آشنایی با روشهای نوین آشنایی!

* چند وقت پیش رفته بودم بانک پارسیان که به حساب بلند مدتم پول بریزم و تا اینجا هم از دفترچه ام سودهاش  رو بردارم. متصدی بانک گفت میتونی برای این حساب یه کارت بگیری که سودهات به صورت آنلاین توش ریخته بشه و دیگه نیازی به مراجعه به بانک نداری و با همین کارت هم میتونی قبضهات رو اینترنتی پرداخت کنی به شرطی که رمز دوم بگیری و من هم موافقت کردم. موقع گرفتن رمز گفت که ایمیلت رو باید روی این کاغذ بنویسی! منم گفتم شاید اطلاع رسانی هاشون از این طریقه یا کلا هر فکر دیگه ای مثل اینکه ممکنه نتیجه پرداخت قبض بخواد به ایمیلم بیاد و کلا شوت منگل بازیهای اینطوری و ایمیل رو نوشتم.
الان که داشتم جیمیلم رو چک میکردم دیدم یه ایمیل اومده که من همون متصدی بانک هستم و میخواستم بیشتر باهاتون آشنا بشم و ال و بل! راستش کلی خنده ام گرفت. باور کنید این متصدیه یه پسر به شدت لاغر و دراز بود. از این مدلهایی که ما بین دوستامون بهشون میگیم نردبون شهرداری!:)) بعدش تصور کنید اون روز کار من ۱ ساعت طول کشید و این بنده خدا به خاطر شارژ و تمدید حساب بلند مدت من چندین بار مجبور شد بره یه اوراقی رو برداره و بیاره و رییس امضا کنه و کلا این حرفها. بعدش هروقت بلند میشد که راه بره، به قدری لاغر بود که فکر میکردم اگه الان فوتش کنم، به طور حتم پس می افته!! و بعد کلی از این افکارم دلم براش میسوخت، تازه کلی عذاب وجدان گرفته بودم که چرا موقع ناهار اومدم؟ این بنده خدا به این نحیفی، به شدت غذا لازمه!:)) الان به این دلسوزی خودمم خنده ام میگیره! :دی

* حالا اینکه چیزی نیست. یکی از دوستام تعریف میکرد که یه بار رفته بوده داروخونه که مُسَکِن بگیره. میگه من فقط یه بسته قرص سفارش دادم، آقایی که میخواست حساب کنه مدام روی ماشین حساب عدد میزد. با خودم فکر میکردم ای بابا من یه بسته قرص پروفن سفارش دادم دیگه، مگه چقدر میشه؟ میگه بعد از لحظاتی دیدم پسره ماشین حساب رو طوری که باقی کارمندای داروخونه نبینن سمت من گرفت و گفت: من پزشک داروساز هستم، اینم شماره امه!:))) فکر کن آقا این مدت داشته شمارشو روی ماشین حساب میزده. حالا بماند از اینکه چرا آقای دکتر فکر میکرده میشه با اون سرعت شماره موبایل حفظ کرد؟! :دی

* خواهرمم میگه یه بار میخواسته به یه حسابی پول بریزه. بعد از اینکه متصدی فیش رو ماشین نویسی کرده و بهش داده و حتی نفر بعدی رفته توی صف که کارشو انجام بده، دوباره صداش کرده و فیش رو ازش گرفته و شماره موبایلی رو روی فیش نوشته. خواهرم میگه پرسیدم آقا این شماره رو برای چی نوشتین؟ گفته هیچی. اگه انتقال پول با مشکل مواجه شد، یا اگه کار بانکی دیگه ای داشتید، میتونین با این شماره تماس بگیرید. تصور کنید بیچاره خواهرم باید فیش رو میداد به یه موسسه ای که با صاحابش کلی رو دروایستی داشت، میگه حرصم از این بود که صاحاب موسسه فکر کنه دارم بهش نخ میدم و شماره موبایل خودمو نوشتم!:)) تازه میگه وقتی راه افتاده آقایی که تو صف بانک بود، برگشته گفته خدایا چی میشد مام دختر بودیم و یکی هم اینطوری پیگیر انتقال پولهای ما بود؟؟:))))))))

۵۲ نظر

  1. سیدعلی ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۵:۴۰ ب.ظ

    یعنی ملت چقدر دوان دوان هستن! به کجا می ریم آخه :))

