زندگی جنگ و دیگر هیچ

* میدانی در سحرگاه امروز چه اتفاقی اقتاد؟ فرمانده دستور داده بود که پناهگاه ویتنام شمالی را با فانتوم بمباران کنند ولی پناهگاه خیلی نزدیک محل زخمیها بود. بمب درست وسط زخمیها افتاد و موجب قتل عام وحشتناکی شد. این اشتباه سبب شد که ما اولین هلیکوپتر را از دست دادیم. وقتی هلکوپتر دوم رسید خلبانش گفت: هلکوپتری که قرار بود سوارش شویم توسط ویت کنگ ها سقوط کرده است. با شنیدن این خبر فقط لرزشی در خودم احساس کردم. میدانی؛ انسان زود به همه چیز عادت میکند. از اینکه قرار بوده بمیریم و نمرده ایم زیاد تعجب نمیکنیم. برایمان عادت شده و عادت کرده ایم که در برابر خرابیها و بیرحمیها حتی مژه هم بر هم نزنیم. درعین حال زندگی شیرین است…

* از جرج میپرسم:
- در وقت شلیک به چه جیز فکر میکنی؟
- فقط به کشتن و اینکه کشته نشوم. همیشه هنگام حمله ترس عجیبی همه وجودم را فرا میگیرد اولین باری که برای حمله میرفتم از زنم کاغذی رسیده بود که نوشته بود حامله است.  از ترس داشتم میمردم، دوستم باب در کنارم بود. با هم به ویتنام آمده بودیم و همیشه با هم بودیم. مثل دو یار جدانشدنی.
وقتی موشک به طرف ما پرتاب شد آن را دیدم، بدون آن که چیزی به باب بگویم، ‌با چتر نجات به زمین پریدم. او را خبر نکردم میدانی؟! فقط به فکر خودم بودم و در همان حال که فقط به به خودم می اندیشیدم، دیدم… دیدم که باب منفجر شد. او مرد…

* یک ویت کنگ میدوید، با تمام قوا میدوید و همه به او شلیک میکردند. درست مثل اینکه در غرفه تیراندازی پارک شهر، به هدفها تیر می اندازند. ولی تیرها به او نمی خورد. بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد. درست مثل اینکه به درختی شلیک کرده باشم، حتی جلو رفتم و به او دست زدم؛ ولی باز هیچ احساسی نداشتم. احمقانه است، اما واقعیت دارد…

* از کتاب: زندگی جنگ ودیگر هیچ  – اوریانا فالاچی

۱۵ نظر

  1. محمد ۱۳۸۸-۰۷-۱۴، ۳:۱۹ ب.ظ

    این کتاب دوست داشتنی؛ جالب بود؛ این که در این چند روزه من هم به این کتاب چند بار رجوع کرده ام. این هم نشانه:
    http://mmoeeni3.blogspot.com/2009/10/blog-post_1922.html#links

    http://mmoeeni3.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html#links

  2. محمد ۱۳۸۸-۰۷-۱۴، ۳:۲۰ ب.ظ

    راستی تو لینکدونی آدرس وبلاگم رو اصلاح نمی کنی؟

    زهرا Reply:

    چقدر حیف که فیلتر شدید. شرمنده الان اصلاحش میکنم

    saei Reply:

    سلام زهرا
    بعد از کلی وقت اومدم توی وبلاگت. دارم آرشیوتو می خونم:دی
    دعا کن امسال ارشد قبول شم.

    زهرا Reply:

    آخی:))))) انشاءالله که قبول بشی :دی
    بابا میخوای ارشد قبول شی دیگه آرشیو منو میخوای چیکار؟ برو تست سازمان سنجش بزن :دی:))

  3. مصلوب ۱۳۸۸-۰۷-۱۴، ۴:۱۷ ب.ظ

    اول راهنمایی وبدم که این کتاب را خواندم و بهترین قسمتش بازخوانی دفترچه خاطرات یک ویت کنگ کشته شده و به خصوص قسمت ملاقات او با نامزدش بود .توصیه می کنم کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد را هم بخونید

  4. asal ۱۳۸۸-۰۷-۱۴، ۴:۵۲ ب.ظ

    سلام خانومی. خوبی؟ کم پیدایی!
    خوشحال میشم به وبلاگم بیای.
    راستی من یه وبلاگ دیگه دارم که تجربه‌های آشپزیم رو اونجا واسه اونایی که دوست دارن مینویسم. اگه دوست داشتی این آدرس وبلاگ دیگه‌مه :
    http://www.dastpokhte-man.blogfa.com

  5. آستان حضرت دوست ۱۳۸۸-۰۷-۱۴، ۸:۲۸ ب.ظ

    مبارک باشه الان بی بی سی فارسی به وبلاگ شما استناد کرد…معروف شدید

  6. اسد ۱۳۸۸-۰۷-۱۴، ۸:۴۸ ب.ظ

    سلام

    امشب بی بی سی فارسی وبلاگ شما رو نشون داد :)

  7. سید ۱۳۸۸-۰۷-۱۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    جالب بود

  8. احسان ۱۳۸۸-۰۷-۱۵، ۲:۱۵ ق.ظ

    سلام. نوشته های خوبی داری،آدمو خسته نمی کنه مخصوصا ذرت مکزیکی که بدجوری اشتها آوره

  9. مسافر ۱۳۸۸-۰۷-۱۵، ۹:۱۰ ق.ظ

    سلام.

    خوبید خانم اچ بی ؟ :) جالب بود برام

    “وقتی موشک به طرف ما پرتاب شد آن را دیدم، بدون آن که چیزی به باب بگویم، ‌با چتر نجات به زمین پریدم. او را خبر نکردم میدانی؟! فقط به فکر خودم بودم و در همان حال که فقط به به خودم می اندیشیدم، دیدم… دیدم که باب منفجر شد. او مرد…”

  10. سعید ۱۳۸۸-۰۷-۱۵، ۱۱:۲۴ ق.ظ

    سلام
    مطالب جالبی بود لطفا به وب جدیدالتاسیس من سربزنید
    خوشحال میشم
    اسلام زنده باد

    tohed402@yahoo.com

  11. سعید ۱۳۸۸-۰۷-۱۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ

    tohed2010.persianblog.ir
    سربزن!!!!!!!!!!!!!!!!

  12. سعید(همون دو جنسه سابق) ۱۳۸۸-۰۷-۱۵، ۱:۰۱ ب.ظ

    پرمعنا بود!!!!!!!!!!!!!!!