یک نیمروز در دبیرستان دخترانه !:)

* دیروز مامانم کار داشت. قرار شد من به جاش برم دبیرستان خواهرم که برای مریضیش بازم مرخصی بگیرم و توضیح بدم که چرا این روزها اینقدر غایبه.

* مهمترین چیزی که من فهمیدم این بود که جدیدا اوضاع دبیرستانها به مراتب آزادتر از چندسال پیشه. اولا که مدرسه شون اصلا نگهبان نداشت و در مدرسه هم باز بود. دوم اینکه دفتر مدرسه روبروی در مدرسه نبود که حتی نزدیکش هم نبود. یعنی رفت و آمدها کنترل نمی شد!:) تازه نکته جالبتر این بود که مدرسه کنار خیابون اصلی بود و خوب توی پنجره های طبقات فوقانی پر بود از دخترهایی که داشتن گروهی با پسرهایی که روبروی مدرسه پاسبانی(!) میکردن موشک بازی میکردن!! تازه وقتی من داشتم وارد مدرسه میشدم چون سر و وضعم شبیه والدین نبود، بازم محلم نمیذاشتن و از روی سر من با پسرای توی خیابون تبادلات فرهنگی میکردن!
چندتاشونم دم در نشسته بودن و هرزچندگاهی مستقیما می اومدن دم در. جالبه هیچکسم کاری به کار این چند تا پسری که دم در وایستاده بودن، نداشت!!

* خلاصه من پرسان پرسان دفتر مدرسه رو پیدا کردم و وارد شدم. اونجا به محض ورود معاون اسبق دبیرستان خودمون رو دیدم که حالا بعد از بازنشتگی مدیرمون در هیات مدیر دبیرستان اومد و کلی منو تحویل گرفت. قبل از اینکه برم، مامانم اصرار داشت حالا که داری میری جایی مثل مدرسه، یه کم لباس سنگین منگین بپوش که ظاهرت شبیه بچه مدرسه ایها بشه، منم گفتم بابا بعدش باید برم بانک و نمیشه و اینها، همون لباس بیرون رو پوشیدم، البته خیلیم ضایع نبود ولی خوب به درد دبیرستان هم نمیخورد!:) برای همین احساس کردم که مدیرشون که قبلا چهره دبیرستانی بچه خرخونی منو دیده بود، اولش با دیدن ابروهای تمیز و تیپ من یه خورده جا خورد:دی بعدش به روی خودش نیاورد و یه تعارف الکی هم کرد که هرچی قیافه ات خانمانه تر میشه خوشگلتر هم میشی و این صوبتا که تعارفات معمول و سطحی ما خانمها بعد دیدن همدیگه است. تازه جلوی معلمهای اونجا کلی خانم مهندس خانم مهندس هم کرد به طوریکه در طول عمرم به یاد ندارم کسی منو با این عنوان اینقدر خطاب کرده باشه!:)

* حالا نکته جالب ماجرا این بود که موقع بدرقه ام همرام اومد بیرون و گفت که دخترش برای تعیین رشته کلی دنبال من بوده و این حرفها. روی راه پله حدود ۲۰-۳۰ تا دختر نشسته بودن که اونها رو خطاب کرد و گفت بچه ها ایشون خانم مهندس زهرا اچ بی(!) خواهر زینت هستن که قبلا تعریفش رو کرده بودم. وای با این جمله اش یه لحظه احساس کردم وارد ۹۰ سالگی شدم و چقدر من پیر شدم و طبیعتا کلی بهم برخورد! بعدش بدون اینکه نظر من بپرسه که بالام جان کار داری یا نه گفت که اگه راجع به تعیین رشته و این چیزا سوال دارید از ایشون بپرسید. گفتنش همانا و دور من جمع شدن دخترای اونجا همان! بعدش از اونجائیکه تا یه جا جمعیتی جمع میشه همه کنجکاو میشن همین طوری شلوغ شد و بچه ها شروع به سوال پرسیدن کردن. منم نمیدونم چرا اینقدر احساس مامانی بهم دست داده بود و کلی نصیحت مادرانه بهشون کردم!:)) که عزیزان من هرچیو که دوست دارین ادامه بدین و خیلی تحت تاثیر جو نباشید و این حرفهای ضد امپریالیسیتی که اکثرا میزنم دیگه !:دی

