عاشقی با این دختر چه کرده…

* میگم وقتی زنها عاشق میشن، یعنی اگه واقعا عاشق بشن، یکی از علائمش اینه که ناخودآگاه سعی می کنن شبیه/مورد پسند معشوقشون بشن. یه طورهایی اکثر خواسته های خودشون رو نادیده میگیرن و جالبه که از این نادیده گرفتن حتی احساس بدی بهشون دست نمیده. مثلا حتما شماهام موردای اینطوری دیدین که مثلا دختر قرتی دانشگاهتون که یه زمانی با نصف پسرهای دانشگاه رابطه داشت، یه دفعه ای عاشق یه پسر بسیجی میشه و متحول میشه و حتی چادر سرش می کنه؟ برعکسشم هست البته… مثل این دختری که امروز تو یکی از شبکه های اجتماعی تو لیست یکی از دوستام دیدمش…

* من و آیلار تقریبا از سال اول دانشگاه هم اتاقی بودیم. یادمه ترم دوم سال اول یکی از نفرات اتاقمون فارغ التحصیل شد و یکی دیگه جاش اومد. روز اولی که وارد اتاق شدیم دیدیم کلا ظاهر اتاقمون عوض شده. من اولش فکر کردم اشتباهی وارد پایگاه مقاومت بسیج شدم! کل اتاق ما پر شده بود از عکسهای امام و شهدا. اینکه میگم کل اتاق یعنی حتی دیوار تخت من و آیلار و اون یکی هم اتاقیم و … تازه نوار نوحه هم داشت پخش میشد. اینها از اثرات هم اتاقی جدید ما بود که یک دختر خانم قمی بود. جالب اینجاست که این دختر اصلا عضو بسیج و یا نهاد رهبری در دانشگاه هم نبود در حالیکه پلاک زنجیرش عکس آقا بود. بگذریم که اوایل چی در اتاق ما گذشت و چه دعواهایی سر نوار گذاشتن و رقصیدن تو اتاق و کلا این موضوعات داشتیم! این دختر به معنای واقعی کلمه یه دختر آکبند بود! شاید باورتون نشه، که حتی تو جمع دخترا و اونم تو سوئیتی که اکثرا با مایو میگشتن هم با حجاب بود، چون معتقد بود که حتی دید زدن بدن یک زن برای یک زن دیگر هم گناهه! ما برای پروژه تابستونی خوابگاه مونده بودیم و من هروقت لباس پوشیدن اینو میدیدم احساس پختن میکردم. تازه از اون جالبتر دعواهایی بود که با بند زدن و ابرو برداشتن بقیه داشت. چون فکر میکرد دختر تا قبل از ازدواج اصلا نباید به صورت و یا بدنش دست بزنه و حتی فکر میکرد برداشتن موهای دست و پا هم گناهه! حالا من اصلا قصد تمسخر اعتقادش رو ندارم ولی مسئله دعواهای بی پایانش با بقیه اعضای اتاق سر این مسائل بود…

* بگذریم یه مدت منو آیلار احساس کردیم که این یه خورده عوض شده و به اصطلاح خودمون اصلاح طلب (!) شده بود و صفا سیتی و اینطور. آیلار برگشت گفت این حتما دوست پسر گرفته! من عمرا باورم نمیشد! گفتم این اهل هرچیزی ممکنه باشه تا این چیزها! تا اینکه چند شب دیدم نه این واقعا زیاد میره صف تلفن کارتی! حتی دنبال کارت تلفن نامحدود بود! آخه کارت من نامحدود بود (یعنی کلک زده بودیم که هرچقدر تلفن بزنیم، چیزی کم نشه!:دی) جالبه که هر وقت ازش میپرسیدیم به کی اینقدر زنگ میزنی میگفت به عموم !:)) تا اینکه یه شب آیلار کرمش گرفته بود گفت بریم صف تلفن گوش کنیم تا عمو رو شناسایی کنیم!;) از شانس بد ما، اونشب به محض اینکه رفتیم تو صف تلفن که فالگوش وایستیم حراست پیج کرد که خواهرا حجاب رو رعایت کنن از تاسیسات دارن میان! فرصت نبود برگردیم طبقه چهارم، به ناچار من و آیلار و یه دختر دیگه ۳ تائیمون پریدیم زیر چادر نماز یکی از دخترا!:)) عجب صحنه ای شده بود. جالبه که بعد از اون تو طبقه ما معروف شده بود که هرکی میرفت به دوست پسرش زنگ بزنه میگفت فلانی کارتت رو بده برم به عموم بزنگم!:)) بماند آخرش، با پرس و جوهایی فراوان دوست پسر مورد نظر رو شناسایی کردیم! پسره اتفاقا همشهری آیلار بود و تو کل پردیس مرکزی معروف بود به عیاشی!! جالب اینجاست که هم اتاقیهای پسره به آیلار گفته بودن که این اهل هرچی که دلت بخواد هست! از دختر.بازیهای بی پایان گرفته تا مشروب و قمار و … آخه این دختره تا این حدش رو باور نمیکرد و چون ما میدونستیم طفلک خیلی ساده است رفتیم براش تحقیق کردیم ولی نه حرف ما رو باور کرد نه هیچی، چون واقعا عاشق پسره شده بود…

