۱۳۸۸-۰۲-۲۴
یک نیمروز در دبیرستان دخترانه !:)
* دیروز مامانم کار داشت. قرار شد من به جاش برم دبیرستان خواهرم که برای مریضیش بازم مرخصی بگیرم و توضیح بدم که چرا این روزها اینقدر غایبه.
* مهمترین چیزی که من فهمیدم این بود که جدیدا اوضاع دبیرستانها به مراتب آزادتر از چندسال پیشه. اولا که مدرسه شون اصلا نگهبان نداشت و در مدرسه هم باز بود. دوم اینکه دفتر مدرسه روبروی در مدرسه نبود که حتی نزدیکش هم نبود. یعنی رفت و آمدها کنترل نمی شد!:) تازه نکته جالبتر این بود که مدرسه کنار خیابون اصلی بود و خوب توی پنجره های طبقات فوقانی پر بود از دخترهایی که داشتن گروهی با پسرهایی که روبروی مدرسه پاسبانی(!) میکردن موشک بازی میکردن!! تازه وقتی من داشتم وارد مدرسه میشدم چون سر و وضعم شبیه والدین نبود، بازم محلم نمیذاشتن و از روی سر من با پسرای توی خیابون تبادلات فرهنگی میکردن!
چندتاشونم دم در نشسته بودن و هرزچندگاهی مستقیما می اومدن دم در. جالبه هیچکسم کاری به کار این چند تا پسری که دم در وایستاده بودن، نداشت!!
* خلاصه من پرسان پرسان دفتر مدرسه رو پیدا کردم و وارد شدم. اونجا به محض ورود معاون اسبق دبیرستان خودمون رو دیدم که حالا بعد از بازنشتگی مدیرمون در هیات مدیر دبیرستان اومد و کلی منو تحویل گرفت. قبل از اینکه برم، مامانم اصرار داشت حالا که داری میری جایی مثل مدرسه، یه کم لباس سنگین منگین بپوش که ظاهرت شبیه بچه مدرسه ایها بشه، منم گفتم بابا بعدش باید برم بانک و نمیشه و اینها، همون لباس بیرون رو پوشیدم، البته خیلیم ضایع نبود ولی خوب به درد دبیرستان هم نمیخورد!:) برای همین احساس کردم که مدیرشون که قبلا چهره دبیرستانی بچه خرخونی منو دیده بود، اولش با دیدن ابروهای تمیز و تیپ من یه خورده جا خورد:دی بعدش به روی خودش نیاورد و یه تعارف الکی هم کرد که هرچی قیافه ات خانمانه تر میشه خوشگلتر هم میشی و این صوبتا که تعارفات معمول و سطحی ما خانمها بعد دیدن همدیگه است. تازه جلوی معلمهای اونجا کلی خانم مهندس خانم مهندس هم کرد به طوریکه در طول عمرم به یاد ندارم کسی منو با این عنوان اینقدر خطاب کرده باشه!:)
* حالا نکته جالب ماجرا این بود که موقع بدرقه ام همرام اومد بیرون و گفت که دخترش برای تعیین رشته کلی دنبال من بوده و این حرفها. روی راه پله حدود ۲۰-۳۰ تا دختر نشسته بودن که اونها رو خطاب کرد و گفت بچه ها ایشون خانم مهندس زهرا اچ بی(!) خواهر زینت هستن که قبلا تعریفش رو کرده بودم. وای با این جمله اش یه لحظه احساس کردم وارد ۹۰ سالگی شدم و چقدر من پیر شدم و طبیعتا کلی بهم برخورد! بعدش بدون اینکه نظر من بپرسه که بالام جان کار داری یا نه گفت که اگه راجع به تعیین رشته و این چیزا سوال دارید از ایشون بپرسید. گفتنش همانا و دور من جمع شدن دخترای اونجا همان! بعدش از اونجائیکه تا یه جا جمعیتی جمع میشه همه کنجکاو میشن همین طوری شلوغ شد و بچه ها شروع به سوال پرسیدن کردن. منم نمیدونم چرا اینقدر احساس مامانی بهم دست داده بود و کلی نصیحت مادرانه بهشون کردم!:)) که عزیزان من هرچیو که دوست دارین ادامه بدین و خیلی تحت تاثیر جو نباشید و این حرفهای ضد امپریالیسیتی که اکثرا میزنم دیگه !:دی
* این وسط بعضیاشون معلوم بود خرخون بودن و فرت فرت سوال میپرسیدن و طفلی ها با حسرت نگام میکردن. راستش ما خودمونم دبیرستانی بودیم فکر میکردم یه دانشجو یا یه فارغ التحصیل چیزی در حد شاهکار بشری هست و لابد خدای عالمه. بعدا فهمیدیم که ای بابا خودمونم هیچ خری نیستیم ولی خوب معمولا فهموندن این به یک بچه دبیرستانی که سد عظیمی مثل کنکور جلوش هست، خیلی سخته.
