<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: بگذار تا بگویمت&#8230;</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: D:</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-54879</link>
		<dc:creator>D:</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-54879</guid>
		<description>موافقم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موافقم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سمینه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-49600</link>
		<dc:creator>سمینه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-49600</guid>
		<description>به تو هیچ ربطی نداره</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به تو هیچ ربطی نداره</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رامین</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44674</link>
		<dc:creator>رامین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44674</guid>
		<description>09158519754</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۰۹۱۵۸۵۱۹۷۵۴</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: asaadat</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44272</link>
		<dc:creator>asaadat</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44272</guid>
		<description>راجع به اون زوج همسایتون می خواستم بگم چند مدت پیش اخبار علمی فرهنگی گوش میدادم توی خبر دیدم ایرانی ها موفق شدن کلون جنسی با سلول های بدن زن و مرد انجام بدن. قبلا اگه کلونی صورت می گرفت از سلول های پستانی زن باید انجام میشد و مرد دیگه نمی تونست سهیم باشه ولی الان می تونن با هسته سلول مرد هم تخمک زن ها رو بارور کنن و این واقعا جای خوشحالیه که اگه این کار رو گسترش بدن و رسمی ترش کنن مشکل نازایی کاملا برطرف میشه. ان شالله به زودی زود نه تنها همسایه شما بلکه همه ی اونهایی که خواهان بچه اند خدا بهشون یه بچه سالم بده.
من میگم زهرا خانوم سرشار از اعتماد به نفسه، اونم از نوع اعتماد به نفس مثبت و فقط متاسفانه این اعتماد بنفس رو نمی تونه لمسش کنه. هر کی ندونه من یکی که از پستها و نوشته هاتون خیلی خوب می فهمم که شما چه دختر با اعتماد بنفس بالایی هستید پس دنبالش نگردید چون تو خودتون داریدش. اگه دلهره و ترس و اضطراب رو با اعتماد به نفس یکی نکنید می فهمید که دلیلی نداره به خودتون زورکی بقبولونید که اعتماد به نفس ندارید. دلیل نمیشه که هر کسی تو زندگی خسته باشه و احساس ناامیدی و استرس داشته باشه بگیم نه تو اعتماد به نفس نداری. شما دیگه دارید دستی دستی می زنید تو سر خودتون و به خودتون تلقین می کنید که من اعتماد به نفس ندارم. زهرا خانوم ناراحتم نکنید دیگه! من دارم زهرا خانومی رو میبینم که به اعتماد به نفسش حسودیم میشه اونقت شما غیر مستقیم میگید که اعتماد به نفس زیادی ندارید. اگه شما اعتماد به نفس بالایی نداشتید پس چه طور تا اینجای زندگیتون میومدید، چه طور تا اینجا تحمل می کردید. تا حالا خیلی از پست هاتونو خونده بودم و با خیلی از حرفاتون کاملا موافقم ولی این یکی نشد. نگید اعتماد به نفس چه جوری به وجود میاد بگید اعتماد به نفسی که تو خودمه و من ازش خبر ندارم یا فراموشش کردم رو چه جوری ببینم. با ایمانت لمسش کن. با باور هات درکشون کن. 
برای اینکه اشتهات باز بشه نباید کارهایی بکنی که دوست نداری. برو دنبال کارهایی که برات عادی نیستن و جذابه و در کنارش از بی تحرکی شدیدا فاصله بگیر. بهتره فراموش کنی و فراموش نشی. راهش همینه.