* خلاصه این دختره چند ترم جلوتر از ما بود و فارغ التحصیل شد… پارسال که به یکی از هم اتاقیهام زنگ زدم گفت شنیدی که فلانی (همین دختر) رفته آمریکا؟ گفتم باورم نمیشه، گفت آخه چند ماه قبل دوست پسره رفته بوده اینم طاقت نیاورده… آخرین خبری که ازش داشتم همین بود..

* تا اینکه امروز، از آواتارش معلوم بود که کلا سر و وضعش تغییر کرده. رفتم آلبومش رو دیدم، هرچی فکر کردم که این همون دختره است که من میشناختم باورم نمیشد… یعنی هرچی فکر کردم که این چطور اینقدر تغییر کرده نمیتونستم هضم کنم. نه به اون شوری شوری، نه به این بی نمکی… تنها چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اینه که الان مطمئنا هروقت با خودش خلوت میکنه، حالش بد میشه چون از یکطرف از کلی از اعتقاداتش گذشته، از یکطرف پسره رو هم از دست داده (طبق یکی از نوشته های وبلاگش). راستش هم یه جورهایی دلم براش سوخت و هم خیلی دلم براش تنگ شد:|…
از یه طرفی میدونم اگه الان باهاش ارتباط برقرار کنم، احتمالا خیلی خجالت میکشه با اینکه اصلا برام مهم نیست و الان همه اون بحثها به نظرم بچه بازی میاد !:)

۳۹ نظر

  1. مریم ۱۳۸۷-۱۱-۳، ۸:۱۱ ب.ظ

    به شدت فوضولیم درد گرفت برم ببینم کیه.چه باحال :))))) البته من خودمم بعد از ازدباجم خیلی تغییر کردم و کلا تغییر یافتن چیزه بدی نیست.اما به قول خودت بعضی ها خیلی عجیب قریب عوض میشن.می دونی یکی می گفت هر چی ادعاتو زیاد کنی بعدا باید جواب پس بدی به خاطر این ادعات.این دختره هم ظاهرا خیلی مدعی بوده که اینقدر بعدش توش مونده و ۱۸۰ درجه برگشته.همیشه فکر می کنم منم در معرض چنینی اتفاقات و تغییراتی هستم و باید حواسمو جمع کنم

  2. ناشناس ۱۳۸۷-۱۱-۳، ۸:۴۲ ب.ظ

    hame matlab ye kenar in jomlash az hame bahaltar bood:”akse AGHA!! ham to gardanesh bod”"!!!!! kheyli khafan booode

  3. آوین ۱۳۸۷-۱۱-۳، ۹:۰۴ ب.ظ

    نوشته هاتون خیلی به دلم نشست .کسی که این قدر راحت از اعتقاداتش می گذره نشون میده اعتقادش پوچ بوده و فقط دنباله رو ی بقیه بوده. به من سر بزنید خوشحال می شم

  4. خدیجه ۱۳۸۷-۱۱-۳، ۹:۲۱ ب.ظ

    دلم گرفت

  5. یک کلیبری ۱۳۸۷-۱۱-۳، ۱۰:۱۹ ب.ظ

    باید عاشق شد و خواند
    باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
    پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
    باید عاشق شد و رفت
    چه بیابانهایی در پیش است
    رهگذر خسته به شب می نگرد
    می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
    باید از کوچه گریخت
    پشت این پنجره ها مردانی می میرند
    و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
    پشت دیوار دریاواری بیدار
    به زنان می نگریست
    چه زنانی که در آرامش رود
    باد را می نوشند
    و برای تو
    برای تو و باد
    آبهایی دیگر در گذرست
    شب و ساعت دیواری و ماه
    به تو اندیشه کنان می گویند
    باید عاشق شد و ماند
    باید این پنجره را بست و نشست
    پشت دیوار کسی می گذرد
    می خواند
    باید عاشق شد رفت
    بادها در گذرند. م. آزاد

  6. دینا ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۱۲:۳۷ ق.ظ

    آره. منم از این مورد ها زیاد دیدم. یه دختر چادریه تو دانشگاه ما هم همینجوری بود. الان خیلی باز و آزاد میگرده. این برمیگرده به پایه اعتقاد هر کسی. اینکه خودش انتخاب کرده با بهش تحمیل شده!

