۱۳۸۸-۰۱-۱
ازدواجهای اجباری از روی فقر
من یه عمو دارم که مدیر دبستانه. الانم تو یه روستایی خدمت میکنه. امروز که اینجا اومده بود برادرم راجع به مشکلاتش باهاش درددل کرد. راستش عموم داستانهایی رو تعریف کرد که از یک طرف هم بهش افتخار کردم و هم اینکه یه طورهایی متاسف شدم که چرا داره این اتفاقات می افته. عموم چیزهای زیادی از شاگردهاش تعریف کرد. مثلا یکیش این بود که یه دانش آموزی بود که به مدت ۱ ماه مدرسه نیومده بود. ظاهرا هر وقت سرویس مدرسه رو می دید فرار میکرد. تا اینکه به زور فرستادنش پیش مشاور اونجا اعتراف کرده بود که پدرش هر روز مادرش رو کتک میزنه و میگه امروز میبرمت محضر طلاقت میدم. بعد از اونجائیکه سرویس مدرسه شبیه تنها مینی بوسی بوده که از تو روستاشون به طرف شهر میره، پسر بیچاره هر روز فکر میکرده نه من نباید برم. امروز آخرین روزیه که مامان رو میبینم و بعدش بابا اونو از من جدا می کنه:(
ولی این یکی رو هیچوقت از یادم نمیره چون موقع تعریف کردنش بدجوری گریه میکرد. عمو میگفت که یه دانش آموز کلاس پنجمی داشتن که هیچوقت حتی پول کتابهاش رو هم نداشت. همیشه هم بدنش بو میداد طوریکه بچه های دیگه ازش فراری بودن. یه روز دنبالش رفتم که ببینم چه جور جایی زندگی می کنن؟ رفتم دیدم پدرش یه مرد کور و بیماره و مادرش هم حال و روز خوبی نداشت. خونه شون هم یه لونه گِلی بود که ظاهرا قبلا برای نگهداری حیوانات استفاده میشد. حموم هم نداشتن. عموم میگفت ما با خرج خودمون این دختر رو تو مدرسه نگه میداشتیم تا اینکه خرداد ماه دیدم نیومد مدرسه و وقتی تحقیق کردم دیدم مامانش برای مقداری پول اون رو به صیغه یه مرد در آورده. وقتی عمو با مامانش حرف زده بود گفته بود خوب کردم. شوهرش دادم دیگه، خودم چیزی برای خوردن ندارم! خلاصه یک هفته بعد از اینکه دختره رفته بود خونه شوهر صیغه ایش از خونه اش فرار کرده بود. عمو میگفت دختر بیچاره یه بار اومد در مدرسه لاغر و هراسون و زخمی به من گفت که آقای مدیر به من پناه بدید. من خونه شوهرم نمیرم. مامانم هم رام نمیده. الان ۲ هفته است که شبها کنار نهر میخوابم. عمو دوباره رفته بود با مامانش حرف زده بود مامانه گفته بود این که دیگه دانش آموز شما نیست. عمو هم گفته بود اگه با خرج خودم برش گردونم مدرسه چی؟ خلاصه دختره رو برمیگردونن مدرسه و عمو تو جلسه مدرسه به معلمش میگه که راجع به ازدواج دختره حرفی نزنه که خانواده ها نفهمن.
معلم ابله هم وقتی وارد کلاس میشه عکسش عمل میکنه و شکایت خانواده ها شروع میشه. وقتی عمو معلمه رو بازخواست میکنه برمیگرده میگه که این دختر چیزهایی رو دیده بنابراین جاش تو مدرسه نیست که بقیه بچه ها رو گمراه کنه. خلاصه جنجال بالا میگیره تا آموزش و پرورش منطقه میره. عمو آخرش مجبور میشه بره آموزش و پرورش و اونجا میبینه که همون معلمه بهش تهمت زده… خلاصه عمو که هم موقعیت شغلیش و از طرف دیگر آبروش در خطر بوده، با اینحال چون دختر بیچاره بهش پناه آورده بوده، دست از حمایتش برنمیداره و حتی تا استان هم میره تا نهایتا اونا رو راضی میکنه تا دختره هم به مدرسه برگرده و هم اونا رو به کمیته امداد معرفی کنن. حالا هم دختره سوم راهنمایی هست و داره ادامه تحصیل میده.
تازه عمو میگفت این جز معدود مواردیه که موفق شده جلوی یک ازدواج اجباری از سر فقر رو بگیره و چند تا از شاگرداش رو دیده که از کلاس سوم ابتدایی تا هرکسی دنبالشون میاد، پدر و مادرها اونا رو به عقد یا صیغه کسی در آوردن…


30-min Reply:
فروردین ۲م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۸ ق.ظ
فکر نمیکنی بی احترامی کردی؟
جواب به این نظر