امشب عروسی پسرخالمه. خوب تهرانه ولی من هنوز شمالم. شاید بگی چه بی رحمی که نمیری عروسی پسرخاله ات. ولی من دلیل داشتم. یکی از چیزهایی که مانع شد برم عروسیش حرف تو بود که توی پست عروسی زدگی نوشته بودی. شاید بهتره از چیزهایی که ناراحتمون میکنن فاصله بگیریم. تا یادمه هیچ عروسی نتونسته شادم کنه و اگه خنده ای کردم دروغی بوده. هم بی حوصله ام هم خسته. امسال تابستونم  می خوام ASP.NET یاد بگیرم. من صفرم یعنی هیچی بلد نیستم. رفتم پیش آقای عصری تنها برنامه نویس شهرمون که برام کلاس بذاره گفتش باید حداقل زبان سی شارپ و جاواسکریت و css رو بلد باشی. خوب css رو بلدم و جاوا اسکریپتم که فقط با فایلهای jQuery کار کردم و اونها هم فایلهای آماده هستن که فقط میشه ازشون استفاده کرد ولی خوبم بلد نیستم. مونده بودم چی کار کنم آخه هر چی تو سایتهای فارسی زبون میگشتم سایتی رو پیدا نمیکردم که به دردم بخوره. تا اینکه امروز تو سایتهای خارجی یه سایت خیلی خوبی پیدا کردم 
http://www.w3schools.com/ASPNET/aspnet_events.asp 
کمی که خوندم یه چیزهایی باد گرفتم بد نبود و دارم همینهایی که یادگرفتم رو دوباره تمرین می کنم. مدتها بود دنبال یه چیزی می گشتم که ساده بتونه برام یه چیزایی رو در مورد ASP.NET توضیح بده ولی پیدا نمیکردم ولی حالا خیلی ذوق کردم که بالاخره تونستم یه چیز کوچیکی یاد بگیرم. هنوز لرزش مانیتور هم هست دارم دستی دستی چشامو داغون میکنم. این دو سه روزی سردردهای شدیدی بهم دست میده. به خواهرم میگم احساس می کنم یه تومور گنده وسط سرمه که داره هی بزرگ و بزرگ تر میشه و مغزمو می ترکونه بهم می خنده می گه تو مغز نداری کل کلت یه توموره که باید برداشته بشه. همش شوخی می گیرن. 

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دل آرایی 
نشان بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
کی ام من آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و هیران چون نگاهی بر نظر دارم
گهی با چند سوزان در دل شبها چو کوکب ها
به اجبار شرر نازم که دارد عمر کوتاهی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راجع به اون زوج همسایتون می خواستم بگم چند مدت پیش اخبار علمی فرهنگی گوش میدادم توی خبر دیدم ایرانی ها موفق شدن کلون جنسی با سلول های بدن زن و مرد انجام بدن. قبلا اگه کلونی صورت می گرفت از سلول های پستانی زن باید انجام میشد و مرد دیگه نمی تونست سهیم باشه ولی الان می تونن با هسته سلول مرد هم تخمک زن ها رو بارور کنن و این واقعا جای خوشحالیه که اگه این کار رو گسترش بدن و رسمی ترش کنن مشکل نازایی کاملا برطرف میشه. ان شالله به زودی زود نه تنها همسایه شما بلکه همه ی اونهایی که خواهان بچه اند خدا بهشون یه بچه سالم بده.<br />
من میگم زهرا خانوم سرشار از اعتماد به نفسه، اونم از نوع اعتماد به نفس مثبت و فقط متاسفانه این اعتماد بنفس رو نمی تونه لمسش کنه. هر کی ندونه من یکی که از پستها و نوشته هاتون خیلی خوب می فهمم که شما چه دختر با اعتماد بنفس بالایی هستید پس دنبالش نگردید چون تو خودتون داریدش. اگه دلهره و ترس و اضطراب رو با اعتماد به نفس یکی نکنید می فهمید که دلیلی نداره به خودتون زورکی بقبولونید که اعتماد به نفس ندارید. دلیل نمیشه که هر کسی تو زندگی خسته باشه و احساس ناامیدی و استرس داشته باشه بگیم نه تو اعتماد به نفس نداری. شما دیگه دارید دستی دستی می زنید تو سر خودتون و به خودتون تلقین می کنید که من اعتماد به نفس ندارم. زهرا خانوم ناراحتم نکنید دیگه! من دارم زهرا خانومی رو میبینم که به اعتماد به نفسش حسودیم میشه اونقت شما غیر مستقیم میگید که اعتماد به نفس زیادی ندارید. اگه شما اعتماد به نفس بالایی نداشتید پس چه طور تا اینجای زندگیتون میومدید، چه طور تا اینجا تحمل می کردید. تا حالا خیلی از پست هاتونو خونده بودم و با خیلی از حرفاتون کاملا موافقم ولی این یکی نشد. نگید اعتماد به نفس چه جوری به وجود میاد بگید اعتماد به نفسی که تو خودمه و من ازش خبر ندارم یا فراموشش کردم رو چه جوری ببینم. با ایمانت لمسش کن. با باور هات درکشون کن.<br />