* این وسط بعضیاشون معلوم بود خرخون بودن و فرت فرت سوال میپرسیدن و طفلی ها با حسرت نگام میکردن. راستش ما خودمونم دبیرستانی بودیم فکر میکردم یه دانشجو یا یه فارغ التحصیل چیزی در حد شاهکار بشری هست و لابد خدای عالمه. بعدا فهمیدیم که ای بابا خودمونم هیچ خری نیستیم ولی خوب معمولا فهموندن این به یک بچه دبیرستانی که سد عظیمی مثل کنکور جلوش هست، خیلی سخته.

* از همه بامزه تر زمانی بود که میخواستم از دبیرستانه بیرون بیام (در حقیقت فرار کنم) که سه چهار تا از دخترا اومدن یه نامه دادن دستم گفتن بده به اون پسره که پیرهن سبز لجنی پوشیده!! گفتم برای چی؟! (همینم کم مونده بود که پیام رسان اینها بشم) گفت هیچی این پسره دانشجوی دانشگاه پیام نور اینجاست (به به دانشجوی مملکت رو باش که جلوی دبیرستان دخترانه پلاسه) بعدش گفتن این نامه رو بده بهش و بگو یکی از دخترایی که عاشقت شده اینو نوشته! کلا از نحوه بیانشونم معلوم بود که سرکاریه و میخوان پسره رو دست بندازن. گفتم بابا من عمرا اینکارو بکنم چرا خودتون بهش نمیدین؟ برگشتن به اونی که طبقه بالا وایستاده بود گفت: خواهر زینت نمیبره، وایستا نامه رو موشک کن!:))

* حالا کلا من نمیخوام از اینا ایراد بگیرم ها، ماهام کلی شیطون بودیم با این تفاوت که چون مثلا شاگرد زرنگه بودیم مدیرمون چیزی بهمون نمیگفت. الان یادمه یه بار مدیرم اعتراف کرد که اچ بی خودمونیم ته همه شلوغ کاریهای مدرسه تو هم هستی، موندم کی درس میخونی تو؟!:))
ولی خوب یه چیزی هم غریب بود، با اینکه اون موقع من کل این شهرو می شناختم توی همین ۵-۶ سال به قدری تغییر کرده بود و ساختمونها عوض شده بودند که به زور آدرس کوچه دبیرستان بغلی رو یادم اومد. توی این کوچه یه دکتر پیر بود که خیلی غرغرو بود ولی مامانم اینا خیلی پیشش میرفتن، اون موقعها هم یه بار حالم بد شده بود مامانم منو برد پیش این. بعدش دیروقت بود تزریقات چیش نبود، مجبور شد خودش بیاد سرم رو وصل کنه. موقع سرم زدن روبروی مطب رو نگاه کرد و گفت: این دختره که تو شهر براش پرچم زدن توئی؟ (برای المپیاد فیزیک زده بودن) مامانم گفت آره. به مامانم گفت: چرا زودتر نگفتی من بیشتر آمپول بنویسم و محکمتر فرو کنم که یادش باشه جامعه بیشتر به کیا احتیاج داره؟ این مهندسها ….ترین آدمای روی کره زمینن. اصلا خدا رو بنده نیستن!:)) حالا جالبه که دکتره هم جای مطبش رو عوض کرده بود و برده بود مرکز شهر. تو اون کوچه هم پر بود از ساختمانها با فرمهای جدید و آدمهای تازه.

۴۳ نظر

  1. مسافر ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۱:۳۱ ب.ظ

    سلام.

    خیلی جالب نوشتین. چند بار برای من هم چنین اتفاقای افتاده که بچه‌های دبیرستانی بیانو کلی سوال ازم بپرسن. اونا فکر میکنن طرف ختمِ درس و کتابِ.

