۱۳۸۸-۰۲-۱۵
هرچی گفت، بگو چشم !
* چند روز پیش، با مینا و شیوا رفته بودیم خرید و طبق معمول داشتیم درباره دوستامون حرف میزدیم. شیوا داشت درباره نامزد یه نفر حرف میزد و خانواده اش رو اینطوری معرفی کرد: پسره خیلی اصالت خانوادگی نداره! مینا با دلخوری برگشت گفت: یعنی چی که اصالت خانوادگی نداره؟! شیوا گفت: آخه وضع مالیشون خوب نیست، باباش کارگره. دختره خیلی از پسره سرتره! بعد مینا طبق عادت همیشگیش شروع به این کرد که این واژه ها بار منفی دارن و تو حق نداری آدمها رو بر اساس معیارها مادی برتری بدی و…
در تمام مدتی که مینا داشت حرف میزد، من بیشتر حواسم به این بود که چقدر سریع گرفت و واکنش نشون داد. حالا شیوا اصلا آدم منفی ای نیست ها! یعنی معمولیه مثل خودمونه. واقعیتش اینه که خیلی از ما تو مکالمات روزمره مون اصلا متوجه نیستیم چقدر بر اساس معیارهای مادی و یا ظاهری آدمها رو درجه بندی می کنیم. حتی تو نظرخواهی هامون از دوستامون برای رفتن به جایی و یا انتخابشون و یا اینکه اصلا نشون بدیم کی طرفدار کیه و … خیلی از مواقع حتی نمی فهمیم که داریم اینکارو می کنیم. اینکه پدر و مادرش چیکاره ان؟! چقدر پولدارن؟ سر و وضعش چجوریه و … صفتهایی که منطقا توی یک رابطه نباید تاثیرگذار باشن. کلا تو خوابگاه زندگی کردن و دوست شدن با همه طیفها و قشرها و قومها به من عملا یاد داده که این فاکتورها ذره ای تو شخصیت فرد و اینی که الان هست تاثیری ندارن:)
* یکی دیگه از غیبتهایی که کردیم مربوط به نامزد کردن یکی از غدترین و مغرورترین دوستامون بود! محال بود یک بحثی پیش بیاد و این دختره فمنیست بازیش گل نکنه، حتی توی شوخی هامون. نیم ساعت پیش، واسه تبریک بهش زنگ زدم. پسره دورادور واقعا پسر خوبی بود، ظاهرا دخترهای زیادی رو هم بهش پیشنهاد کرده بودن آقا قبول نکرده بود. حالا بهش میگم سمانه چیکار کردی؟ میگه هیچی، بابام مشتری باباش بود، با عموی پسره دوست شدم، اونم منو معرفی کرد، وقتی رفتم پسره رو ببینم و باهاش حرف بزنم، طوری رفتار کردم که متقاعد بشه من کاااملا مطیعش هستم!! گفتم عجب. پس اون فیلمت فقط برای ما بود؟ میگه خوب زندگی آینده و شوهر و ازدباج و اینها خیلی مهمتر از آرمانها هستند. ازم پرسید میخوای ادامه تحصیل بدین؟ گفتم اگه شما مخالفت نداشته باشی! گفته من دوست ندارم همسرم کار کنه خودم وضع مالیم خوبه. گفتم هر طورید شما راحت ترین! گفته که من احتمالا برای زندگی میخوام برم بلژیک، شمام باید با من بیاین. گفتم زن باید مطیع شوهرش باشه، حتی اگه بگه بیا زیر چادر باهام زندگی کن! گفته من علاقه ای ندارم زنم با خانواده و فامیلش در تماس باشه، یکی از علل طلاق برادرم همین بوده! گفتم: هرچی شما بگی(!). تااازه از همه خنده دارتر اینکه گفته اشکالی نداره اگه بخوام فلان چیزو (شرمنده روم به دیوار) عمل کنید؟ بهش گفتم: اگه این شما رو راضی میکنه، من حرفی ندارم!
میگم سمانه واقعا میخوای هرچی بگه گوش کنی؟! میگه زهرا تو چقدر ساده ای دختر، اول خرشو پیدا کن بعد سواری بگیر (شرمنده همه آقایون البته) معلومه که گوش نمیکنم. وقتی زن و شوهر شدیم، کم کم با سیاست راضیش می کنم که به کارای خودمم برسم.
راستش من یکی که رسما کف کردم! عمرا بتونم اینجور مواقع و اونم سرهمچین موضوعاتی فیلم بازی کنم، حتی تظاهر به فیلم بازی کردن. راست میگن که من سیاست ندارم!:D
* حالا که بحث خواستگاری و ازدباج و اینها پیش اومد بذارین اینم تعریف کنم. داداش یکی از دوستام از یک دختر خانم خیلی مذهبی خوشش اومده بوده و وقتی رفته خواستگاری یکی از سوالاتی که دختره پرسیده این بوده که: شما تا حالا برای ظهور آقا امام زمان چیکار کردید؟
حالا تصور کنید این داستان رو توی یک جمعی که سنگین بود و تقریبا اکثرشون همسن و سال پدرو مادرمون بودند تعریف کرد، همه به فکر فرو رفتن، اونوقت من عین چی زدم زیر خنده! دیگه خودتون تصور کنید حد ضایع شدگی بنده رو! فکر کنم واقعا ایمانم ضعیف شده! :دی


roza Reply:
تیر ۷م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۶ ب.ظ
ببین اون دختر چه طور دختریه از اون سوپر خواهرهای بسیجیه!
جواب به این نظر