نسخه پیچ!

* من استاد مسلم نسخه پیچی برای بقیه هستم و وقتی به خودم میرسم به شدت کم میارم. نه اینکه این احساس خودم باشه ها، منظورم اینه که واقعا خیلی از کسانی که می شناسمشون به من اعتماد دارن و برای بعضی هاشون تکیه گاه هستم. من واقعا اونقدر که نشون میدم خودخواه و یا دارای اعتماد به نفس نیستم، بیشتر فیلم بازی میکنم که نه حالم خوبه و الان مسلط هستم. مشکلم اینه که نشون نمیدم که واقعا چمه و چی داره از درون منو نابود میکنه. اینه که اونا از دور فکر می کنن من واقعا دختر قوی ای هستم، حتی وقتی به خودم میگن که دختر قوی و یا قابل تکیه گاهی هستم خنده ام میگیره، میگم کاش این آدم از درون من خبر داشت.

* بعدش یه مشکل دیگه ای هم هست. منظورم برای آدمهایی به تیپ خودمه. کسانی که شاید خیلیها از دور اونها رو موفق و قوی و خودساخته بدونن. راستش نمیدونم چقدرش درسته، چون من قلبا چیزهایی که در مورد خودم میگن رو قبول ندارم، راستش موفقیت یا خوشبختی یک احساس درونی هست. خیلی به زرنگ بودن و سایر شاخصه های مادی که رو بورس هستن و بقیه اونها رو ملاک قضاوت قرار میدن، ربطی نداره. اگه الان یکی از من بپرسه که زهرا تو از اینی که هستی راضی ای؟ صادقانه میگم نه. من دلم میخواست خیلی کارا بکنم که تا حالا انجامشون ندادم. خیلیاشون زمانشون گذشته و دیگه بی فایده ان. خیلی کارا هم دلم میخواست انجامشون ندم ولی دادم و هر وقت اینا رو یادم میاد، عذاب میکشم. میگم هر وقت کسی قلبا از خودش و کارهایی که کرده راضی بود، مطمئنا آدم موفقی هستش.
آخرش مشکل این تیپی بودن رو نگفتم؟ مشکلش به خصوص برای نوعا ماهایی هست که شاید از سنین نوجوانی روی پای خودمون بودیم و از همون موقع مثلا بزرگ شدیم اینه که دیگران فکر می کنن ما خودمون از پس خودمون و مشکلاتمون بر میایم، بعد راحت فراموش میشه که بالاخره ماهام آدم هستیم و دلمون حمایت و محبت اونها رو میخواد. اینکه آدم هرچقدر هم که قوی باشه، هرچقدرم که تو مشکلات حتی به بزرگترهاش کمک کنه، خودش به حمایت احتیاج داره. خودش یه جاهایی کم میاره. حالا مهم نیست کجا و مشکلش چه طوریه؟ ولی این حمایت رو دلش میخواد. نمیدونم فقط من که دخترم اینطوریم (منظورم اینه که به صرف زن بودن این احساس درونی تو من هست که دلم میخواد ازم حمایت بشه) یا پسرهای تیپ ما هم اینطورین؟

* مشکل بزرگتری هم هست. اینه که درددل کردن برات سخت میشه. کم کم به این حالت میرسی که بقیه بهت احتیاج دارن. به روحیه دادنت، حمایت کردنت. تویی که باید اونها رو بسازی نه اینکه بیای از مشکلاتت بگی و وضع رو بدتر کنی. اینجاست که آدم کم کم شروع میکنه تو خودش بریزه، بقیه هم فکر می کنن لابد واقعا چیزیت نیست. اونوقت خیلی از مواقع هست که دلت میخواد داد بزنی به بقیه بگی: هییی به منم نگاه کنین، من اون آدمی که شما فکر می کنین نیستم!

* اینا خیلی رو دلم مونده بود، گفتم یه جا اعترافش کنم..

۱۵ نظر

  1. سیدعلی ۱۳۸۸-۰۱-۱۶، ۸:۲۷ ب.ظ

    این یکی رو درست گفتی، همه احتیاج دارن ادم حمایتشون کنه ولی کسی نیست که موقعی که نیاز به حمایت داری، سراغش بری، این همه مراجعه یک طرفه است!

