۱۳۸۸-۰۴-۹
پیشنهاد صلح
* من همیشه عاشق شعرهای شل سیلور استاین بودم. امروز هم توی جستجوهام این صفحه رو پیدا کردم که شعرهای زیادی رو ازش آورده. من از این شعر پیشنهاد صلح خیلی خوشم اومد. شاید برای اینکه مناسب حال و روز این روزها باشه:
فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:
«آیا باید به این جنگ احمقانه رو ادامه بدهیم؟
آخه، کشتن و مردن حال و روزی برای آدم باقی نمی ذاره»
فرمانده گور گفت: «حق با شماست»
فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:
«امروز می توانیم به کنار دریا بریم
و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم»
فرمانده کلی گفت: «فکر خوبیه»
فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:
«تو ساحل یه قلعه شنی می سازیم»
فرمانده گور گفت: « آب بازی هم می کنیم»
فرمانده کلی گفت: «پس آماده شو بریم»
فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:
«اگه دریا طوفانی باشه چی؟
اگه باد شنها رو به هر طرف ببره؟»
فرمانده کلی گفت: «چقدر وحشتناکه!»
فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:
«من همیشه از دریای طوفانی می ترسیدم.
ممکنه غرق بشیم»
فرمانده کلی گفت:
«آره شاید غرق بشیم. حتی فکرش هم ناراحتم می کنه»
فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:
«مایوی من پاره است،
بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون»
فرمانده گور گفت: «موافقم»
بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد،
گلوله ها به پرواز در آمد، توپخانه ها به غرش
و حالا متاسفانه،
نه اثری از فرمانده کلی باقی مانده و نه از فرمانده گور …


زهرا Reply:
تیر ۹م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۷ ب.ظ
فکر نمیکنم در این شرایط کسی چشم بسته باشه. هرچند خیلیا مجبورن زبان بسته باشند.
جواب به این نظر