهم به احترام اعتماد به نفس شماازنوع مثبت
    میگیم ائین نامه شهری وهمینﺝا از فرهنگستان زبان وادب پارسی می خواهیم این واﺛ ه رابه واﺛ گان این زبان بیفزاید وهمﭺنین می خواهیم خانم مهندس انفورماتیک رابه استخدام خود در بیاورد
    مگه نه اینکه در ایران هیﭺکس سرﺝای خود نیست!

  5. سانی ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۲:۴۳ ب.ظ

    چقدر این اخلاق پسره رو دوست داشتم. آخه ما ایرانیا بیشتر اهل دک و پزیم و کم پیدا میشه چنین رفتارهایی از کسی ببینینم

  6. ناشناس ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۳:۱۷ ب.ظ

    با سلام
    قلم شما در چارقد، نشریه‌ی دخترانه‌‌ی الکترونیکی خالی است
    خوشحال می‌شویم همراهمان باشید!

  7. پدرام ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۴:۰۷ ب.ظ

    بی تعارف می گم یکی از قشنگترین پست هاتون همین پست بود . دوست دارم صدبار بخونمش . خوشحالم به قول خودتون بعد از مدتها بازهم خودتون شدین و این پست را نوشتین .

    زهرا Reply:

    ممنونم شما لطف دارید:)

  8. پور پدر ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۴:۳۴ ب.ظ

    خدایی کار درست بوده!

    خدا هم جزاش رو بهش داده D:

  9. استغفرالله ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۸:۴۹ ب.ظ

    خواهر زهرا سنتور حرامه لطفا رعایت کنید جهنم رو واسه خودتون و دیگران به بهای ارزان نخرید
    استغفرالله ۳۱۳ مرتبه

  10. استغفرالله ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۸:۵۲ ب.ظ

    آخر من چه گفتم که این وبلاگ در پیت سانسورش میکنه ؟
    از نشانه های آخر الزمان سلطه زنان بر مردانه خواهر زهرا بیان عقاید در وبلاگ برای جنس مونث حرامه دست بردارید از فعل حرام وگرنه سر مبارکه از دم تیغ الهی میگذره

  11. علی ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱۰:۲۵ ب.ظ

    من کلاً وبلاگتونو دوست دارم؛ اما نمی‌دونم چرا بعضی از پست‌هاتونو که می‌خونم احساس می‌کنم نشستم دارم با شمسی خانوم سبزی پاک می‌کنم :-/

  12. امیر ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱۱:۳۷ ب.ظ

    خب پسره گفت که بابام شاگرد شوفره یه صفحه رو هم تایپ کرد بعد دختر خوشگله عاشقش شد و با هم ازدواج کردن…!!!
    میشه یه کم توضیح بدین چی شد؟…؟!بعد پسره تو دانشکده هنر بود و دختر همکلاس تو؟تو جشنواره همو دیدن؟!؟…لیلی قصه ات مرد بود یا زن..!؟
    می گم یه رمان بنویس اسمش رو بذار (ربطشو پیدا کن)…یا…

  13. خداحافظ کانادا ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۱۲:۱۱ ق.ظ

    سلام زهرا جان

    چند وقتی‌ هست به من کمتر سر می‌‌زنی :(

    خداحافظ کانادا

  14. پریزاد ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

    سلام.با این مشخصاتی که شما از این اقاپسر نوشتین پس معلومه که اون خانم انتخاب اشتباهی نکرده وفکر می کنم برای پاراگراف اولتون یه مثال دیگه می زدین بهتر بود.

  15. امیدوار ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۱:۰۱ ب.ظ

    مبارکشون باشه!

  16. ناشناس ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۳:۱۸ ب.ظ

    سلام
    قلم گرم و دل صریحی دارید
    به ما هم سربزنید
    http://www.koodak-daroon.blogfa.com

  17. ناشناس ۱۳۸۸-۰۷-۴، ۳:۲۱ ب.ظ

    سلام
    قلم گرم و دل صریحی دارید!
    به ما هم سربزنید
    http://kodake-daroon.blogfa.com

  18. فرهمند پور ۱۳۸۸-۰۷-۵، ۱:۱۸ ق.ظ

    پست جالبی بود!

  19. motarjem ۱۳۸۸-۰۷-۵، ۹:۰۲ ب.ظ

    post e jalebi bood

  20. یاسر ۱۳۸۸-۰۷-۶، ۱:۲۹ ق.ظ

    چه تابلو شماره میدی داداش
    این آبجی هم که نامردی نکرد و صاف گذاشتش در معرض دید عموم

  21. ششششش ۱۳۸۸-۰۷-۸، ۱۱:۵۸ ب.ظ

    تابلو !!!!!!!!

  22. aerospace man ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۱۲:۰۰ ق.ظ

    کاش بیشتر در مورد اون پسره مینوشتی
    رجوع کنید به نظر امیر (۳/۷/۸۸)

  23. علی م ۱۳۸۸-۰۷-۱۱، ۵:۱۷ ق.ظ

    واقعا جذاب و عالی نوشتید

  24. حمید ۱۳۸۸-۱۲-۱۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

    چه باحال !!!

  25. kir koloft ۱۳۸۸-۱۲-۲۳، ۲:۱۴ ق.ظ

    kiram to ja gozet ba in kos sherat kale kiri

  26. kir koloft ۱۳۸۸-۱۲-۲۳، ۴:۰۵ ب.ظ

    kos kesh be morovat kone bande kiam hanoz ta tah nakardam nafaset dare migire nafaset dare migire

  27. جلال ۱۳۸۹-۰۳-۲۱، ۴:۰۶ ق.ظ

    شاهنامه آخرش خوشه.به نظرم دختر خانوما به خیالشون برده هستند. همین که برده خوبی باشن کافیه.j.j.