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    درسته ولی واقعا خیلی از مواقع دست خود آ دم نیست به خصوص وقتی ضعیف میشه
    ولی اگه کسی هست که همش ضعیف میشه و مدام نیاز به حمایت داره و درست زمانی که نیاز به حمایت داره به شخص خاصی مراجعه میکنه واقعا داره بهش توهین میکنه:)

    جواب به این نظر

  2. default ۱۳۸۸-۰۱-۱۶، ۸:۴۶ ب.ظ

    کاملا می فهمم چی می گی
    بیشترین ضربه را تو این حالت خود آدم می خوره
    منم مثل خودت
    فکر کنم اینجا بهترین جا واسه حرفات باشه
    منم همین کار را کردم

    جواب به این نظر

  3. default ۱۳۸۸-۰۱-۱۶، ۸:۴۷ ب.ظ

    من یه پست ۱۸ فروردین ساعت ۲۲ می آد تو وبلاگم
    به نظر تو و همه احتیاج دارم
    خواهش می کنم بیا و کمکم کن
    اگه می تونی به کسی بگی بیاد بگو
    خیلی مغزم از کار افتاده
    خواهش می کنم کمکم کن
    خواهش می کنم

    جواب به این نظر

  4. پدرام ۱۳۸۸-۰۱-۱۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ

    حلق آویز شده بر دار تنهایی
    ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده
    گمشده در نفس های خون آلود
    در چرخشی به دور محور خود
    بر ویرانه ی آرزوهای از دست رفته اش …
    و سکوتی که تمام اتاق را پر کرده است
    چشمان بی تابش ، در جستجوی چیزی
    یا آمدن کسی …
    پشت آخرین پلک زدن ها به سیاهی می رود
    (شاعرش رو یادم نمیاد ازش پوزش می خوام )

    آخرین پلک زدن های من به میزان سه چهارم از عمرم تاکنون بوده ولی انگار باز هم ادامه داره پس به آخرین ترین پلک زدنم هرگز فکر نمی کنم چون زنده بودن زیباست .

    جواب به این نظر

  5. alfer ۱۳۸۸-۰۱-۱۶، ۱۱:۱۳ ب.ظ

    ما جزوه اونایی هستیم که بیرونش مردمو سوزونده , توش خودمونو.

    جواب به این نظر

  6. گلابی و گلابتون ۱۳۸۸-۰۱-۱۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ

    من هم دقیقا مثل توام . گاهی میخوام داد بزنم بابا یکی بیاد که من باهاش مشورت کنم . ……… من باهاش درد دل کنم …..

    جواب به این نظر

  7. علی ۱۳۸۸-۰۱-۱۷، ۹:۰۰ ق.ظ

    شاید برای اینه که احساس می کنی با گفتن بعضی حرفها روحت کوچیک میشه؟ یا اینکه خودت رو جلوی دیگران سبک کردی؟ یا شاید غرورت اجازه نمیده؟ به هر حال گاهی شکستن قوانین شخصی ضرر بزرگی به آدم نمیزنه. به شرط اینکه خیلی ریسک های بزرگ نکنی.

    جواب به این نظر

  8. مرتضی ۱۳۸۸-۰۱-۱۷، ۱۰:۵۱ ق.ظ

    باسمه تعالی
    با سلام و تبریک روزهای آغازین سال نو
    زهرا خانم شما این بحث رو که باز کردین نیاز به مباحث طولانی داره اینکه بعضی ها به دلیل اطلاعات زیاد مرجع تعدادی از مردم قرار می گیرند از نظر رفتار ، دانش و بینش مورد توجه عموم هستند و گاهی هم ورد تقلید قرار میگیرند بدون اینکه گاهی اوقات خودشان بدانند و در عین حال خود این افراد (نظیر شما ) به افراد دیگری به عنوان مرجع دانش ، بینش و مهارت توجه دارند و شاید بدون اینکه دقیقا بدانند و توجه کنند دارند از بعضی موارد اونها تقلید می کنند. و این مراوده ادامه دارد و با توجه به طبقه سنی و اجتماعی و فرهنگی خود و خانواده نوساناتی را دارد یعنی گاهی افراد از اعضای خانواده خود تقلید آگاهانه و یا نااگاهانه دارد و یا از دوستان و یا معلمان و آشنایان و این برداشت ها با هم در ارتباط هستند و با رشد سن و تجربه این روند تغییراتی را به دنبال دارد و در مرحله ای انسان نیاز به یک فرد یا افراد مورد اطمینان را احساس می کند که انتخاب شریک زندگی هم یکی از آنها است یعنی فرد احساس می کند که باید یک تکیه گاه مورد اعتمادی پیدا کند مخصوصا اگر در جامعه به او زیاد نارو زده باشند و یا بی اعتمادی در جامعه زیاد باشد و در مورد زنان و مردان این وضعیت با شدت و ضعف مطرح است یعنی وقتی شما از کسی تقلید می کنی دانسته یا ندانسته و یا می خواهی مورد تقلید واقع شوی دانسته یا نادانسته دارید یک حسی را فعال می کنید که با اون تعادل می رسید و وقتی این حس فروکش کرد شما به دنبال یک حس دیگری هستید شاید در جهت عکس آن و یا قوی تر از آن و این طبیعی است و اگر ادامه یابد و این حس سیر نزولی پیدا کند و حالت منفی به خود بگیرد کمی نگران کننده است یعنی وقتی شما در حالت احساس نزولی هستید باید سراغ افرادی بروید که به شما احساس بهتر از قبل بدهد و تفاوت داشته باشد با قبلی یعنی اگر زیادی در تنهایی هستید به سراغ کسی بروید که شما را از تنهایی بیرون بیاورد و اگر غمگین هستید سراغ کسی بروید که شما را به سمت نشاط ببرد و همه اینها از تعادل درونی نشات می گیرد یعنی هر چه شما بیشتر خود را توانمند کنید بیشتر در هدایت احساسات خود سهیم هستید و در عین حال در پیدا کردن کسانی که در تغییر احساسات شما می توانند کمک کنند. روشن است که شما با صحبت با یک فرد با سواد تر از خود از نظر علم کامپیوتر بیشتر لذت می برید تا از کسی که از کامپیوتر چیزی نمی داند و یا صحبت در زمینه شعر و موسیقی با کسی که اطلاعات زیادی دارد خیلی دلچسب تر از کسی است که اصلا از شعر و موسیقی سر در نمی آورد .