  7. علی زالی ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۱۲:۴۸ ق.ظ

    نمیدونم چرا با این نوشته های زنانه ( تو بخون خاله زنکی) زهرا کنار نمیام
    میدونی شاید علتش خودت بودی که بر خلاف رنگ و لعاب اینجا قرار نبوده از این پستها توش خونده بشه

    ولی به هر حال اون کامنتی که گفته بود اون اعتقادات اعتقاد نبوده فکر کنم همه حرفو زد دیگه

  8. nazbanu ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۱:۰۸ ق.ظ

    مدت زیادی است که پاورچین پاورچین میام و مطالبت رو می خونم و بی صدا می رم. از اون روزی خواننده وبلاگت شدم که با بعضی از اهالی وبلاگستان سر اینکه آیا چای آنچه در اتاق خواب می گذرد بر صفحات وبلاگ است یا نه در افتادی…صرفنظر از اینکه با موضعت موافق بودم یا مخالف از روت خوشم اومد! از اینکه توی نسل بعد از من (حدس می زنم حداقل ۱۰ سالی از من کوچکتر باشی) بچه هایی مثل تو هم هستن که اهل تفکرن…بحث میکنن، نقد میکنن،اگه هم لازم شد نظرشون رو اصلاح میکنن….خیلی دیگه مادربزرگونه نوشتم…راستش مدتی هم به سرم زده بود قراری بذارم و ببینمت…
    این نوشته و نوشته های مشابهت هم به نظر من خاله زنکی نیست…نگاهی دقیق داری و مطالب را قصه وار بیان می کنی و خواننده لذت می بره…این داستان ها که می گویی برای حامعه شناسانی مثل من پر از بصیرت هایی است که جامعه را به ما بهتر می شناسونه…
    تنوع مطالب وبلاگت هم نشون می ده که هم سرت تو درسه و هم تو سیاست و هم تو بازیگوشی و هم تو دین و مذهب…
    کی می دونه یه روز و یه جا شاید دیدمت!
    اینا رو نوشتم که بدونی خواننده های پر و پا قرصی مثل من شاید زیاد داشته باشی که میان و معوملا بی صدا می رن :)

  9. لعیا ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۱:۴۶ ق.ظ

    سلام

    تو دانشگاه ما هم بودن، شاید من خودم هم یه جورایی اینجوری بودم، امیدوارم برآیند زندگیمون یعنی تا آخرش ختم به خیر بشه هنوز معلوم نی که سرنوشت این دختر چی بشه

    اما تماشاگر بودن رو دوست دارم، این که بشینی و سیر زندگی یکی رو دنبال کنی، معمولاً بعد چند وقت که بچه های قدیم رو می بینیم، شروع می کنیم سیر بچه ها رو دنبال کردن
    یه چیزش برام جالبه که تو همه موارد هم درست بوده، بعد یک مدت تغییر و افت و خیز، بعد رسیدن به یه ثبات نسبی، همه ما دقیقاً به اون چیزی که آرزوشو داشتیم رسیدیم، الان با خودم فک می کنم ما که در ظاهر تلاش خاصی نکردیم، چی شد که سرنوشتمون همون شد که آرزو کردیم، چیزی که از ته قلب اعتقاد داشتیم

  10. ناشناس ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۱:۴۹ ق.ظ

    احتمالا اسمش فائقه نبود؟

  11. haleh ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۴:۱۲ ق.ظ

    salam zahra joon man in tajrobaro khodam dashtam az nazare zaheri na ama az nazare akhlaghi kheili taghiiir kardam nemidoonam khoob boode ya na ama khob hameye inaro adam age bekhad mitoone dorost kone ama motasefane timo ehsasi ke hadar rafte vaghean jobran nemishe :(

  12. مسافر ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۱:۱۰ ب.ظ

    آفرین به شهرام ناظری

    .

    یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

    شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد

    نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

    گفت آتش بی سبب نفروخته ام دعوی بی معنیت را سوختم

    زانکه میگفتی نیم با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود

    مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است

    اکبر قلومبه Reply:

    آفرین به شاعرش

  13. فرانی ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۷:۱۹ ب.ظ

    سلام. من نمونه اش را دیده بودم . اون هم نه یکی که چندتا. از قضا اونها هم همگی بچه قم بودند. گویا تو قم این موضوع اپیدمی است.