برای اینکه اشتهات باز بشه نباید کارهایی بکنی که دوست نداری. برو دنبال کارهایی که برات عادی نیستن و جذابه و در کنارش از بی تحرکی شدیدا فاصله بگیر. بهتره فراموش کنی و فراموش نشی. راهش همینه.<br />
امشب عروسی پسرخالمه. خوب تهرانه ولی من هنوز شمالم. شاید بگی چه بی رحمی که نمیری عروسی پسرخاله ات. ولی من دلیل داشتم. یکی از چیزهایی که مانع شد برم عروسیش حرف تو بود که توی پست عروسی زدگی نوشته بودی. شاید بهتره از چیزهایی که ناراحتمون میکنن فاصله بگیریم. تا یادمه هیچ عروسی نتونسته شادم کنه و اگه خنده ای کردم دروغی بوده. هم بی حوصله ام هم خسته. امسال تابستونم  می خوام ASP.NET یاد بگیرم. من صفرم یعنی هیچی بلد نیستم. رفتم پیش آقای عصری تنها برنامه نویس شهرمون که برام کلاس بذاره گفتش باید حداقل زبان سی شارپ و جاواسکریت و css رو بلد باشی. خوب css رو بلدم و جاوا اسکریپتم که فقط با فایلهای jQuery کار کردم و اونها هم فایلهای آماده هستن که فقط میشه ازشون استفاده کرد ولی خوبم بلد نیستم. مونده بودم چی کار کنم آخه هر چی تو سایتهای فارسی زبون میگشتم سایتی رو پیدا نمیکردم که به دردم بخوره. تا اینکه امروز تو سایتهای خارجی یه سایت خیلی خوبی پیدا کردم<br />
<a href="http://www.w3schools.com/ASPNET/aspnet_events.asp" rel="nofollow">http://www.w3schools.com/ASPNET/aspnet_events.asp</a><br />
کمی که خوندم یه چیزهایی باد گرفتم بد نبود و دارم همینهایی که یادگرفتم رو دوباره تمرین می کنم. مدتها بود دنبال یه چیزی می گشتم که ساده بتونه برام یه چیزایی رو در مورد ASP.NET توضیح بده ولی پیدا نمیکردم ولی حالا خیلی ذوق کردم که بالاخره تونستم یه چیز کوچیکی یاد بگیرم. هنوز لرزش مانیتور هم هست دارم دستی دستی چشامو داغون میکنم. این دو سه روزی سردردهای شدیدی بهم دست میده. به خواهرم میگم احساس می کنم یه تومور گنده وسط سرمه که داره هی بزرگ و بزرگ تر میشه و مغزمو می ترکونه بهم می خنده می گه تو مغز نداری کل کلت یه توموره که باید برداشته بشه. همش شوخی می گیرن. </p>
<p>نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی<br />
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی<br />
نه جان بی نصیبم را پیامی از دل آرایی<br />
نشان بی فروغم را نشانی از سحرگاهی<br />
کی ام من آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان<br />
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی<br />
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی<br />
گهی خاموش و هیران چون نگاهی بر نظر دارم<br />
گهی با چند سوزان در دل شبها چو کوکب ها<br />
به اجبار شرر نازم که دارد عمر کوتاهی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: asaadat</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44271</link>
		<dc:creator>asaadat</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44271</guid>
		<description>من میگم دو نفر هستن که می تونن به شما کمک کنن. یکی خودتونید که گهگداری فراموشش می کنید و یکی دیگه هم خداست. لااقل من قدرت خدا رو هیچ وقت انکار نمی کنم چون من اتفاق هایی برام میوفته که هیچ کسی جز خدا نمی تونسته اونها رو انجام داده باشه. باور کنید اگه به کسی بگم چه اتفاق هایی برام افتاده هیچ کسی نمی تونه باورم کنه و بهم تهمت دروغگویی و دیوونگی می زنن ولی به اونی که جانم در دستشه قسم می خورم که حقیقت هایی برای من اتفاق افتاده که اگه روزی می تونستم بهتون بگم و شما هم می تونستید باورشون کنید واقعا ایمانتون به خدا و توانایی های خدا صدهزار برابر میشد.  یکیش اتفاقی بود که برام سه شنبه هفته پیش افتاد و فقط برای چند لحظه بود. دوست داشتم اون چند لحظه دوباره تکرار میشد. ای کاش می تونستم بهتون بگم.