    جواب به این نظر

  2. گوسفند ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۵:۵۶ ب.ظ

    سلام
    مطالبت رو خوندم و لذت بردم
    واقعا شیوه های بدیع و جذابی بود
    مردم چه هنرمند شدن!
    راستی چند وقتیه واسه اینکه بتونم علف بخرم عضو سایتی شدم که برای هر کلیک روی تبلیغاتش ۸۰ تومن میده
    اگه خواستی به گوسفند فراری کمک کنی عضو شو تا قلک من پر بشه!!
    http://www.oxinads.com/?i=39335
    در ضمن با بع نوشته های جدید منتظرت هستم

    جواب به این نظر

  3. صندوقک ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۶:۳۴ ب.ظ

    خب بندگان خدا از هر راهی به نظرشون می رسیده وارد شدند ;)

    جواب به این نظر

  4. سعید ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۷:۰۰ ب.ظ

    نوشته جالبی بود !

    ولی هیچ وقت آدم های لاغر رو مسخره نکنید .

    آدم ها باید با طرز فکرشون شناخته بشن . این که اون آقا به شما پیشنهاد داده ، دلیل بر بد بودن او نیست .

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    ای بابا. سعید من نگفتم آدم بدیه. فقط گفتم اون لحظه برام جالب بود همین :D

    جواب به این نظر

    گوجه سبز سابق Reply:

    به نظر من فقط یک آدم چاق و قد کوتاه ممکن است یک آدم لاغر و قد بلند را مسخره کند!

    خدای نکره که شما چاق و قد کوتاه نیستین که انشاا… ؟!!

    جواب به این نظر

  5. پدرام ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۷:۱۱ ب.ظ

    پس به راههای رسیدن به خدا « بانک پارسیان » ,« ماشین حساب » , « ایمیل » , « حساب بلند مدت » , « دفترچه حساب » , « کارت برداشت سود حساب و پرداخت قبوض», « رمز دوم » , « شوت و منگل بازی » , « تپل مپل و دوست بداری بودن و به اختصار به قول محمود هلو بودن » و « دختر بودن » را اضافه کنیم . ان شاء الله همه باهم

    جواب به این نظر

  6. silvercover ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۷:۵۸ ب.ظ

    چه خوشتون بیاد چه نه، چه رگ گردن فمینیستی شما قلمبه بشه چه نشه. این آشی هست که یه مقداریش رو خودتون برای خودتون پختید. مگه آزادی اجتماعی نمیخاستین؟ مگه حقوق برابر نمیخاستین؟ مگه پیشرفت و ترقی رو نمیخاستین. خب بهاش رو هم باید بپردازید جانم. تا قیام قیامت نمیتونی غریزه زنانه و مردانه رو پاک کنی و منتظر جامعه ایده آی باشی که راس راس آزادانه و مبرا از چنین چیزهایی توش عین درختی که جک کاشت و سر به آسمون زد رشد کنید.

    ضمن اینکه راه های پیشنهادی متفاوت هم مزیت های خودشون رو دارند.

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    ای بابا! نمنه؟ !:)))))))))

    جواب به این نظر

  7. آرزو جون ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۸:۰۵ ب.ظ

    سلام زهرا جون.من گاهی بهت سر میزنم اما این اولین باریه که نظر میزارم.قشنگ بود :)

    جواب به این نظر

  8. امید ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۸:۲۱ ب.ظ

    سلام
    من یکی دو سالی هست وبلاگتون رو دیدم بعضی مطالب خوب هستن اما ..
    متاسفم یک خانم جوان نگاه حقارت آمیز نسبت به شکل و شمایل دیگران داره، یادمه خودتون نوشته بودین قد کوتاهی دارید و یقین دارم دوست ندارین شخصی شما رو مسخره کنه و البته دلیلی هم برای تمسخر کوتاهی قد وجود نداره

    شاید در پاسخ بگید متصدی بانک وبلاگ شما رو نمی خونه، بله نمی خونه هیچ شخصی هم اون رو ندیده و نه میشناسه اما اصل مساله باقیست =>> تحقیر و تمسخر دیگران به بهانه فیزیک خدادادی !

