ازدواجهای اجباری از روی فقر

من یه عمو دارم که مدیر دبستانه. الانم تو یه روستایی خدمت میکنه. امروز که اینجا اومده بود برادرم راجع به مشکلاتش باهاش درددل کرد. راستش عموم داستانهایی رو تعریف کرد که از یک طرف هم بهش افتخار کردم و هم اینکه یه طورهایی متاسف شدم که چرا داره این اتفاقات می افته. عموم چیزهای زیادی از شاگردهاش تعریف کرد. مثلا یکیش این بود که یه دانش آموزی بود که به مدت ۱ ماه مدرسه نیومده بود. ظاهرا هر وقت سرویس مدرسه رو می دید فرار میکرد. تا اینکه به زور فرستادنش پیش مشاور اونجا اعتراف کرده بود که پدرش هر روز مادرش رو کتک میزنه و میگه امروز میبرمت محضر طلاقت میدم. بعد از اونجائیکه سرویس مدرسه شبیه تنها مینی بوسی بوده که از تو روستاشون به طرف شهر میره، پسر بیچاره هر روز فکر میکرده نه من نباید برم. امروز آخرین روزیه که مامان رو میبینم و بعدش بابا اونو از من جدا می کنه:(

ولی این یکی رو هیچوقت از یادم نمیره چون موقع تعریف کردنش بدجوری گریه میکرد. عمو میگفت که یه دانش آموز کلاس پنجمی داشتن که هیچوقت حتی پول کتابهاش رو هم نداشت. همیشه هم بدنش بو میداد طوریکه بچه های دیگه ازش فراری بودن. یه روز دنبالش رفتم که ببینم چه جور جایی زندگی می کنن؟ رفتم دیدم پدرش یه مرد کور و بیماره و مادرش هم حال و روز خوبی نداشت. خونه شون هم یه لونه گِلی بود که ظاهرا قبلا برای نگهداری حیوانات استفاده میشد. حموم هم نداشتن. عموم میگفت ما با خرج خودمون این دختر رو تو مدرسه نگه میداشتیم تا اینکه خرداد ماه دیدم نیومد مدرسه و وقتی تحقیق کردم دیدم مامانش برای مقداری پول اون رو به صیغه یه مرد در آورده. وقتی عمو با مامانش حرف زده بود گفته بود خوب کردم. شوهرش دادم دیگه، خودم چیزی برای خوردن ندارم! خلاصه یک هفته بعد از اینکه دختره رفته بود خونه شوهر صیغه ایش از خونه اش فرار کرده بود. عمو میگفت دختر بیچاره یه بار اومد در مدرسه لاغر و هراسون و زخمی به من گفت که آقای مدیر به من پناه بدید. من خونه شوهرم نمیرم. مامانم هم رام نمیده. الان ۲ هفته است که شبها کنار نهر میخوابم. عمو دوباره رفته بود با مامانش حرف زده بود مامانه گفته بود این که دیگه دانش آموز شما نیست. عمو هم گفته بود اگه با خرج خودم برش گردونم مدرسه چی؟ خلاصه دختره رو برمیگردونن مدرسه و عمو تو جلسه مدرسه به معلمش میگه که راجع به ازدواج دختره حرفی نزنه که خانواده ها نفهمن.
معلم ابله هم وقتی وارد کلاس میشه عکسش عمل میکنه و شکایت خانواده ها شروع میشه. وقتی عمو معلمه رو بازخواست میکنه برمیگرده میگه که این دختر چیزهایی رو دیده بنابراین جاش تو مدرسه نیست که بقیه بچه ها رو گمراه کنه. خلاصه جنجال بالا میگیره تا آموزش و پرورش منطقه میره. عمو آخرش مجبور میشه بره آموزش و پرورش و اونجا میبینه که همون معلمه بهش تهمت زده… خلاصه عمو که هم موقعیت شغلیش و از طرف دیگر آبروش در خطر بوده، با اینحال چون دختر بیچاره بهش پناه آورده بوده، دست از حمایتش برنمیداره و حتی تا استان هم میره تا نهایتا اونا رو راضی میکنه تا دختره هم به مدرسه برگرده و هم اونا رو به کمیته امداد معرفی کنن. حالا هم دختره سوم راهنمایی هست و داره ادامه تحصیل میده.
تازه عمو میگفت این جز معدود مواردیه که موفق شده جلوی یک ازدواج اجباری از سر فقر رو بگیره و چند تا از شاگرداش رو دیده که از کلاس سوم ابتدایی تا هرکسی دنبالشون میاد، پدر و مادرها اونا رو به عقد یا صیغه کسی در آوردن…