زهرا خانوم رابطه سینوسی زندگیتونو زیاد سخت نگیرید. تورو خدا حرفمو جدی بگیرید. جمله ای که یه نفری همش بهم میگفت و ازم می خواست که زندگی رو به خودم سخت نگیرم با اونکه خودم واقعا نمی تونم اینطوری باشم ولی به شما میگم زندگی رو به خودتون سخت نگیرید. شما نه اول راهید و نه آخر راه. توی یک برهه ای از زندگی هستید که به نظرم می تونید بهتر باشید. دلم نمی خواد شما هم مثل دختر عموی من باشید. این حالات شما توی دختر 30 ساله هست توی دختر 26 ساله است. توی یه پسر 20 ساله هم هست. همه ما آدمیم. هممون هم از زندگی سهمی داریم. حتی خودمون از چندین قسمت تقسیم شدیم که نیازمندیم. روحمون، افکارمون، جسممون، شاید چشمامون شاید حرفامون و .... میدونید منظورم چیه؟ من فقط میدونم شما تو چه ماهی متولد شدید و شاید هم روز تولد شما مثل همه روز تولدهای من خالی از ناراحتی نباشه ولی من می خوام بهتون هدیه ای بدم که کمی خودتونو بهتون بشناسونه.
مثل بچه ای می مونیم که اگه کسی توی یه مهمونی بازیمون نده شاید بریم و حتی با خودمون قهر کنیم و لبمونو لوچه کنیم و یه گوشه به دیوار تکیه بدیم و چشامون هم پر از اشک بشه.
شاید یه سری زندانی باشن ولی وجود شما هم کمتر از یه زندانی نیست. اونها زندانی در یک زندانن و وجود شما زندانی در افکار غمگینتونه. من امیدوارم روزی زهرا خانوم از بند غصه آزاد بشه و جزو شادترین ها باشه. کسی به من یاد نداده برای دیگری دعای خیر کنم ولی این کار رو وقتی بزرگ میشدم خودم یادگرفتم. شاید بخندی ولی تو خیلی از جاها میگن فقط به فکر خودت باش و غصه دیگرانو نخور ولی من نمی تونم و دیگران از خودم مهم ترن. توی جنگ دو نفره یکی بالاخره میشکنه و یکی پیروز ولی چون زهرا خانوم و خودش هر دو به یه میزان قوی ان این جنگ همیشه ادامه پیدا میکنه و هر چی میگذره هر دوتا زهرا خانوم خسته تر میشن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من میگم دو نفر هستن که می تونن به شما کمک کنن. یکی خودتونید که گهگداری فراموشش می کنید و یکی دیگه هم خداست. لااقل من قدرت خدا رو هیچ وقت انکار نمی کنم چون من اتفاق هایی برام میوفته که هیچ کسی جز خدا نمی تونسته اونها رو انجام داده باشه. باور کنید اگه به کسی بگم چه اتفاق هایی برام افتاده هیچ کسی نمی تونه باورم کنه و بهم تهمت دروغگویی و دیوونگی می زنن ولی به اونی که جانم در دستشه قسم می خورم که حقیقت هایی برای من اتفاق افتاده که اگه روزی می تونستم بهتون بگم و شما هم می تونستید باورشون کنید واقعا ایمانتون به خدا و توانایی های خدا صدهزار برابر میشد.  یکیش اتفاقی بود که برام سه شنبه هفته پیش افتاد و فقط برای چند لحظه بود. دوست داشتم اون چند لحظه دوباره تکرار میشد. ای کاش می تونستم بهتون بگم.<br />