    لاغری و چاقی همیشه تحت کنترل افراد نیست همکلاسی داشتیم بسیار لاغر، ولی هیچ کدوم از دوستان دانشگاهی حتی یکبار به خودمون اجازه ندادیم پشت سرش اینطور ناشیانه حرف بزنیم، بعدا از قرص هایی که میخورد متوجه شدیم دیابت داره، یک بیماری خدادادی و ناخواسته…
    فکر میکنم بایستی در دیدگاهتون تجدید نظر کنید در غیر اینصورت وبلاگتون خواننده هایی با تراز پایین تر رو میزبان میشه.
    موفق باشید

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    باور کنید مسخره نکردم بیشتر جنبه فان داشت نوشتم که دلسوزی !!:دی

    جواب به این نظر

  9. Mohammad ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۸:۴۸ ب.ظ

    بسی ریسه رفتیم! این هم شماره من: ۱۲۳۴۵۶۷۸!

    جواب به این نظر

  10. دوباره زندگی... ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۹:۲۸ ب.ظ

    دکتر داروسازه احتمالا اون مدت داشته تلاش میکرده که (صفر) رو قبل از بقیه اعداد وارد ماشین حساب کنه تا مثلا بنویسه ۰۹۱…

    جواب به این نظر

    فرزاد Reply:

    ایول، اینو خیلی قشنگ اومدین:)))))))))

    جواب به این نظر

    پارسا Reply:

    مرسی مرسی :))

    جواب به این نظر

  11. یک ایرانی ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۹:۴۶ ب.ظ

    دختر خانوم! فکر نمیکنی خیلی راحت این و اون رو مسخره میکنین و برچسب میچسبونین؟

    پیشنهاد میکنم یک نقد هم بر این گونه تفکر بنویسی.

    جواب به این نظر

    یک ایرانی Reply:

    البته که وبلاگ خودته !
    فحش خواهر ومادر هم بده ! از کوزه همان برون طراود که در اوست!

    موفق باشی.

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    اون نظر از من نبود پاک شد. هرچند ینازی به توضیح نیست

    جواب به این نظر

  12. خطاب به ایرانی ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۹:۵۲ ب.ظ

    یک ایرانی جان مگه ندیدی؟ نوشته جنبه فان داشت اصلا کسی مسخره نشده تازه دلسوزی هم شده
    شما خودتو ناراحت نکن این دوره زمونه قحط الشوهره مگه کسی جرات داره پسرا رو مسخره کنه ؟ خیلی هم دلش بخواد

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    جاااااااااااان؟؟

    جواب به این نظر

  13. خطاب به ایرانی ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۹:۵۳ ب.ظ

  14. خطاب به ایرانی ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۹:۵۴ ب.ظ

    سیستم فیلترینگ وبلاگت چقدر ….
    هیچی بابا

    جواب به این نظر

  15. میثم ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۹:۵۵ ب.ظ

    جالبش این میشه که یهو به خودت میای و میبینی که زن یکی از همین لاغر بلندا شدی ;) دنیا دنیای جالبیه
    پر از کمدیهای تراژیک

    جواب به این نظر

  16. مهسا ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۱۰:۲۱ ب.ظ

    سلام زهرا جون به نظر من که خیلی باحال بود مخصوصا اون قسمت خواهرت .منم از این اتفاقا و خنگ بازیا زیاد برام اتفاق افتاده . موفخ باشی.

    جواب به این نظر

  17. علی ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۱۱:۱۱ ب.ظ

    سلام،

    جدا من نمی دونم بعضی از دخترای ایرانی انتظار دارن که از آسمون شوهر یکی یدونشون بیاد! خوب همیناست راهای همسر یابی، حمامای عمومی رو که دیگه مردم نمی رن، بگیم مامانا برن همسر پیدا کنن! اینترنتی هم که میشه هندونه سز بسته (تازه اگه از هندونه بودنش مطمین باشی) یا دانشگاست یام صف شیر دیگه! شمام خیلی گیر ندین.

    اما این آقا میثم هم درست گفتا، یهو می بینین با یگی از همین قد بلندا (حالا لاغر-متوسط، یا چاق) دارین تو خیابون ولیعصر قدم می زنین و به این ماجرا می خندین :)

    نماز روزه ها هم در ضمن قبول!

    جواب به این نظر

    دخدث Reply:

    راست میگه!

    جواب به این نظر

  18. ناشناس ۱۳۸۸-۰۶-۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

    خیلی باحال بود این پست….