۱۶ نظر

  1. Mersoft© ۱۳۸۸-۰۱-۱، ۹:۳۲ ب.ظ

    سلام و درود
    زهرا خانوم روزای شاد و شبای آروم واست آرزو می کنم عید خودت و خانوادت مبارک! (حرفم نه تکراریه نه بی احساس , اینجا تنها وبلاگیه که نظر می ذارم)

    جواب به این نظر

  2. زیبا از تورونتو ۱۳۸۸-۰۱-۱، ۱۰:۱۹ ب.ظ

    جالبه زهرا جان موضوع جالبی رو دست گذاشتی.

    اینجا تو کانادا موضوع برعکسه، تقریبا اغلب افراد در حال طلاق گرفتن هستن به دلایلی که گاهی باورش خیلی مشکله …

    به ما هم سر بزن

    خداحافظ کانادا

    جواب به این نظر

  3. B ۱۳۸۸-۰۱-۱، ۱۱:۲۳ ب.ظ

    Salam,va tabrik be monasebate eyd.
    Az weblogetun khosham miyad,dar vage az nazaratetun raje be hejab o … Va inke mishe tashkhis dad ke mesle bishtare dokhtaraye emruzi dochare kheyli az masael nistin.
    Vali gahi lahne monasebi nadarid.Man moallemam va albate daneshjuye reshteyi ke shoma ham khundish.Fekr nemikonam tabire moalleme ablah chandan jaleb bashe.Kare un moalem ablahane bude vali intori goftan bare manfiye ziyadi dare.Man budam masalan migoftam agaye ablah,chon kheyli behtare.
    Shad bashid

    جواب به این نظر

  4. ییلاق ذهن ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۱۲:۲۰ ق.ظ

    سلام زهرا جان عیدت مبارک ایشالا سال خوبی در انتظارت باشه سرشار از موفقیت وشادی :)

    جواب به این نظر

  5. ییلاق ذهن ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۱۲:۲۰ ق.ظ

    وای زهرا چه پست غم انگیزی بود :((‌‌ :((

    جواب به این نظر

  6. atefeh ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۱:۵۶ ق.ظ

    vaaay kheili narahat konandast! hala ino amutun nejat dad! ye alam dokhtare dige ba vaziate moshabe hastan! una chi???

    جواب به این نظر

  7. آرمین ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۲:۱۸ ق.ظ

    خوشحالم که در چنین کشوری(طویله ای) میزیم!

    جواب به این نظر

    30-min Reply:

    فکر نمیکنی بی احترامی کردی؟

    جواب به این نظر

  8. زیبا از تورونتو ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۷:۳۸ ق.ظ

    آرمین جان شما حتما یه سر به کانادا بزن ببین طویله به چی میگن!

    جواب به این نظر

  9. 30-min ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۹:۱۷ ق.ظ

    زهرا منم روستایی ام. لابد حق دارن میان وبلاگم بهم میگن مونگول عقب افتاده. ۵ سال دبستان رو تو روستامون درس خوندم. روستایی که دیگه الان روستا نیست. کم

    کم جزیی از شهر میشه ولی نمیدونم چرا فکر میکنن چون ما روستایی هستیم هممون تو خونمون یدونه گاو داریم و به شیر دولتی نیاز نداریم واسه خاطر همین به ما

    شیر نمیدن. تازه امسال قبل عید لوله کشی گاز شدیم. تا سال سوم مدرسمون دو شیفتی بود. ولی سال پنجم که آقای سلیمانی مدیر فوت کرد دختر پسرها از اون

    موقع تا حالا قاطی میرن کلاس. باورتون میشه من صبحونه یا نمی خوردم یا فقط حق داشتم یه قاشق عسل یا یه نصفه قاچ پنیر بخورم. پدر من وضع مالیش خوب نبود. تا

