۱۳۸۸-۰۲-۱۷
حساسیت…
* اینها رو می گفت و بدجوری گریه میکرد. به گمانم تو این لحظات هیچی نمیتونست آرومش کنه، خیلی سخته، خیلی سخت… آرامش دادن به کسی، روی حادثه ای که میدونی هم درکش سخته، هم تو اون موقعیت بودن، هم دونستن و با جان و دل درک کردن اینکه، چقدر درد داره براش، و الان چی می کشه… میدونی که درد داره و میدونی که هرکاری بکنی، هر حرفی بزنی، نمیتونی حتی یک ذره از این دردی که می کشه کم کنی…
انگار اولین کاری که باید بکنم همینه…نوشته ۱۲ ساعت پیش… بعد بلافاصله ساعت کامپیوترمو نگاه میکنم. فکر میکنم که چقدر مهم بوده. انگار که حتما باید اینکارو بکنم. انگار که حتما باید ببینم. انگار که حتما باید این ساعت ها رو از هم کم کنم ببینم کی اتفاق افتاده؟ چرا مهم بوده و … بعدش هم مثل عادت همیشه غصه ام بگیره و دقت کنم که اطرافم کسی نباشه که راحت گریه کنم.
همه اینها بی صدا هست، کسی متوجه نمیشه. کسی حتی هیچوقت نمیفهمه که اینکار چقدر مهم بوده. اینکار چقدر تلخ بوده و چطور منو عذاب میداده.
به نظرم سادیسم دارم که هی چیزی رو چک میکنم که میدونم دیدنش برای من یعنی عذاب. بهتره نبینم، بهتره این چیزها رو نبینم. بهتره تصورم راجع به بعضی چیزا از اینی که هست، هی خرابتر نشه. برای خودمم بدتر میشه. بعدش میبینم واقعا دست خودم نیست. اونوقت از شدت درد و فشار، میزنم زیر گریه. هی فکر میکنم چه حساسیت بیخودیه. حساس بودن روی چیزی که دیگه وجود نداره و بدتر از همه اینکه قبلا هم به اون قوتی که من فکر میکردم، وجود نداشته… انگار که مثلا با این خود عذاب دادن میتونم چیزی رو عوض کنم که اینقدر مستمر و با دقت هر روز اینکارو میکنم.