زهرا خانوم رابطه سینوسی زندگیتونو زیاد سخت نگیرید. تورو خدا حرفمو جدی بگیرید. جمله ای که یه نفری همش بهم میگفت و ازم می خواست که زندگی رو به خودم سخت نگیرم با اونکه خودم واقعا نمی تونم اینطوری باشم ولی به شما میگم زندگی رو به خودتون سخت نگیرید. شما نه اول راهید و نه آخر راه. توی یک برهه ای از زندگی هستید که به نظرم می تونید بهتر باشید. دلم نمی خواد شما هم مثل دختر عموی من باشید. این حالات شما توی دختر ۳۰ ساله هست توی دختر ۲۶ ساله است. توی یه پسر ۲۰ ساله هم هست. همه ما آدمیم. هممون هم از زندگی سهمی داریم. حتی خودمون از چندین قسمت تقسیم شدیم که نیازمندیم. روحمون، افکارمون، جسممون، شاید چشمامون شاید حرفامون و &#8230;. میدونید منظورم چیه؟ من فقط میدونم شما تو چه ماهی متولد شدید و شاید هم روز تولد شما مثل همه روز تولدهای من خالی از ناراحتی نباشه ولی من می خوام بهتون هدیه ای بدم که کمی خودتونو بهتون بشناسونه.<br />
مثل بچه ای می مونیم که اگه کسی توی یه مهمونی بازیمون نده شاید بریم و حتی با خودمون قهر کنیم و لبمونو لوچه کنیم و یه گوشه به دیوار تکیه بدیم و چشامون هم پر از اشک بشه.<br />
شاید یه سری زندانی باشن ولی وجود شما هم کمتر از یه زندانی نیست. اونها زندانی در یک زندانن و وجود شما زندانی در افکار غمگینتونه. من امیدوارم روزی زهرا خانوم از بند غصه آزاد بشه و جزو شادترین ها باشه. کسی به من یاد نداده برای دیگری دعای خیر کنم ولی این کار رو وقتی بزرگ میشدم خودم یادگرفتم. شاید بخندی ولی تو خیلی از جاها میگن فقط به فکر خودت باش و غصه دیگرانو نخور ولی من نمی تونم و دیگران از خودم مهم ترن. توی جنگ دو نفره یکی بالاخره میشکنه و یکی پیروز ولی چون زهرا خانوم و خودش هر دو به یه میزان قوی ان این جنگ همیشه ادامه پیدا میکنه و هر چی میگذره هر دوتا زهرا خانوم خسته تر میشن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: asaadat</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44270</link>
		<dc:creator>asaadat</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44270</guid>
		<description>سلام زهرا خانوم. شما خودتونو دارید اذیت می کنید. از اینکه به خودتون دلداری میدید کار بدی نیست، من هم همیشه همین کارو میکنم. شاید نتیجه ای نگیریم ولی مجبوریم. آخه کسی برای دلداری دادن ما نیست. این چیزها همون چیزهایی هستن که هزار تا دختر پسر مثل من و شما رو آزار میدن ولی با کمی تفاوت آخه کسایی هستن که خیلی بهتر از ماها با مشکلات کنار میان. من دوست ندارم بی خیال باشم ولی خیلی ها می تونن. نمی دونم کار درستیه یا نه. یه چیزی من اگه تنها باشم بیشتر دوست دارم گریه کنم تا اینکه با حرف خودمو آروم کنم. آدمها تو دنیای امروز با همدیگه خیلی فرق میکنن. مثلا من چند روز پیش خیلی دلم از خودم پر بود و کاری جز گریه کردن برای آروم شدنم نبود. جوریه که وقتی من گریه می کنم تا چند ساعت صدام میگیره و صورتم لک های قرمز می افته. داداشم بدون اجازه اومد تو اتاق من رومو برگردونده بودم ازش خواهش کردم بره ولی اومد طرفم و منو برگردوند و وقتی دید صورتمو یه نگاه کرد و من گفتم چیه دلم پر بود گریه کردم ولی اون اصلا نمی فهمید چمه و اصلا براش گریه تعریف شده نبود. پس اینکه اطرافیان شما رو درک نمیکنن نباید زیاد ناراحت بشید و ذهنتونو مشغول کنید آخه اونها کمی شرایط زندگیشون با ما فرق میکنه. هیچ وقت پنج تا انگشت یک دست که یه اندازه نمی شه. می شه؟ من هم مثل کسی هستم که داره نفس های آخرشو می کشه و توی باتلاق زندگی غرق میشه. باتلاقی که از سالهاست به یادمه و هیچ کسی کمک نمی کنه. همه دور باتلاق ایستادن و بهم می خندن و من خودم باید خودمو نجات بدم ولی هر چی بیشتر تلاش کنم بیشتر فرو میرم. اینجور خودکشی هایی که شما هم با خودتون دارید چندین بار آدم رو تو زندگی پیر میکنه. شاید بشه با آرایش چهره رو زیبا کرد ولی اصل نابود میشه. 