* از همه بامزه تر زمانی بود که میخواستم از دبیرستانه بیرون بیام (در حقیقت فرار کنم) که سه چهار تا از دخترا اومدن یه نامه دادن دستم گفتن بده به اون پسره که پیرهن سبز لجنی پوشیده!! گفتم برای چی؟! (همینم کم مونده بود که پیام رسان اینها بشم) گفت هیچی این پسره دانشجوی دانشگاه پیام نور اینجاست (به به دانشجوی مملکت رو باش که جلوی دبیرستان دخترانه پلاسه) بعدش گفتن این نامه رو بده بهش و بگو یکی از دخترایی که عاشقت شده اینو نوشته! کلا از نحوه بیانشونم معلوم بود که سرکاریه و میخوان پسره رو دست بندازن. گفتم بابا من عمرا اینکارو بکنم چرا خودتون بهش نمیدین؟ برگشتن به اونی که طبقه بالا وایستاده بود گفت: خواهر زینت نمیبره، وایستا نامه رو موشک کن!:))
* حالا کلا من نمیخوام از اینا ایراد بگیرم ها، ماهام کلی شیطون بودیم با این تفاوت که چون مثلا شاگرد زرنگه بودیم مدیرمون چیزی بهمون نمیگفت. الان یادمه یه بار مدیرم اعتراف کرد که اچ بی خودمونیم ته همه شلوغ کاریهای مدرسه تو هم هستی، موندم کی درس میخونی تو؟!:))
ولی خوب یه چیزی هم غریب بود، با اینکه اون موقع من کل این شهرو می شناختم توی همین ۵-۶ سال به قدری تغییر کرده بود و ساختمونها عوض شده بودند که به زور آدرس کوچه دبیرستان بغلی رو یادم اومد. توی این کوچه یه دکتر پیر بود که خیلی غرغرو بود ولی مامانم اینا خیلی پیشش میرفتن، اون موقعها هم یه بار حالم بد شده بود مامانم منو برد پیش این. بعدش دیروقت بود تزریقات چیش نبود، مجبور شد خودش بیاد سرم رو وصل کنه. موقع سرم زدن روبروی مطب رو نگاه کرد و گفت: این دختره که تو شهر براش پرچم زدن توئی؟ (برای المپیاد فیزیک زده بودن) مامانم گفت آره. به مامانم گفت: چرا زودتر نگفتی من بیشتر آمپول بنویسم و محکمتر فرو کنم که یادش باشه جامعه بیشتر به کیا احتیاج داره؟ این مهندسها ….ترین آدمای روی کره زمینن. اصلا خدا رو بنده نیستن!:)) حالا جالبه که دکتره هم جای مطبش رو عوض کرده بود و برده بود مرکز شهر. تو اون کوچه هم پر بود از ساختمانها با فرمهای جدید و آدمهای تازه.


PePe Reply:
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۳۸ ق.ظ
تو مطمئنی مهندسی مهندس؟ یه کم رورو ورتو نگاه کن!
جواب به این نظر