    جواب به این نظر

  2. مهندس حجت ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۱:۵۳ ب.ظ

    سایت جالبی داری نگفتی مهندس چی هستی من الان توی عسلویه شاغلم دوست دارم بیشتر باهاتون اشنابشم

    جواب به این نظر

    PePe Reply:

    تو مطمئنی مهندسی مهندس؟ یه کم رورو ورتو نگاه کن!

    جواب به این نظر

  3. 1tanha ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۲:۵۸ ب.ظ

    سلام زهرا خانم!

    خیلی جالب بود!! من که همشو با خنده خوندم…

    جواب به این نظر

  4. secret ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۴:۵۷ ب.ظ

    خیلی باحال بود
    :))))

    جواب به این نظر

  5. لیلی ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۶:۳۷ ب.ظ

    البته الان نسبت به زمان ما فکر کنم درس خون کم شده.
    نمونه اش همین دوست هایی که دارن آخه زمان ما معمولا پسر مهندسی برای دوستی انتخاب میشد!!
    ولی حس خوبیه به شرطی که یاد شلوغ کاری و دوستی های زمان خودمون نیفتیم

    جواب به این نظر

  6. مانی ب ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۶:۴۳ ب.ظ

    سلام
    مثل یک فیلم کوتاه خیلی بامزه بود.

    جواب به این نظر

  7. مرتضی ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۸:۴۹ ب.ظ

    من یه پسرم و از وضع مدارس دخترونه آگاهی ندارم ولی کلا دخترا را دوست دارم ! :دی

    جواب به این نظر

  8. نیلوفر ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۹:۱۳ ب.ظ

    اتفاقا منم وقتی مدرسه می رفتم همش آتیش می سوزوندم بعد چون شاگرد زرنگ بودم هیچکش هیچی بهم نمی گفت !! منم که پررو پررو عوض اینکه روم کم شه می رفتم دفتر وساطتت دوستامو می کردم P:

    جواب به این نظر

  9. مریم ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۹:۴۵ ب.ظ

    :)))))))))) چه دل خوشی داشتن.هیییییییییی

    جواب به این نظر

    ابوالفضل Reply:

    مگه شما دل خوش از مدرسه نداشتین . به نظر من شما دانش اموز تنبلی بودین چون از این حرف ها بدتون میاد

    جواب به این نظر

  10. پدرام ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۱۱:۲۳ ب.ظ

    خوبه اتفاقا . اینم یه ایده میتونه باشه برای دانشگاه پیام نور . فرداس که رشته مهندسی کاغذ موشکی (MKM) هم بزنه اونم در مقطع فوق بدون کنکور P:)

    جواب به این نظر

  11. زهرا(بهارسبز) ۱۳۸۸-۰۲-۲۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ

    حالا حساب کن من علاوه بر شاگرد زرنگه مدرسه مامانم هم همون جا معلم بود یعنی کافی بود دست از پا خطا کنم تا یخه بنده رو بچسبن.
    ولی واقعا یاد اون روزا به خیر.

    جواب به این نظر

  12. موفوئیل ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۱۲:۲۱ ق.ظ

    اینقده همه چیز داره تند تند عوض میشه که آدم با دیدن خاطره انگیزترین جاها هم به سختی میتونه خاطراتش رو مرور کنه!
    .
    .
    قشنگ نوشته بودی..ساده و روان!

    جواب به این نظر

  13. default ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۱۲:۲۶ ق.ظ

    bale
    azadi fat o faravune….
    ma irani ha haghemune intory bashim….

    جواب به این نظر

  14. دینا ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۱:۳۰ ق.ظ

    ما که اون نسل بودیم این شدیم! اینایی که مال این نسلند این جوری شدند! خدا به داد بچه های ما برسه! اونا دیگه چی خواهند شد؟

    جواب به این نظر

  15. رامین ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۴:۳۶ ق.ظ

    مطلب جالبی بود و یه خورده زیرکانه نمیدونم داستان کل علی رو که از مکه برگشته بود شنیدین یا نه؟ اگه نشنیدین و دوست داشتین حتما ذکر کنین تا براتون تعریف کنم. در عین حال باید بگم توازن خوبی در مطالبی که مینویسین وجود داره هم میشه نویسندگی رو براتون پیش بینی کرد و هم سیاستمداری.