    جواب به این نظر

  19. پارسا ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۲:۰۹ ق.ظ

    سلام! من یکی از خوانندگان وبلاگ شما هستم و اصلن احساس نکردم قصد مسخره کردن اون پسر رو داشتید، فقط قصد تحسین هم نداشتید! توصیفی بود. یعنی من حتی از اون پسره یا شما هم احساس بدی پیدا نکردم.
    با تشکر! !!!!

    جواب به این نظر

  20. میرهادی ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۳:۴۸ ق.ظ

    دقیقا مورد خواهرتون برای من اتفاق افتاد ولی برعکس !
    اونم کجا ؟ تو نظام وظیفه !!
    رفته بودم برای کارای سربازیم دیدم دم در یه عده رو نشوندن تو باجه میگن از اونا بپرسین که کجا باید برین و ازشون برگه ورود بگیرین . سراغ یکی از باجه ها رفتم که برخلاف بقیه باجه ها درجه دار بود و رو آستین مانتوش یه ستوان دومی چسبونده بود بعد ازین که کارام رو خودش انجام داد و برگه تائید ثبت اطلاعات رو داد و گفت باید صبر کنین تا جواب استعلام بیاد رو برگه هم یک شماره گویا بود برای اینکه ببینی جواب استعلام اومده یا نه . بعد روش یه خط کشید و شماره موبایلش رو نوشت و گفت برای جوابش استعلامت هم به خودم زنگ بزن …
    البته واضحه که ما تقوی پیشه کردیم و به همون شماره گویا زنگ زدیم .

    جواب به این نظر

    بابک Reply:

    میرهادی جون!
    خیلی باحال بود!
    تقوات منو کشته!

    جواب به این نظر

    پارسا Reply:

    داف درجه دار هم حالی داره ها!

    جواب به این نظر

  21. علی ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۴:۲۹ ق.ظ

    جسارتاً بد نبود اگر کمی خودتان را هم توصیف می‌کردید تا شاید اینبار ما برایتان دل بسوزانیم.

    جواب به این نظر

  22. بابک ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۱۱:۱۴ ق.ظ

    خب! زهرا خانم!
    حتما شما و خواهرتون خیلی خوشگلید!
    منم شماره بدم؟؟؟
    منم شماره بدم؟؟

    ———————————–
    بالایی شوخی بود!
    اما دخترها معمولا این مسائل را جدی نمی گیرند اما برای پسرهایی که با نیت ازدواج این کارها را می کنند کاملا جدیه!
    اما کار عاقلانه ای نیست!

    جواب به این نظر

  23. PePe ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۱:۴۳ ب.ظ

    یک نگاه کاملا سطحی از یک نفر به اصطلاح تحصیل کرده به عیوب ظاهری دیگران.
    واقعا جای تاسف داره.
    فکر کنم نوشته جامع و کاملی برای شناخت شخصیت خودتون بود.

    جواب به این نظر

  24. حسین ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۲:۲۵ ب.ظ

    دوستان، این وبلاگ احتمالا حک شده !!! این را از پاسخ برخی کامنتها میگم

    جواب به این نظر

    دخدث Reply:

    نه عزیز، مثکه حک نشده، درست خوندی.

    جواب به این نظر

    ج. Reply:

    هک رو اینجوری مینیویسن .

    جواب به این نظر

  25. پارسینه ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۷:۲۷ ب.ظ

    مطلب شما در سایت پارسینه منتشر شد

    جواب به این نظر

  26. ناشناس ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۸:۰۶ ب.ظ

    معذرت می‌خوام شما و دوستانتون جمعا خیلی بی‌شعور هستید و بیشتر از همه نیاز به دلسوزی دارید.

    جواب به این نظر

  27. حمید ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۱۱:۵۷ ب.ظ

    ای بابا . زهرا خانون کیس از این بهتر کجا می خوای پیدا کنی ! تو این روزگار پیدا کردن شوهر اون هم از نوع کارمند بانک بودن یک در میلیون هست . برو دنبالش تا نشی یکی مثل انی دالتون ترشیده دی :

