پروانه ها…

* حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه وزوز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و …
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟
می شنوی؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن…
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم:
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند؟
تاریخ یا جغرافی؟
می دانی؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک، خرگوش، پروانه…
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آآاخ …!
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم…

* مرحوم حسین پناهی

۱۶ نظر

  1. salam ۱۳۸۸-۰۴-۱۹، ۸:۳۸ ب.ظ

  2. حسین ۱۳۸۸-۰۴-۱۹، ۹:۳۳ ب.ظ

    میگما… عجب ÷روانه ای بوده ها> حال داده>
    شعرت قشنگ بود/… ..

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    مرسی!:)
    ولی شعر از حسین پناهی بود :دی

    جواب به این نظر

  3. فاطمه ۱۳۸۸-۰۴-۱۹، ۱۰:۴۴ ب.ظ

    چقدر قشنگ بود، چقدر قشنگ بود، چقدر قشنگ بود

    جواب به این نظر

  4. لی لی ۱۳۸۸-۰۴-۱۹، ۱۱:۱۰ ب.ظ

    وقتی ازدواج کردم کتابام رو به علت کمبود جا ، با خودم نیاوردم …. فکر کنم باید برم کتاب “من و نازی” رو بیارم … مرسی که یادم انداختی
    و خدایش بیامرزد .. فکر کنم به سالمرگش نزدیکیم …

    جواب به این نظر

  5. default ۱۳۸۸-۰۴-۱۹، ۱۱:۲۶ ب.ظ

    از حسین پناهی زیباتر از این ها نیز شنیده ام…

    کفر نمی گم سوال دارم
    یه تریلی محال دارم…

    شنیدی؟

    جواب به این نظر

    default Reply:

    مثهاینکه شنیدی
    بله

    جواب به این نظر

  6. میترا ۱۳۸۸-۰۴-۱۹، ۱۱:۴۱ ب.ظ

    وای چه شعر قشنگ ، ساده و بی ریایی بود
    خدابیامرزشون من نمی دونستم شاعر هم هستن
    ممنون زهرا جون

    جواب به این نظر

  7. mohsen ۱۳۸۸-۰۴-۲۰، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    سلام
    وبلاگ زیباتو دیدم وچند پستشو خوندم
    عالی بود
    من وبمو تازه راه انداختم
    خوشحال ممیشم بیای نظرتو بدونم
    منتظرم

    جواب به این نظر

  8. آرمان ۱۳۸۸-۰۴-۲۰، ۱:۳۵ ق.ظ

    همیشه شعرهای حسین پناهی رو دوست داشتم

    جواب به این نظر

  9. امید(هنر هفتم) ۱۳۸۸-۰۴-۲۰، ۳:۲۹ ق.ظ

    سلام
    برای لینکدونی ۲ تا لینک داشتم:

    ریزه کاری های یک کارگردان::فربد خوش طینت(کارگردان کلیپ “طفره نرو” زانیار خسروی)

    http://artcm.ir/post/577

    عکس ها و سوتی ها از دانشگاه آزاد اسلامی شهر ما(شماره ۲)

    http://artcm.ir/post/580

    موفق باشید

    جواب به این نظر

  10. جوات موات ایرانمان ۱۳۸۸-۰۴-۲۰، ۱۲:۳۸ ب.ظ

    اخرین اخبار تقلب سبز منتشر شد

    جواب به این نظر

  11. امیر ۱۳۸۸-۰۴-۲۰، ۵:۴۴ ب.ظ

  12. NeverLand ۱۳۸۸-۰۴-۲۱، ۸:۲۸ ب.ظ

    من به تکرار شب عادت کردم
    خو گرفتم به گناه
    زندگی مشتی اراجیف نبود …
    زندگی واژه‌ی پوچیست اگر
    به خرافات بپیوندد ذهن
    و منِ خرد شده
    دل به زاری بسپارد هر شب
    آسمان … آسمان است فقط
    و در آن هیچ کسی پنهان نیست
    و نهان نیست در آن ناکس نیز
    روح هم واژ‌‌ه ی بی‌‌ معناییست
    همچنانکه بدنت میرود آرام به خاک
    روح هم در بدنِ سردٍ تو ، یخ خواهد زد

    جواب به این نظر

  13. confidence ۱۳۸۸-۰۴-۲۴، ۳:۱۶ ب.ظ

    ممنون از شعرهای زیبا

    جواب به این نظر

  14. ناشناس ۱۳۸۸-۰۴-۲۶، ۱۱:۳۱ ق.ظ

    آهای مردم ایران!

    دیگر دارید مرا عصبانی می کنید! یا فردا ساعت ۴ در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیدند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!»

    اصلاً از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام، زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدی‌نژاد نبرید! فردا با چه رویی به شورای نگهبان بروم؟

    ملت نسبتاً شریف ایران!

    آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد!

    الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء!

    میرحسین موسویاعت ۴ در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیدند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!»

    اصلاً از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام، زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدی‌نژاد نبرید! فردا با چه رویی به شورای نگهبان بروم؟

    ملت نسبتاً شریف ایران!

    آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد!

    الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء!

    میرحسین موسوی

    جواب به این نظر

نظر شما