بار دیگر شهری که دوست می داشتم

بخواب هلیا! بس است… راهی است که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟

تو از صدای غربت، از فریاد قدرت و از رنگ مرگ می ترسی؟

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟
نه هلیا… بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.

خواب.
تنها خواب، هلیا!
دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.
اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم… نمی دانم…

نادر ابراهیمی

۱۶ نظر

  1. Mersoft© ۱۳۸۸-۰۲-۱۷، ۴:۱۶ ب.ظ

    سلام و درود
    مخلصیم!

    جواب به این نظر

  2. حسین ۱۳۸۸-۰۲-۱۷، ۶:۰۳ ب.ظ

    اینا چیه نوشتی… من که منظورت رو نگرفتم… قلبم گرفت… خیلی غمناک بود… .

    جواب به این نظر

  3. یک پی کی ۱۳۸۸-۰۲-۱۷، ۷:۴۱ ب.ظ

    باردیگر شهری که دوست میداشتم، کتاب قشنگیه، به فکر فرو برنده
    البته این از خصوصیات قلم مرحوم ابراهیمیه. مردی در تبعید ابدی، بر جاده های آبی سرخ، یک عاشقانه ی آرام، فردا شکل امروز نیست، آتش بدون دود و … هر کدوم از نوشته های نادر ابراهیمی به یک نوع انسان رو مجذوب خودش میکنه و به فکر فرو میبره انسان رو

    جواب به این نظر

  4. اسماعیل ۱۳۸۸-۰۲-۱۷، ۹:۵۸ ب.ظ

    غم زمانه خورم یافراق یار کشم. تشکر

    جواب به این نظر

    default Reply:

    به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

    واقعا غزل زیبایی است از سعدی
    اما من ربطش را با این پست زهرا نفهمیدم

    جواب به این نظر

  5. default ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۱:۰۷ ق.ظ

    کتاب خون نیستم زیاد
    اما عاشق شعر و کتاب های شعرم
    الان همه دلم مجموعهی شعر زمان ما
    جلد نمی دونم چند که مربوط به اخوان ثالث هست رو دلم می خوادش

    جواب به این نظر

  6. default ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۱:۳۸ ق.ظ

    ننه جون دال-دالِ من، قهرِ با من چند شبه

    وقتی نیستش تن من گُر می گیره، غرق تبه

    طعم لب هاش عسله یا که مثالِ رطبه

    آخه من عاشقشم، بسکه … که اون با ادبه

    ننه جون دال-دالِ من، قهرِ با من چند شبه

    زهرا جان
    ادامه ی این شعر طنز رو می تونی تو وبلاگم بخونی
    سومین شعر سال ۸۸ منه ها

    جواب به این نظر

  7. 30-minut ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۸:۲۶ ق.ظ

    غم دنیا رو نخور دنیا که ارزش نداره روزگار با همه ی ما سر سازش نداره زندگی زیاد و کم غصه و شدای و غم یه فریبه یه سرابه یه حباب روی آبه

    زهرا به خودت بیا بشو زهرای خودمون از غم دربیا اینجوری دل آدم میگیره

    مواظب خودت باش!!!

    جواب به این نظر

  8. حامد ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۹:۵۰ ق.ظ

    متن قشنگی بود.
    خوب فقط خدا کنه نوشتن این متن و نقل قول اون، ناشی از اوضاع روحیتون نباشه.

    جواب به این نظر

  9. گلنار ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۳:۴۳ ب.ظ

    سلام

    چقدر شاد شدم از دیدار سایت شما فکر نمی کنم مرا به یاد بیاوری من گلناربانو هستم.

    سال های پیش که وبلاگنویس ها اندک بودند . هر روز وبلاگ ات را میخواندم آن موقع دانشجو بودی. من هم وبلاگ می نوشتم ,”گلنار بانو “. آی خدا چقدر زود گذشت.

    حالا چه میکنی؟
    هر جا هستی شاد باشی.