    سال چهارم بهم پول ماهانه میداد ولی از سال چهارم اون پول قطع شد تا الان. سال چهارم معلممون خانوم صفاری می خواست عمل شه من مپسر وبژه بودم. یک ماه و

    نیم تمام مادرم بهم یاد میداد و من از هم کلاسی هام امتحان میگرفتم و نمره میذاشتم

    جواب به این نظر

  10. 30-min ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۹:۱۷ ق.ظ

    شده بودم همه کاره مدرسه صبح ها و یا هر مراسمی بود دعا قرآن همه رو من می خوندم بهم میگفتن تو قرآن رو انگاری داری ترانه می خونی. ولی با این حال صدامو

    دوست داشتن. روز اول که اومم مدرسه گریه کردم و ساعت دوم جیم شدم. بعد همه مدرسه نگران شدن مستخدممون رو فرستادن دنبالم. بعد با هم سوار تریلی

    شدیم رفتم مدرسه. یادمه لی لی بازی کردن با دخترها رو یادمه. وسطی ها رو یادمه و فوتبال بازی کردن ها رو. تو وسطی پسرها از عمد محکم توپ لاکی دو لا شده رو

    محکم میزدن به بدن دخترها. همه مثل خواهر برادر بودیم من خودم کنار یه دختری مینشستم به اسم طاهره. یه ماه پیش بعد از چند سال دیدمش داشت تاکسی

    میگرفت بارون هم میزد با هم گل میگفتیم و می خندیدیم ولی سوار تاکسی شد و رفت. همه دختر های کلاس ما به غیر از طاهره و ملاحت و الهام و منیژه ازدواج

    کردن. الان بچه هم دارن. تو سن ۱۵ بعضی هاشون هم ۱۶ یا ۱۷

    جواب به این نظر

  11. 30-min ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۹:۱۸ ق.ظ

    یه روز یه پسره به اسم ابراهیم منو دنبالم کرد و یه سنگ پرتاب کرد رو شونم من حسابی به خودم میپیچیدم. اون روز مدیر برای اینکه منو خوشحال کنه بهم گفت اجازه

    اینکه ابراهیم از این به بعد فوتبال بازی کنه یا نه با توهه. ولی نمیدونم چرا دلم رحم اومد بعد از چند ماهی باهاش آشتی کردم و بخشیدمش. معلم نمیومد میفرستادن دنبالم برم سال پایینی ها رو درس بدم وای نمی تونین تصور کنین چقدر سخت بود ساکت کردن وروجک ها. میدونم کسایی که حرفهای منو می خونن می گن دارم دروغ میگم ولی من دروغ نمیگم. مدرسه هنوز هست مدیرش زن عموم بوده که همسایمونه و بازنشته شده. خیلی از بچه ها هم هنوز تو روستامونن. هنوز کسایی هستن که وضع زندگیشون خوب نباشه ولی به بدی اون جوری که عموی زهرا میگه نیست. خیلی خاطره تلخ واسم مونده که دلم نمی خواد اونها رو مرور کنم..

    جواب به این نظر

  12. یالین ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۱۲:۰۷ ب.ظ

    دل آدم به درد می آید اینها را میشنود و چه زیاد دردی که نمی شنویم…

    جواب به این نظر

  13. default ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۳:۵۰ ب.ظ

    سلام
    تا بوده چنین بوده و تا هست همین هست….

    جواب به این نظر

  14. a-sh ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۶:۰۱ ب.ظ

    زهرا خانم ..نوروز همگی مبارک .. شاد باشید..
    Happy Iranian new year- NoRooz

    جواب به این نظر

  15. sara ۱۳۸۸-۰۱-۲، ۶:۲۷ ب.ظ

    SALAM KHANUM

    AZ INKE CHESHE MARDOMO BAZ MIKONI MAMANUNAM VALI ALAN TOIRAN ADAMAYE KHAYER PEYDA MISHAN MESLE AMOE SHOMA BE AMO YA AFRADI KE BE IN MADARES DASTRESI DARAN BEGIN INBACHEHA RO MOAREFI KONAN SHAYAD BAZIHA BETONAN BA PARDAKHTE MABLAGHI KODAKI VADARS KHONDANE ONHARO SUPORT KONAN MAMANUN MISHAM NAZANIN .

    جواب به این نظر

نظر شما