    رامین

    جواب به این نظر

    ناهید Reply:

    آره بگو داستانشو
    البته میشه حدس زد. این زهرا از هر فرصتی برای خودنمایی و منم منم استفاده میکنه. حال به هم زنه!

    جواب به این نظر

    رامین Reply:

    ممکنه رهرا خانم حساسیت نشون بدن و از ذکر ماجرا بخصوص انجا خوششون نیاد البته هر چند که ظاهرا ادم معتدل و پر جنبه ای نشون میدن. اما حالا که شما انو خواستین فردا میتونین تو هین وبلاگ بخونینیش.

    http://meiforush.blogspot.com/

    رامین

    جواب به این نظر

  16. ر ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۱۰:۵۰ ق.ظ

    من به میر حسین رای نمی دهم چون ………..

    جواب به این نظر

    ابوالفضل Reply:

    به میر حسین رای نده .
    اصلا کی شما رو حساب ادم می کنه هر چی
    اون رهبر احمدی نژادی ما بگه

    جواب به این نظر

  17. نون و القلم ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۱:۴۸ ب.ظ

    هیچ وقت یادم نمی ره چطور ناخن های مار ا نگاه می کردند تا بفهمند تیله بازی می کنیم یا نه؟!

    جواب به این نظر

  18. سمانه ۱۳۸۸-۰۲-۲۵، ۳:۳۳ ب.ظ

    خانوم مهریارو که نمی گی؟

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    نه شما کجا هستید؟:)

    جواب به این نظر

  19. صصصصصصصصصصصصصصص ۱۳۸۸-۰۲-۲۶، ۹:۵۷ ق.ظ

    خیلی از حرفات دروغ محضه، سعی کن صادق باشی زری خانم

    جواب به این نظر

  20. عبداله ۱۳۸۸-۰۲-۲۶، ۱۰:۱۲ ق.ظ

    سلام
    ببینم مگر شما چادری نبودید؟ منظورتون از لباس ساده و راه راه! چیه؟

    ۲- مگه بانک خیلی جای مهمیه که باید با تیپ غیر ساده!!؟ رفت؟
    ۳٫ تفاوت این خانم مهندسی که یکروز در میان غر می زنه و حالش خوب نیست با اون خانم مهندسی که مخزن انگیزه و انرژی بود چیه؟! نکنه داری روحیه کم میاری؟؟

    جواب به این نظر

  21. وحید کیان پور ۱۳۸۸-۰۲-۲۶، ۱۲:۱۳ ب.ظ

    شاید قصه ای هست
    که سطر به سطر
    ما را جدا نوشته اند
    چه قصه تلخی ست زندگی

    وحید کیان پور

    سلام دوست عزیز
    وبلاگ و نوشته های خیلی زیبایی دارید
    توی وبلاگ – نگاه تلخ – منتظر حضور
    گرمتون هستم.
    این نظر زمینه ای برای آشنایی های
    بیشتر است پس از اختصار و کوتاهی و
    جمله بندی آن دلگیر نشوید.
    باتشکر وحید کیان پور

    جواب به این نظر

  22. نون و القلم ۱۳۸۸-۰۲-۲۶، ۳:۰۰ ب.ظ

    فکر نمی کنید قضیه طلبه بودن اون فرد یک حقه انتخاباتی باشه .طلبه با ریش پرفسوری؟

    جواب به این نظر

  23. نون و القلم ۱۳۸۸-۰۲-۲۶، ۳:۰۱ ب.ظ

    توضیح: کامنت بالایی در مورد لینکی است کهبه مضروب شدن یک طلبه در سخنرانی یک کاندیدا داده اید