    جواب به این نظر

  28. Mohamad_xcv ۱۳۸۸-۰۶-۱۰، ۳:۱۸ ق.ظ

    از طرف خوشت نیومده اینجوری میگی_ حالا اگه پسره قد بلند هیکل ردیف و خوشتیپ مثل من بوده باشه با سر جواب ایمیلشو می دادی_ حالا یه پسر هر چقدم بی ریخت و بد تیپ سوار لامبورگینی باشه خودتون میرین جلو ایمیل که سهله شماره ثابت بهش میدید!
    ولی از شوخی گذشته باهات موافقم بعضی ها شورشو درآوردن.
    بچه ها هر کی حال کرد به وبلاگ ما هم سر بزنه
    Mofi.parsiblog.com

    جواب به این نظر

  29. داروساز ۱۳۸۸-۰۶-۱۰، ۵:۱۹ ب.ظ

    به عنوان یک داروساز بسیار از رفتار همکارم شرمنده شده و مراتب عذرخواهی و برائت خودم رو اعلام می کنم! راستی اگر باز هم ایشون رو ملاقات کردید از طرف کلیه همکاران بهش بگید بابا جان شتر سواری دولا دولا نمیشه! یا نکن یا اگه میکنی مثل آدم! که آبروی ۴ نفر دیگه رو هم نبری!

    جواب به این نظر

  30. امیررضا ۱۳۸۸-۰۶-۱۰، ۱۰:۱۸ ب.ظ

    خیلی باحال بود

    جواب به این نظر

  31. شیخ پشم الدین ۱۳۸۸-۰۷-۱۸، ۳:۵۶ ب.ظ

    با سلام بنده به عنوان یک کارمند صدیق بانک از این خانم محترم تقاضا دارم به بانک ما تشریف بیاورند چون هم بنده چرب و چیلی هستم هم کارت چاپ کردم که ضایع بازی نشه !

    جواب به این نظر

  32. sarayevoo ۱۳۸۸-۰۷-۱۹، ۸:۴۹ ق.ظ

  33. ناشناس ۱۳۸۸-۰۷-۱۹، ۲:۰۲ ب.ظ

  34. امید ۱۳۸۸-۰۸-۲، ۱۱:۱۳ ب.ظ

    مردی از پشت پنجره باغ دلش اوان جوانی اش را می دید . ناگهان دید که در آن روزگار
    در حالی که در تاریکی شب در پیچ و خم کوچه ها از محفل دوستان به خانه بر می گشت در یکی از خانه ها – کدام طبقه را نمی دید – فرشته هم خلق و خوی او به هدیه
    فرشته جوی نا همزاد دیگری دل بسته . حیف که پشت پنجره نیامد تا او را ببیند .
    آری ، دنیای ما دنیای احتمالات و تصادفات است . هر چه قدر هم خط و نشان بکشیم در
    انبوهی از عدم قطعیت ها غوطه وریم.
    شب خوش .

    جواب به این نظر

  35. تمنا ۱۳۸۸-۰۸-۳۰، ۲:۳۲ ق.ظ

    زهرا خانم سلام .از فعالیت مفیدتون متشکرم. از قدیم گفتن ” شنیدن کی بود مانند دیدن “. حالا ” خوندن کی میشه مانند شنیدن” .متشکر میشم کاری بکنید دوستان بطور زنده با هم صحبت کنند یا همدیگر رو ببینند .ممنونم

    جواب به این نظر

  36. غربت نشین ۱۳۸۸-۰۹-۴، ۶:۳۴ ب.ظ

    چه جالب !
    منم یه بار رفتم کتاب بخرم با بن کتاب خریدم و بنم بنا به دلایلی موند اونجا تا فردا برم بگیرم پسره گفت شمارتون رو بدین تا وقتی کارمون تموم شد بگیم بن رو بیایین ببرین .

    جواب به این نظر

  37. کارمند بانک ۱۳۸۸-۰۹-۴، ۶:۳۵ ب.ظ

    من همون کارمند بانکم .

    خواهر چرا همه چیز رو به خودت میگیری من فقط خواستم کارهای بانیکتون سریع پیش بره به همین خاطر آشنایی مختصر لازمه .

    جواب به این نظر

  38. ofogh ۱۳۸۸-۱۱-۲۶، ۳:۱۸ ق.ظ

    ببین این چیزا ربطی به شغل طرف نداره هر کسی با هر شغلی ممکنه از ای کارا بکنه ولی من بانک سینا حساب دارم کارمنداش به حدی سنگین و متین هستن که آدم لذت میبره اصلا تو این خطا نیستن از ماست که بر ماست خانومی گلم

    جواب به این نظر

نظر شما