چند سال پیشم با امسالم خیلی فرق کرده. شاید رشد سریع باشه شاید پیری سریع. این رشد فقط ناراحتیه. شکستگی توی خواهر من هم هست. اتفاقی براش افتاد که حسابی بهش صدمه زد و هر روز با خودش کلنجار میره. همه ماها تو زندگی یه جورایی با افکارمون درگیریم.
یه خواسته زهرا خانوم هر بار که دلتون می گیره خوب! به خودتون بگید الان من چه غصه بخورم چه نخورم چه فرقی به حالم می کنه؟ اگه غصه بخورید به خودتون صدمه میزنید و هیچ چیز خوبی به دست نمیارید ولی اگه عکسش باشه به سلامتی و خوشحالی میرسید. نه خوشحالی کاذب بلکه خوشحالی واقعی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام زهرا خانوم. شما خودتونو دارید اذیت می کنید. از اینکه به خودتون دلداری میدید کار بدی نیست، من هم همیشه همین کارو میکنم. شاید نتیجه ای نگیریم ولی مجبوریم. آخه کسی برای دلداری دادن ما نیست. این چیزها همون چیزهایی هستن که هزار تا دختر پسر مثل من و شما رو آزار میدن ولی با کمی تفاوت آخه کسایی هستن که خیلی بهتر از ماها با مشکلات کنار میان. من دوست ندارم بی خیال باشم ولی خیلی ها می تونن. نمی دونم کار درستیه یا نه. یه چیزی من اگه تنها باشم بیشتر دوست دارم گریه کنم تا اینکه با حرف خودمو آروم کنم. آدمها تو دنیای امروز با همدیگه خیلی فرق میکنن. مثلا من چند روز پیش خیلی دلم از خودم پر بود و کاری جز گریه کردن برای آروم شدنم نبود. جوریه که وقتی من گریه می کنم تا چند ساعت صدام میگیره و صورتم لک های قرمز می افته. داداشم بدون اجازه اومد تو اتاق من رومو برگردونده بودم ازش خواهش کردم بره ولی اومد طرفم و منو برگردوند و وقتی دید صورتمو یه نگاه کرد و من گفتم چیه دلم پر بود گریه کردم ولی اون اصلا نمی فهمید چمه و اصلا براش گریه تعریف شده نبود. پس اینکه اطرافیان شما رو درک نمیکنن نباید زیاد ناراحت بشید و ذهنتونو مشغول کنید آخه اونها کمی شرایط زندگیشون با ما فرق میکنه. هیچ وقت پنج تا انگشت یک دست که یه اندازه نمی شه. می شه؟ من هم مثل کسی هستم که داره نفس های آخرشو می کشه و توی باتلاق زندگی غرق میشه. باتلاقی که از سالهاست به یادمه و هیچ کسی کمک نمی کنه. همه دور باتلاق ایستادن و بهم می خندن و من خودم باید خودمو نجات بدم ولی هر چی بیشتر تلاش کنم بیشتر فرو میرم. اینجور خودکشی هایی که شما هم با خودتون دارید چندین بار آدم رو تو زندگی پیر میکنه. شاید بشه با آرایش چهره رو زیبا کرد ولی اصل نابود میشه.<br />
چند سال پیشم با امسالم خیلی فرق کرده. شاید رشد سریع باشه شاید پیری سریع. این رشد فقط ناراحتیه. شکستگی توی خواهر من هم هست. اتفاقی براش افتاد که حسابی بهش صدمه زد و هر روز با خودش کلنجار میره. همه ماها تو زندگی یه جورایی با افکارمون درگیریم.<br />