    جواب به این نظر

  9. مرتضی ۱۳۸۸-۰۱-۱۷، ۱۱:۰۲ ق.ظ

    با سلام مجدد
    اما جامعه پیچیده ما از یک طرف افراد پیچیده تر از آن در راهنمایی افرادی مثل شما در تنگنا واقع شده است یعنی کافی است شما حرفی را ئ مورد کسی بزنید و یا از خودتان بگویید این عمل در جامعه ما انعکاسات متعددی را باعث می شود و کم کم شما و امثال شما به سمت تنهایی پیش می روید و از همه می برید و به کسی اعتماد نمی کنید و راه برون رفت ازاین موضوع در جامعه ما رفتن به سراغ نهاد های تخصصی است و نیز رو آوردن به درون خانواده است یعنی اگر می توانید در یک نهاد تخصصی و یا نهاد های تخصصی عضو شوید و با این کار به دیگرا کمک کنید و از دیگران کمک بهخواهید و یا ارتباطات درون خانواده گی را گسترش دهید که ازدواج هم یکی از آنها است در درون یک خانواده است که فرد جدا از قید و بند های اجتماعی معمول می تواند حرف دل خود را به راحتی به شریک زندگی خود بگوید و با او همدم و همراز شود و همین طور با ارتباطات درون خانواده گی است که فرد برای مشگلات خود و دیگران راهگار پیدا می کند شاید این خاله زنک بازی در خانواده ها جنبه بدی پیدا کرده و در تخلیه هیجانات زنها در ایران خیلی خوب عمل می کند و گاهی هم راه های خوبی برای عمل پیدا می شود البته قصد تایید و یا تقبیح رفتار اجتماعی زنان خانه دار را ندارم ولی ناخواسته این عمل تخلیه و دریافت مهارت را با خود دارد.

    جواب به این نظر

  10. sinsinati ۱۳۸۸-۰۱-۱۷، ۴:۱۴ ب.ظ

    ای قربون اون دهن که این حرفا رو که من نمی نونستم بریزم بیرونو داد زد .

    جواب به این نظر

  11. bh ۱۳۸۸-۰۱-۱۸، ۳:۱۳ ق.ظ

    سلام خانم ه ب سال نو مبارک

    می‌خواستم اگه ممکن بگید که شما تا چه حد خو را در اینجا سانسور می‌کنید؟ یعنی‌ چند درصد از حرف دلتون را میگید؟

    جواب به این نظر

  12. موسیو گلابی ۱۳۸۸-۰۱-۱۸، ۲:۰۷ ب.ظ

    هر چند اعتراف بود اما اعترافاتی بود که فکر می‎کنم خیلی‎ها در این موارد با تو مشابه باشن …

    جواب به این نظر

  13. مریم ۱۳۸۸-۰۱-۲۰، ۹:۰۳ ق.ظ

    جانا سخن از زبان ما می گویی…

    جواب به این نظر

  14. حدیث ۱۳۸۸-۱۰-۲۶، ۱:۴۴ ب.ظ

    درسته که الان یه سال از این پستت گذشته ولی خوب این از مزایای وب جهان گستره : خانم مهندس از این کلمه های های کلاس استفاده کردم کم نیارم:دی )

    شاید شما زود رو پای خودت وایستادی و حالا همه این انتظارو ازت دارن ولی منم که دختر لوس و نق نقو و بد عنق خونه بودم چون مدام خواهرم نازمو میکشید هم همین اتفاق برام افتاده. و سختی بزرگ ترش اینه که هر روز بیشتر و بیشتر از خودم دور میشه تا جایی که جند وقت پیش سر یه موضوعی حتی این سوالو از خودم پرسیدم که من هنوز زنده ام و قلب دارم یا خیلی وقت پیش خودمو کشتم؟!!

    قسمته گاهی اشتباهاتی پیش میاد :)

    جواب به این نظر

نظر شما