۱۳۸۸-۰۶-۲۲
سکانسهای به یاد ماندنی لاست
* الان داشتم توی تامبلر میگشتم که اتفاقی این عکس رو دیدم و تازه یادم اومد که چقدر سکانسهای مرگ چارلی توی لاست قشنگ بود. راستش من از این سریال لاست اصلا خوشم نیومد. سیزن ۳ و ۴ رو تقریبا بدون انگیزه نگاهش کردم ولی اعتراف میکنم که چند تا صحنه واقعا تاثیر گذار داشت که به شدت آدم رو متاثر می کرد، که همیشه دلم میخواست در موردشون بنویسم.
* اولین و بی همتاترین سیزن ۴، اپیزود ۵ یعنی The Constant (هشدار: لینک محتوای اپیزود رو لو میده)هست که من بارها و بارها دیدمش و هربار تحت تاثیر قرار گرفتم به خصوص اونجائیکه زوج دوست داشتنی من یعنی دزموند و پنی بعد از سالها داشتن تلفنی حرف میزدن، واقعا نفس گیر بود. اگه این اپیزود رو دنبال کنید و توی حال و هواش قرار بگیرید، نا خودآگاه سر این سکانس بسیار منقلب میشید. من توصیه میکنم اگه به کل سریال علاقه ندارید، بازهم این اپیزود رو به طور خاص ببینید!:) بخشی از این اپیزود در یوتیوب.
* یکی دیگه از صحنه های تاثیرگذار هم درست از زمانی شروع میشه که دزموند به چارلی میگه که قراره بمیره و چارلی شروع میکنه به نوشتن ۵ تا از بهترین خاطرات زندگیش که دزموند اونها رو به کلیر بده و بعدشم فداکاری و مرگ چارلی. دقیقا همون زمانی که دریچه رو میبنده تا دزموند رو نجات بده و این نوشته روی دستش که میگه قایق مورد بحث (نمیخوام سریال رو لو بدم هرچند که خیلیاتون شاید دیدینش) قایق پنی نیست؛ که اصلا همین جمله اش آدم رو شوکه میکنه. اینجایی که چارلی شروع کرد به نوشتن ۵ خاطره خوب زندگیش و فلش بکهای مربوط بهش خیلی خیلی زیبا بود.

* سومینش که من قبلا مفصل درباره اش نوشتم: برخی حسها رو باید محدود کرد !:)
* و یکسری صحنه های دیگه که یادم مونده، اغلبشون صحنه های کوتاه و گذرا هستن:
اولیش اونجائیکه پسر مارتین (همون سیاهپوسته) بعد از چند روز سگش رو پیدا میکنه، وای این صحنه پیوستن این ۲ تا بهم خیلیی قشنگ بود، یعنی دقیقا اولین صحنه ای بود که من موقع دیدن این سریال اشکم در اومد!:) دومیش وقتی که سان میفهمه بچه اش مال شوهرش جین هست (اینم به خاطر علاقه من به سان هستش:دی)، سومی هم اونجائیکه بن تسلیم نشد و دخترش رو جلوی چشمش کشتش. وای این صحنه خیلی خیلی غم انگیز و تاثیرگذار بود. کلا زبان بدن و حالت چشمهای بن تو این صحنه خیلی خیلی واقعی بود (از نظر بازیگری، به نظرم بن بهترین بازیگر لاست بود) و آخریشم اونجائی بود که کشتی منفجر شد و جین در حال مرگ بود و سان از بالا از توی هلی کوپتر می دیدش و فریادها و گریه های سان. وای در این مورد چیزی ننویسم بهتره، چون خیلی خیلی سر این صحنه گریه کردم.
یه صحنه دیگه هم بود مال زمانی که زن جک (سارا) ازش جدا شده بود و یه مکالمه ای بینشون در گرفت که جزئیاتش رو یادم نیست، من اون مکالمه رو خیلی دوستش داشتم. منظورم همونجائیکه سارا برمیگرده به جک میگه تو خودت نیستی.


ali Reply:
دی ۲۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۲۷ ب.ظ
be nazare man oonjaei ke harly mashino roshan mikone kheili bahale makhsusan jaei ke ba un mashin june saeid o jin o nejat mide kheili khosham umad