یه خواسته زهرا خانوم هر بار که دلتون می گیره خوب! به خودتون بگید الان من چه غصه بخورم چه نخورم چه فرقی به حالم می کنه؟ اگه غصه بخورید به خودتون صدمه میزنید و هیچ چیز خوبی به دست نمیارید ولی اگه عکسش باشه به سلامتی و خوشحالی میرسید. نه خوشحالی کاذب بلکه خوشحالی واقعی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زینب</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44260</link>
		<dc:creator>زینب</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44260</guid>
		<description>خیلی با نمک بود.مخصوصا در مورد کامران نجف زاده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی با نمک بود.مخصوصا در مورد کامران نجف زاده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: گنگیشکه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44142</link>
		<dc:creator>گنگیشکه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44142</guid>
		<description>حامیان میرحسین این هفته به نماز جمعه می روند. منتظرتان هستیم.به دیگران هم اطلاع دهید</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حامیان میرحسین این هفته به نماز جمعه می روند. منتظرتان هستیم.به دیگران هم اطلاع دهید</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: لبخند ایرانی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44136</link>
		<dc:creator>لبخند ایرانی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44136</guid>
		<description>سلام به شما وبلاگ نویس توانا ودوست ناآشنای من
امیدوارم حالتون خوب وزندگی برکامتان شیرین همچون عسل باشد
وبلاگ خوبی دارید از دیدن آن لذت بردم
اگه دوست داشتی یه سر به ما بزن واگرخوشت اومد مارو لینک کن خبر بده تا شما رو لینک کنیم
ممنون و تشکر از این همه سلیقه ای که در وبلاگت به کار بردی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام به شما وبلاگ نویس توانا ودوست ناآشنای من<br />
امیدوارم حالتون خوب وزندگی برکامتان شیرین همچون عسل باشد<br />
وبلاگ خوبی دارید از دیدن آن لذت بردم<br />
اگه دوست داشتی یه سر به ما بزن واگرخوشت اومد مارو لینک کن خبر بده تا شما رو لینک کنیم<br />
ممنون و تشکر از این همه سلیقه ای که در وبلاگت به کار بردی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: الناز</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1388/04/let-me-tell-you/comment-page-1/#comment-44132</link>
		<dc:creator>الناز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=4184#comment-44132</guid>
		<description>دوست عزیر از وبلاگ تو دیدن کردم و خیلی خوشم اومد.حالا خیلی دوست دارم که ارتباط بیشتری داشته باشیم.پس اگر خواستار تبادل لینک بودی در بخش نظرات وبلاگم به من اطلاع بده.....
باتشک</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوست عزیر از وبلاگ تو دیدن کردم و خیلی خوشم اومد.حالا خیلی دوست دارم که ارتباط بیشتری داشته باشیم.پس اگر خواستار تبادل لینک بودی در بخش نظرات وبلاگم به من اطلاع بده&#8230;..<br />
باتشک</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

