۱۳۸۸-۰۲-۱۷
بار دیگر شهری که دوست می داشتم
بخواب هلیا! بس است… راهی است که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
تو از صدای غربت، از فریاد قدرت و از رنگ مرگ می ترسی؟
نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟
نه هلیا… بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.
خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم… نمی دانم…
نادر ابراهیمی


default Reply:
اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۱:۰۶ ق.ظ
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
…
واقعا غزل زیبایی است از سعدی
اما من ربطش را با این پست زهرا نفهمیدم
جواب به این نظر