در انتظار چه نشسته ای؟

نگو جایی نداری بروی
همین سه متر و نیم حیاط خانه ات را هم
درست ندیده ای
دنیا را که نمی توان
در هوای حلزونی این اتاق
سبک سنگین کرد
دیوارهای این جهان
سر به فلک هم که بر کشند
بیش از این پرده های کیپ
عرصه بر نگاه تو تنگ نمی کنند.

پرنده ای که پر می کشد از آسمان
نه آدرسی دارد، نه شماره ی پروازی
نه قرار ملاقاتی،
شاخه ی هیچ درخت و
نرده ی هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند.
بی نام ونشان تر از پرنده که نیستی…

در انتظار چه نشسته ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه ی حرام شده اش را
باید حساب پس بدهی

حواست نباشد
همین ساعت لکنته ی دیوار
به نیش عقربه های تیزش
تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تبدیل می کند
و چشم هایت را می برد
مانند دو تمبر باطل شده ی قدیمی
در آلبومی کپک زده بچسباند.

نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است.
شاید دنیا
( تویی و من)
و نام ما مهم نیست در جریده ی عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت.

عباس صفاری – از کتاب: کبریت خیس

۱۷ نظر

  1. آلوچه ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۱۰:۰۴ ق.ظ

    زیبا…
    ممنون

    جواب به این نظر

  2. پریزاد ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۱۰:۰۷ ق.ظ

    قشنگ بود زهراجان.
    ممنون.

    جواب به این نظر

  3. hamid ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۱۰:۱۵ ق.ظ

    یه مدت به مورچه ها حساس بودم وقتی میومدن روی تنم آروم ورشون میداشتم , خب فکر میکنم
    اینها که قراره منو یک روز بخورند حداقل تحویلشون بگیرم زیر خاک هوامو داشته باشن یواش تر گاز بگیرن
    :)) شعری جال بود

    جواب به این نظر

  4. زهرا ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ

    خواهش از شاعرش ممنون :)

    جواب به این نظر

  5. بهنام ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۱۱:۰۸ ق.ظ

    فکر نکنم نام هیچ کس تا ابدیت برود چه یک بار بر زبان کودکی جاری شده باشد چه سالها با حروف درشت در صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده باشد. بعد از یکی دو نسل به ندرت کسی آن نام رو در حافظه اش خواهد داشت.

    بهنام

    جواب به این نظر

  6. sara ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۳:۱۵ ب.ظ

    ببین من عاشق این مجموعه شعرهاش هستم عالی انتخاب کردی

    جواب به این نظر

  7. سعید ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۴:۲۶ ب.ظ

    خیلی جالب بود – به حسن انتخابتان تبریک میگم

    جواب به این نظر

  8. default ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۵:۵۲ ب.ظ

    زیبا بود
    من را یاد آن حکایت سعدی انداخت که میگوید:
    شخصی که منجم بود به خانه ی خود آمد و زنش را با مرد دیگری هم بستر دید!
    رندی به او گفت:
    تو که از درون خانه ی خود بیخبری چه کارت با آسمان هاست؟

    جواب به این نظر

  9. خانوم زیگزاگ ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۷:۱۱ ب.ظ

    من با کتاب کبریت خیس عباس صفاری زندگی می‌کنم زهرا… حتی اسم وبلاگم هم اسم یکی از شعرای کتاب آقای صفاریه…

    جواب به این نظر

    فراز 13 Reply:

    دیدی میگم مسافرت پاک شاعر و ادیبت کرده رفته!

    جواب به این نظر

  10. تلکابین ۱۳۸۷-۱۲-۱۸، ۷:۲۵ ب.ظ

    وبلاگ جالبی دارید موفق باشید

    جواب به این نظر

  11. demned ۱۳۸۷-۱۲-۱۹، ۱۰:۱۹ ق.ظ

  12. فراز 13 ۱۳۸۷-۱۲-۱۹، ۱۱:۳۶ ق.ظ

    شعر زیبایی بود یاد شعر سهراب افتادم که میگه :دنگ دنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ ….. زهر این فکر که این دم گذراست میشود حک به دیوار رگ هستی من این شعرو شنیدی زهرا؟

    جواب به این نظر

  13. ناشناس ۱۳۸۷-۱۲-۲۱، ۹:۳۹ ب.ظ

    بدنیست خوبه بهترهم میشه!!!اگه بخوای توانابودهرکه دانابود……….مسعود۱۸۰

    جواب به این نظر

  14. ناشناس ۱۳۸۷-۱۲-۲۱، ۹:۴۱ ب.ظ

    آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش .
    بازم مسعودازخراسان۱۸۰

    جواب به این نظر

  15. میلاد ۱۳۸۸-۰۵-۱۸، ۱۰:۳۳ ق.ظ

    عالی بود به وب من هم سر بزن [قم]

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    وا!:))))))))

    جواب به این نظر

نظر شما