۱۳۸۸-۰۱-۲۸
اعتماد به نفس از نوع منفی!
فکر کنم قبلا هم گفتم که تنها صفتی که باعث میشه من واقعا به دیگران حسادت کنم اعتماد به نفسه. ولی اعتماد به نفس از اون دسته صفاتیه که به نظرم هم نوع مثبت دارن و هم منفی. اعتماد به نفس از نوع منفی یعنی اعتماد به نفس فرد به نحو مبالغه آمیزی بالاست به طوریکه به قول معروف از اونور بوم می افته!
* من یادمه چند وقت پیش ما ناظر یک پروژه ای بودیم. یعنی مثلا اینطور بود که یک تیم دیگه ای توی زیر مجموعه های همین وزارتخونه، کاری رو کرده بودن که خوب تیم ما تجربه بیشتری توش داشت برای همین مستندات و گزارشات اونها رو دادن که تیم ما بخونه و نظر نهایی رو بده.
من خودم به شخصه اون موقعها سرم به شدت شلوغ بود و فقط زمانی که داشتیم میرفتیم جلسه، توی ماشین گزارشات اونها رو سرسری نگاه کردم. بعدش از اونجائیکه من اینکارو چندین بار انجام داده بودم و میدونستم روندش چطوریه، با همون نگاه سرسری فهمیدم که اینا واقعا کاری روش انجام ندادن. خوب واضحه بین احتمال وجود چیزی با اثبات وجودش تفاوت زیادی هست. به خصوص وقتی پای یک نرم افزار میلیاردی در میونه که باید قراردادهای مالی کشوری رو ثبت کنه!
ما رفتیم توی جلسه. حالا من از اونجائیکه هرچقدر محتوای یک جلسه واسم تکراری باشه، بازم استرس میگیرم قبلش فضا رو واسه خودم ارزیابی کردم اینکه کسانی که میان کین؟ و چیکاره ان و آیا قبلا باهاشون کار کردیم و …
اونا توی جلسه ۴ نفر بیشتر نبودن سه تاشون آقا بودن و یک خانم! متوسط سنیشون از ما خیلی بیشتر بود. ولی دختره ظاهر خیلی ظریف و ساده ای داشت و چادری هم بود. من اولش فکر کردم منشیه و برای کارای ثبت صورت جلسه و اینها اومده. تصور کنید که یکی از آقایون که مدیر اون سازمان بود رو قبلا می شناختیم. چون اصلا برای یادگیری قرار بود وارد تیم ما بشه که البته مخالفت شده بود! پس تا اینجا چیز مهمی نبود.
آقا جلسه شروع شد و برخلاف انتظار من تنها کسی که از طرف اونها یکسره حرف میزد و دفاع میکرد همون دختره بود! اونم دفاع از کاری که اصلا انجام نشده بود! یعنی چیزی رو به اثبات نرسونده بودن. خوب ما مرض نداشتیم که ایراد الکی بگیریم، واقعا سناریویی وجود نداشت. عملا کاری انجام نشده بود و …
حالا ما هی با دلیل و مدرک میگفتیم فلان چیز انجام نشده و دختره به جاش می اومد از ما ایراد میگرفت! اونم در حالیکه مدیرش ساکت بود، بنده خدا ما رو میشناخت و میدونست داریم از روی تجربه حرف میزنیم. آخرش مدیر ما دید بحث به جایی نمیرسه، برگشت چند تا متلک گفت و بحث رو خاتمه داد.
* من در تمام طول این جلسه و تا همین الان همش با خودم فکر میکنم ای کاش من اعتماد به نفس این دختره رو داشتم! یعنی با اینکه میدونم کارش غلط بودها، ولی همینکه از تیم ما شنیده بود و چه میدونم نظر مدیر ما رو راجع به خودشون شنیده بود (آخه مدیر ما قبلا کارشون رو بی ارزش تلقی کرده بود!) و از همه مهمتر میدونست ما مستندات اونها رو دیدیم، ولی با چنان اعتماد به نفسی حرف میزد که من واقعا بهش حسادت میکردم. اصلا همین که آدم قادر باشه توی یه جمعی راحت حرف بزنه و منظورش رو برسونه خودش کلیه! من به ندرت ندرت موفق به انجام اینکار میشم و همش هی توی دلم مقدمه سازی میکنم که فلان جمله رو بگم، آخرش هم نمیگم!:دی
اصلا توی حرفهام و بحثهام با دیگران هم همینطور. هیچوقت اونقدر اعتماد به نفس ندارم که منظور اصلیم رو بگم و اونقدر بحث رو منحرف و پیچیده میکنم که آخرش هیچی ازش در نمیاد، خودمو خراب میکنم، منظورمم نمیرسونم!


اسدی Reply:
فروردین ۲۸م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۸ ب.ظ
منم گفتم چرا