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    سلام گلنار بانوجان من هنوزم شما رو به یاد دارم عزیزم :) خیلیییییییییی خوشحال شدم به خاطر این کامنت

    جواب به این نظر

    30-minut Reply:

    تو اصلا از ابتدای سال عوض شدی. اون عکس بالا یه زهرای خوشگل و خندون ایستاده که داره می خنده حالا بهتر نیست یه زهرای ناراحت بذاری. معلومه زیاد از حد داری با افکارت کلنجار میری. هیچ بارانی غم تو رو نمیشوید مگر اینکه خودت بخوای. زهرای با ایمان از رنگ مرگ نمی ترسه بلکه از رنگ تنها بودن و تنها زیستن می ترسه. درسته من گدای دوست داشتنشم آره اینکه یه عمر تنها باشی و گدایی نکنی بهتره ولی من دیگه از گدایی پیش خدا بدم نمیاد. پوزش خواستن یا طلبیدن انحراف میاره؟ شاید چون من زمانی معنی واقعی این کلمه رو نمی فهمیدم و به گمراهی کشیده شدم ولی حالا میدونم کی و کجا ازش استفاده کنم ولی افسوس که برای یه نفر خیلی بی معنی شده و مقصر اصلی خودمم. همه مجرمان التماس کنندگان و احساسی ها نیستند.
    میدونم منتظر یه خواب بلندی که خستگی چشمات، روح و تنت رو ازت دور کنه. تقدیر به معنی لباس دوخته شده ای نیست که ازش میگی. سرنوشت رو خودت و شیوه زندگی با اطرافیانت تغییر میدن. یک عمر چادری هستی وقتی میری به یه لباس فروشی که فروشندش یه مرده مرده اخم میکنه چرا چون چادری هستی لباس تنگ رنگی نمیپوشی تا کیف کنه. همون لحظه یه دختر با این خصوصیات میاد کر کر میخنده نیشش هم تا بناگوشش بازه. واقعا زشت نیست. از اسم مرد و جنس مذکر توی بعضی شرایط متنفر میشم. کفر نگو عروسک کوکی هیچ اختیاری از خودش برای تغییر جهت نداره مگر اینکه موانع سر راهش جهتش رو عوض کنن. تو باید موانع سر راحت رو خودت تغییر بدی نه بذاری که اونها تو رو تغییر بدن. تو میدونی و اصلا هم به روی خودت نمی آری.
    راجع به پست درک شدنت کاملا موافقم چون خودمم هم همین نظر رو دارم و دوست داشتم منو اونجوری که واقعا هستم میدیدن نه اون طرز فکر های اشتباهی که بهم دارن.
    همیشه به خواهرم هم گفتم به تو هم میگم. تو هم مثل خواهر من مثل نمودار سینوسی میمونی. گاهی وقتها به اوج میای و گاهی وقتها به نقطه مینیمم خودت میرسی. حد فاصلش کمی آرومی و از زندگی لذت می بری ولی اون نقاط ماکس و مین برای تو چه خوب و چه بد زجر آوره. سعی کن ازشون ساده بگذری.