    جواب به این نظر

  24. والا! ۱۳۸۸-۰۲-۲۷، ۷:۲۸ ق.ظ

    اون چه مدرسه ای بود که دختر شیطونه و با نمکش تو بودی؟ علی آباد کتول نبود مدرسه تون؟

    جواب به این نظر

  25. Calabros ۱۳۸۸-۰۲-۲۷، ۱۲:۴۶ ب.ظ

    تو رو ولت کنن تا زمان دمیده شدن صوراسرافیل می تونی بی وقفه متن خاله زنکانه بنویسی :-)

    جواب به این نظر

  26. ناشناس ۱۳۸۸-۰۲-۲۷، ۲:۵۱ ب.ظ

    باسمه تعالی
    با سلام
    خودتو لو دادی پس المپیاد فیزیکی هم بودی و ما نمی دونستیم!! راستی اونجا رشت بود !؟

    جواب به این نظر

  27. شمع سحر ۱۳۸۸-۰۲-۲۷، ۳:۳۸ ب.ظ

    سلام خوبی گلم ؟
    چه خاطره ی جالب و خنده داری بود حض کردم.(:

    جواب به این نظر

  28. خدیجه ۱۳۸۸-۰۲-۲۸، ۸:۴۷ ب.ظ

    سلام
    خوبی؟
    پس شمال رفتی که جواب میلمو نمی دی؟
    من خیلی تعجب کردم که چرا تا حالا جوابمو نداده بودی.حالا یه لطفی کن و جواب بده.منتظرم.
    خودمونیما چه خبر بود توی همین یه نیم روز.

    جواب به این نظر

  29. shahzadyamchi ۱۳۸۸-۰۳-۲۸، ۱۲:۱۳ ب.ظ

    نوشتتون خیلی خیلی باحال بود
    دست گلتون درد نکنه
    اگر از دوران دانشجویی هم چیزی دارین بنویسین خوشحال میشیم…
    با تشکر

    جواب به این نظر

  30. beauty boy ۱۳۸۸-۰۳-۲۸، ۹:۳۸ ب.ظ

    خوب بود خیلی هم خنده دار .امیدوارم که همیشه سر بلند و موفق باشی.

    جواب به این نظر

  31. roza ۱۳۸۸-۰۴-۷، ۵:۴۶ ب.ظ

    با حال بود

    جواب به این نظر

  32. دخمل دیوونه ۱۳۸۸-۰۴-۱۳، ۳:۱۱ ب.ظ

    هههههههه
    جالب بود.ادم یاد خودش میفته
    هههههههه اخه منم دانش اموزم.می رم دوم دبیرستان و رشته ریاضیو انتخاب کردم.
    حالا نامه رو می دادی بش دیگه؟؟؟؟؟
    هههههههه
    خوشحال شدیم عزیز

    جواب به این نظر

  33. شعبون بی مخ ۱۳۸۸-۰۵-۱، ۱۱:۵۸ ب.ظ

    خاظراتت همیشه قشنگ بوده
    اگه میشه خاطرات مربوط به شب زفافت رو هم بنویس
    البته اگه تو دوران دانشجویی هم از اون کارای +۱۸ کردی بنویس
    ممنون میشیم

    جواب به این نظر

  34. ندا ۱۳۸۸-۰۵-۱۰، ۱۰:۴۷ ب.ظ

    جراته داستان رو نگفتی

    جواب به این نظر

  35. crazy ۱۳۸۸-۰۵-۱۹، ۲:۰۵ ق.ظ

    سلام مطلب جالبی بود.محمد رضا از اهواز

    جواب به این نظر

  36. mohamad_xcv ۱۳۸۸-۰۶-۱، ۲:۳۲ ق.ظ

    هه! واقعا یادش بخیر… البته من و دوستان جز پسرای بیرون مدرسه بودیم! ولی مگه اون پسر پیام نوری تو کلاسشون دختر نبوده؟

    جواب به این نظر

  37. صادق ۱۳۸۸-۰۷-۹، ۳:۳۸ ب.ظ

    ۰۹۱۶۹۲۴۳۸۴۷ i love you

    جواب به این نظر

نظر شما