زندگی چیزی نیست جز انبوه خاطرات تلخ…

* راهپیمایی طولانی در یک فضای حفاظت شده:

در این مسیر طولانی درخود فرومی روم٬ به آن خلوتی دست می یابم که آدمی را بی پرده با خود رودررو می کند. همیشه در همین قدم زدنهاست که به آنچه در دور و برم می گذرد وقوف می یابم. در همین راهپیمایی طولانی است که به طور بی واسطه مردم را حس می کنم ٬شهروندانی را در می یابم که بی اعتنا و در خود ُفرو رفته از کنارت می گذرند و نمی بینند مرا. یک فضای حفاظت شده.

این ندیدن آزردگی نمی آورد. بخشی از ضرورت زندگی در شهرهای بزرگ است. اما مشکل از آنجایی آغاز می شود کسانی نمی بینند ترا که عمری در کنارشان زندگی کرده ای. نه دیدن به دو چشم. بلکه فهمیدن آنچه تو هستی، آنگونه که رنج می بری و یا به بهانه های ساده زندگیت می خندی. همین ندیدن است که ترا پناهنده خلوتی می کند که در هیاهیوی خیابانها شکل می گیرد. زنان، مردان، کودکان، نوجوانان و جوانان٬ اما وقتی کودکان کار را می بینم حس غریبی پیدا می کنم. جهان فرو می ریزد بر سرم. از تنهایی شان، از فقرشان کلافه می شوم. در میسری که می روم هر جا درختی است و نیمکتی پیرمردها و پیر زنانی بازنشسته را می بینی که با هم گپ می زنند. از خاطراتی می گویند که هزار بار گفته اند. باز می گویند تا از یاد ببرند زندگی در پایان راه آنی نبوده است که می پنداشتند باید باشد. رویاهای بر باد رفته.

انسان از فراموشی ساخته شده است. زندگی چیزی نیست جز انبوه خاطرات تلخ، اما همین خاطرات تلخ روزی گفتاری می شوند برای تداوم زنده ماندن. بهانه ای برای نفس کشیدن. این پیاده روی همیشگی تنها اتفاقی است که زندگی را متفاوت می کند. هر چهره ناشناس را که می بینی روایت ناگفته را می بینی که همچنان ناگفته می ماند. می گویند و راست می گویند که سخن گفتن با آن دیگری بار زندگی را سبک می کند ولی ما یا در انبوه رسانه ها آن دیگری نمی بینیم و یا از گفتن خنجری می سازیم برای زخمی کردن سینه پر درد آن دیگری. انسان اما وقتی با خود سخن می گوید لذتی ناب را تجربه می کند. اگر در این گفت و گو مغلوب هم بشوی رنجیده نمی شود. چرا که این شکست ترا آگاه می کند و خود آگاه. اگر این تفریح ارزان در کنار خواندن و نوشتن نبود برای من زندگی می شد معبد کسالت. اما پیاده روی است. خودت هستی با خودت، رها از همه قید و بندها، آزاد. چقدر این آزادی خوب است. آنرا از خود دریغ نکنیم.

۱۳ نظر

  1. پارسا ۱۳۸۸-۰۵-۲۷، ۸:۱۶ ب.ظ

    حیف که کوتاه بود، نزدیک بود بغض کنم به خاطر صداقت بیان هر دو نفر تون. چه خوب بود همه ی ما بلد بودیم اینقدر قشنگ ناراحتی مون رو از هم دیگه بیان کنیم تا به هم بددل نشیم. منم خیلی وقتها از خیلی ها ناراحت شدم، ولی الان فکر می کنم اگه بهشون توضیح می دادم و جواب شون رو میشنیدم شاید الان بهشون بددل نبودم.
    حالا برید کی برد تون رو واسه حرفای زشتی که تایپ کردید بشورید بیاین مانیتور هم دیگه رو ببوسید :پی
    یک نکته شرعی: سعید برای توصیف زهرا کلماتی رو در نظردونی پست های قبلی به کار برده، که در حقیقت می شه توصیف شخصی است که به اسم زهرا کامنت می ذاشته. نوش جونش :دی

  2. پارسا ۱۳۸۸-۰۵-۲۷، ۸:۲۹ ب.ظ

    من واقعا گیج شدم کی زهراست کی نیست!

  3. وفا ۱۳۸۸-۰۵-۲۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

    سلام:
    احوال شما؟
    خوشحال میشم به وبلاگ این تازه کار هم سر بزنی و نظر بدی
    ممنون

  4. soheil ۱۳۸۸-۰۵-۲۸، ۱:۳۹ ق.ظ

    سلام

    خیلی زیبا بود

    قلم و نثر زیبایی دارید

    زندگی چیزی نیست جز انبوه خاطرات تلخ

  5. حاج محسن دریادل زاده هوشمند نژاد اصل تهران (گوجه سبز سابق) ۱۳۸۸-۰۵-۲۸، ۱:۵۹ ق.ظ

    قشنگ بود .

  6. صنوبر ۱۳۸۸-۰۵-۲۸، ۱۲:۵۸ ب.ظ

    راستش به طور اتفاقی برخوردم به یکی از پستهای قبلی ت.
    همون داستان عاشقانه ی هلیا …. واقعا دوست می دارمش ….. من اون داستان رو دارم …. میشه بپرسم شما چطور اونو پیداش کردین ؟؟

    زهرا Reply:

    یکی از کتابهای نادر ابراهیمی
    یک عاشقانه آرام

  7. سمیرا ۱۳۸۸-۰۵-۲۸، ۴:۰۳ ب.ظ

    من اما هر وقت پیاده روی می کنم بین این مردم افسردگی می گیرم .

  8. takro ۱۳۸۸-۰۵-۲۸، ۵:۲۴ ب.ظ

    زندگی داشتن برگ برنده در دست نیست بلکه خوب بازی کردن با امکانات ضعیف و معمولی است
    http://www.takro.net
    http://www.takroads.com

  9. mohamad_xcv ۱۳۸۸-۰۶-۱، ۱:۲۵ ق.ظ

    به شخصه به من ثابت شده این نوع افکار وقتی به سراغ ما میان که خیلی خسته باشیم، البته نه از اون خسته ها_ وقتی از سر کار یا کلاس یا هر جای دیگه که حسابی خستت کرده داری میری خونه بخصوص روزای پاییز که زود هوا تاریک میشه… همون حس دلگیری_ اینکه چقدر تنهایی_ دلت می خواد یکی باشه که بتونه آرومت کنه و بهت ارامش بده. خوب قبل ازدواج هم به نظر بهترین کس مادر آدمه_
    این متن رو از کتاب خاصی برداشتی؟ اگه کار خودته که مرحبا چون واقعا قشنگ هستش_

  10. مهدی ۱۳۸۸-۰۶-۸، ۵:۴۱ ب.ظ

    زندگی عین یه بازی میمونه هدف برد باخت نیست بلکه درست بازی کردنه

    زندگی عین خواب میمونه و تازه وقتی بیدار میشیم که از این دنیا میریم
    زندگی دوست داشتن خوبیهاست

  11. آرش ۱۳۸۸-۱۱-۲، ۵:۴۵ ب.ظ

    ای ول حرف دل ما را زدی. ه ما یه سر بزن.
    گروه دلتا

  12. baran ۱۳۸۸-۱۱-۱۲، ۲:۳۹ ق.ظ

    man ke har vaght in khiabonaye bi entehaye tehroono gaz mikonam ye nostalojie ghamgin badjor tu roho ravanam khone neshin mishe. b man sar bzanid.www.alkhin.blogfa.com