۱۳۸۸-۰۴-۱۲
یک زن داره فریاد میکشه…
* جدیدا همش احساس میکنم صدای یه زنی رو می شنوم که داره فریاد میکشه. فریاد که نه. بیشتر به زجه شبیهه. مثل اینکه یک نفر رو داری آزار میدی و برای نجات خودش تقلا میکنه. یه همچین صدایی رو احساس میکنم صبح های زود می شنوم…
* از اینکه هنوز و هرروز به خودم دلداری میدم خنده ام میگیره. این جمله ای که هی به خودم میگم یعنی “تو هنوز باید زندگی کنی، نباید این چیزا تو رو از پا دربیاره” رو بارها و بارها تو دلم به خودم گفتم. با اینکه اینقدر کلیشه ایه ولی واقعا از دست خودم حرصم میگیره که چقدر این جمله روی اینکه اون لحظه تو افکار غرق نشم و یا یا گریه ام نگیره، تاثیر داره! فکر کنم بقیه به همین دلیل روی من اشتباه می کنن. خبر ندارن که من چقدر به خودم دلداری میدم!
* حالت کسی رو دارم که داره غرق میشه. واقعا داره غرق میشه. اون دور دورها یه نجات غریق است. که البته معلوم نیست نجات غریق باشه یا نه؟ ولی به هر حال یک نفر هست که شاید میتونه کمک کنه که شاید غرق نشم ولی من صداش نمی کنم و انگار ترجیح میدم که از کسی کمک نخوام و غرق بشم. یک نوع خودکشی آگاهانه و از روی لجبازی با خودم.
* همیشه همین طوری بوده ها. وقتی فشارها روی من زیاده، به جای اینکه از کسی کمک بخوام، بیشتر سعی می کنم دور خودم پیله بتنم و برم یک جایی که تنها باشم. به نظرم یه طوریه. یعنی زندگیم افتاده روی دور تند. همینطوری تند تند همه چیز داره آوار میشه روی سرم. کاش میشد یک لحظه به زمان و باقی کائنات دستور داد که کمی بایستند. کمی آرامـتـــــر…


دنیا Reply:
تیر ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۳ ب.ظ
ببخشید اگه من واستم، شما جدا قصد پیاده شدن داری؟
(شوخی)