    غم دنیا رو نخور دنیا که ارزش نداره روزگار با همه ما سر سازش نداره زندگی زیاد و کم غصه و شادی و غم یه فریبه یه سرابه یه حباب روی آبه یکی خونش توی رویا و خیاله اونیکی مسته و تا سر حد کماله یکی با غصه گل آویز اونیکی از دلخوشی لبریز مثل موج روی آبه
    در به روی خود نبند بر همه دنیا بخند عمر آدمها کمه فرصت آه و دمه عطر گلها در بهار قطره های شبنمه چشم خود بر هم زنی می رسد از ره بهار خوش به حال روزگار خوش به حال روزگار
    دگر دل با محبتی در زمانه پیدا نمی شود ز مهربانی و بی ریایی نشانه پیدا نمی شود
    زهرا واقعا میگم زندگی رو با غم برای خودت تباه نکن. میدونم یکی باید بهت این حرفها رو بزنه که اول ازت بزرگتر باشه بعد خودش به حرفهای خودش عمل کنه ولی از من دیگه گذشته تو با غم بجنگ و شاد زندگی کن. سعی کن خودتو از غم رها کنی چون مثل ریسمانی میمونه که هر چی صبر کنی و کاری برای خودت نکنی بیشتر دور گردنت میپیچه اونوقت باز کردنش خیلی سخته. پس بخند و شاد باش. چهار پنج ماهه دیگه تولدته یه سال بزرگتر میشی نبایستی فرصت هاتو از دست بدی چون چیزی جز افسوس نیست. ایشالله خدا عمر طولانی بهت بده ولی فکر کردی حداکثر مردم فوق فوقش سه برابر سن تو عمر کنن. بعدش سن که از ۵۰ گذشت زمان خمودیه. پس زندگی بکن. از فرصتهات خوب استفاده کن. هنوز فصل بهاره یه سال راحت میگذره و بازم میشه فصل بهار و تو همون زهرا باقی میمونی. شاد زندگی کن. متوسل غم نشو. اگه بیکار میشی زمان بیکاریتو با غم پر نکن. ثانیه هاتو با غم نگذرون. از این پستهای غم انگیز نذار. هی خودت می خونیشون هی نظرهای غم انگیز می خونی هی غمت تشدید میشه.
    تو چه کار های خوبی دوست داشتی انجام بدی که انجامشون ندادی خوب الان اون کارها رو بکن. دیسک کمر که نداری پیر هم که نشدی. می تونی مسافرت کنی. میتونی ورزش کنی. بری بیرون بدویی. بری باشگاه. اینها رو از زندگیت کم نکن همش فکر کار و غم و غصه ای بیشتر خورد میشی. نگاه نکن فلانی داره از غم میمیره یا فلانی داره از خوشحالی بال در میاره خودت باش زهرا. همه ما زهرایی رو دوست داریم که شاده. غم و غصه هاش ناراحتمون میکنه. پس یادت باشه به نقطه ماکسیمم یا مینیمم می رسی پاتو بذاری روی پدال گاز تا به سرعت ازشون بگذری. با خودت قهر نکن!!!

    جواب به این نظر

  10. پدرام ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۵:۵۱ ب.ظ

    می توان با زیرکی تحقیر کرد
    هر معمای شگفتی را
    می توان به حل جدولی پرداخت
    می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
    پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
    می توان یک عمر زانو زد
    با سری افکنده در پای ضریحی سرد
    می توان در گور مجهولی خدا را دید
    می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
    می توان در حجره های مسجدی پوسید
    چون زیارتنامه خوانی پیر
    می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
    حاصلی پیوسته یکسان داشت
    می توان چشم ترا در پیله قهرش
    دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
    می توان چون آب در گودال خود خشکید
    می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
    مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
    در ته صندوق مخفی کرد
    می توان در قاب خالی مانده یک روز
    نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
    می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
    می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
    می توان همچون « عروسک های کوکی » بود
    با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
    می توان در جعبه ای ماهوت
    با تنی انباشته از کاه
    سالها در لابلای تور و پولک خفت
    می توان با هر فشار هرزه ی دستی
    بی سبب فریاد کرد و گفت
    آه من بسیار خوشبختم
    «فروغ»

    جواب به این نظر

  11. فریبا ۱۳۸۸-۰۲-۱۹، ۱۰:۱۶ ق.ظ

    با این کتاب عاشق قلم نادر ابراهیمی شدم… وصف احساساتش بی نظیره… خوشحالم که با هم تفاهم داریم در این زمینه….

    جواب به این نظر

  12. ebi888899 ۱۳۸۸-۰۲-۲۲، ۶:۱۸ ب.ظ

    وقت لطیف شن را
    باران
    اضلاع فراغت را می شسته
    من با شنهای مرطوب عزیمت بازی می کردم
    و خواب سفرهای منقش می دیدم
    من قاتی آزادی شنها بودم
    من
    دلتنگ
    بودم
    در باغ
    یک سفره مأنوس
    پهن
    بود
    چیزی وسط سفره، شبیه
    ادراک منور:
    یک خوشه ی انگور
    روی همه ی شایبه را پوشید.
    تعمیر سکوت
    گیجم کرد.
    دیدم که درخت، هست.
    وقتی که درخت هست
    پیداست که باید بود،
    باید بود
    و رد روایت را
    تا متن سپید
    دنبال کرد.

    بی صبرانه منتظرتونم.

    جواب به این نظر

  13. احسان الله خان ۱۳۸۸-۰۶-۲۶، ۵:۲۸ ق.ظ

    « بار دیگر شهری که دوست می داشتم. » را می توانید در http://ebooks.ketabnak.com
    پیدا کنید.

    جواب به این نظر

نظر شما