۱۳۸۸-۰۱-۱۸
نوشته هایی از سر ناامیدی
* نمیدونم چرا اصلا یادم نمیاد، قبل از عید و تعطیلات چطوری زندگی میکردم؟ تازه بعد از اینهمه مدت که برگشتم و در عین حال باید به شدت کار کنم تا یه پروژه ای رو که از بیرون گرفتیم رو تموم کنم، دچار افسردگی عجیبی هستم که قدرت تمرکز رو از من گرفته.
* توی بسیاری از زبانهای برنامه نویسی یک مدل تابع داریم به اسم تابع ریکرسیو. یعنی تابع بازگشتی ای که تو خودش به خودش رفرنس میده. حالا سیر مشکلات من دقیقا از همین حالت تبعیت میکنه. از اون مهمتر همزمانی اونهاست. مثلا درست همون زمانی که نیاز دارم از تمام انرژی و فکرم استفاده کنم، مغزم کلا هنگ میکنه و قدرت کامپایلش رو از دست میده. تازه مشکلات دیگه ای هم سر راهم پیدا میشه. اینه که مثلا ممکنه ۲ ساعت پای کامپیوتر باشم و اندازه ۱۰ دقیقه هم کار نکرده باشم!
* امروز یکی از دوستام زنگ زد که با فلانی قهر کردم. به خاطر فلان بحثی که کرد، اعصابم خورد شد. یه دفعه ای حرفشو قطع کردم که همین الان برو باهاش تماس بگیر، ازش عذرخواهی کن و باهاش حرف بزن. طفلک یک دفعه ای خشک شد. بعدش گفت: عجب! کوتاه اومدن؟ اونم از طرف تو زهرا؟ آخرشم گفت به نظرم داری میمیری! برو وصیت نامه ات رو بنویس. حرفات شبیه آدمهاییه که به زودی میخوان بمیرن. نمیدونم چرا بعد از شنیدن این جملاتش دقیقا همین حس به من دست داد که به زودی میمیرم. من البته اگه الان بمیرم هیچ آرزویی ندارم. نه اینکه آرزوهام برآورده شده باشن ها، نه فعلا تو مرحله ای هستم که فکر میکنم دیگه آرزوهام برآورده نمیشن و بهتره بی خیال اینهمه دویدن بشم وحداقل برای یک مدتی یه گوشه ای آرام بنشینم! بارها شده که وقتی چیزی رو رها کردم برای مدتی واقعا سبک شدم.
* علاوه بر بی آرزویی توقعاتم هم کم شده! در حال حاضر فکر میکنم سالمترین و بهترین آدم روی کره زمین کسی هست که چشماش نمی سوزه و قرمز نمیشه. راستش سوزش چشمم به شدت آزارم میده و تا به حال پیش متخصصان چشم زیادی رفتم و درمانها بی فایده بوده. جالبه من هر موقع که اراده کنم اشکم در میاد ولی دکترا میگن چشمم خشک شده و علت سوزش همینه! از قطره اشک مصنوعی و ویتامین آ توی چشم هم استفاده کردم، بازم میسوزه! اگه قبل از مردنم از این سوزش کم بشه و آرام بمیرم هم راضی تر میشم! :دی
* کاش حداقل می فهمیدم منبع این دلشوره دائمی که من اخیرا گرفتم چیه؟ امروز به محض اینکه سرویس ما وارد تونل رسالت شد، از تاریکیش استفاده کردم و زدم زیر گریه. همکارم فهمید و وقتی علت رو پرسید گفتم به خاطر پروژه است، میترسم از زمانبندی عقب بمونم! خودم میدونستم جوابم مسخره است و این جواب واقعی سوال نبود. در حقیقت من اصلا نمیدونستم از چی دلم گرفته و چرا اینقدر استرس داره خفه ام میکنه؟ نمیدونم تا حالا دچار این حالت شدید یا نه؟ انگار یک دفعه ای ته دل آدم خالی میشه و دلشوره عجیبی میاد سراغش. نمیدونم، شاید واقعا ایمانم ضعیف شده. من این آدمی نبودم که الان هستم. من چیزهای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم ولی هیچوقت دچار این حد ناامیدی و استرس و دستپاچگی نبودم. مسئله اینجاست که واقعا نمیتونم کنترلش کنم.
* الان نمودار فیدم رو که نگاه میکردم به طور متناوب یه جاش قله اورست بود یه جاش دره ماریان! خواستم بگم به خدا من بی تقصیرم و اصلا دستی تو آمارم نمیزنم که یه روز ۱۲۰۰ تاست چند روز هم ۶۰۰ تاست و الخ… از وقتی به گوگل منتقلش کردم خودش اینطوری میشه. حالا نیاین بگین این دختره هی تقلب میکنه!! گوگل رسما گند زده به فیدبرنر! :دی
یه سوال در همین باره: چرا فید اصلی وبلاگم اینقدر دیر آپدیت میشه؟! یعنی اینقدر دیر میره تو گوگل ریدر؟ طبیعیه؟


بیگانگان Reply:
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۴ ب.ظ
!!!
جواب به این نظر