  14. یاسی ۱۳۸۷-۱۱-۴، ۷:۵۵ ب.ظ

    عجب!!
    خوب دیگه آدما اینجورن…وقتی مرزها و خط قرمزهات مشخص نباشن اینجوری میشه دیگه
    معمولا هم آدما از چیزایی خوششون میاد که ندارن…

  15. روزنامه نویس ۱۳۸۷-۱۱-۵، ۸:۴۱ ق.ظ

    زندگی خوابگاهی محاسنش همین هاست، بچه هایی که روز اول برای نماز جماعت صبح بیدارت میکردند و سال آخر بی نماز و معتاد هنوز به اندازه نصف واحد های تو واحد پاس شده نداشتند و بچه های بی نمازی که روزهای اخر دانشجوییشان از یک ساعت قبل از اذان صبح بیدار بودند و مشغول تهجد.
    زندگی خوابگاهی پر از این تصاویر است پر از ادم هایی که تغییر کرده اند. و تو ثانیه به ثانیه تغییرشان را دیده ای
    و تو در مسیر انتخاب راه در تمامی دو راهی های زندگی مثال هایی داشته ای تجربیاتی که خودت حس کرده ایشان هر چند برای خودت نبوده است.
    زندگی خوابگاهی بهتر قسمت زندگی هر فرد است

  16. ملجه ۱۳۸۷-۱۱-۵، ۱۱:۰۲ ق.ظ

    غم انگیز بود!

  17. امیر ۱۳۸۷-۱۱-۵، ۱۱:۲۱ ق.ظ

    فضای فرهنگی مغشوشه.هر کی از یک طرف افتاده.یه چیزی به اسم تعادل به وجود نمی اد.تعادل توی ازادی به وجود می اد.ولی این همه تحمیل و دخالت در مسایل فرهنگی نتیجه اش این اشفتگیه.خدا کنه بی سوادا برن دنبال گاری هل دادنشون تا متفکرا هم بتونن دو کلمه وجود پیدا کنند.

  18. امیر ۱۳۸۷-۱۱-۵، ۱۱:۲۲ ق.ظ

    فضای فرهنگی مغشوشه.هر کی از یک طرف افتاده.یه چیزی به اسم تعادل به وجود نمی اد.تعادل توی ازادی به وجود می اد.ولی این همه تحمیل و دخالت در مسایل فرهنگی نتیجه اش این اشفتگیه.خدا کنه بی سوادا برن دنبال گاری هل دادنشون تا متفکرا هم بتونن دو کلمه وجود پیدا کنند.

    امیر Reply:

    من دلم می سوزه که جوونهامون یا هرزه و معتاد و ولنگار شدن یا تارک دنیا وعصبی و منزوی.هرکدوم هم که می خواد از وضعیت خودش فرار کنه تو دام مقابل می افته.وقتی که فرصت های سازندگی فرهنگی قربانی سیاسی بازی و بلاهت های تموم نشدنی یه عده که بازور و کلک و دروغ در جایگاه متولیان فرهنگی نشسته اند میشه جوونامون می سوزن و ساکت گم میشن تو مشکلاتشون و فکر می کنین فردا چه رنگی خواهد داشت؟

  19. ندی شادی ۱۳۸۷-۱۱-۵، ۴:۱۶ ب.ظ

    زهراخانمی نوشته هات منو خام خودشون
    یکمی اخرشو کش بیار تا ذهنا مختل شه
    عععععععععععععاااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییی
    بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببوووووووووووووووووووووووووووووووووووددددد

  20. هیچکس ۱۳۸۷-۱۱-۵، ۷:۵۵ ب.ظ

    به خاطر عاشقی اش تو نباید این چیزها را درباره اش می نوشتی . تو داری درباره ی یک آدم واقعی حرف می زنی نه یک داستان . مگه خودت کی هستی . تو هم از وقتی که شروع به نوشتن کرده ای تغییر کرده ای با این که عشقی در کار نبوده است خودت را برای نگاه و انتظار خوانندگان وبلاگت تغییر داده ای . خلوصت از دست رفته است یا کم شده .

  21. علی ۱۳۸۷-۱۱-۶، ۶:۴۶ ب.ظ

    خیلی براش متاسفم که برای رسیدن به عشق زمینی از عشق اسمانی اش فاصله گرفته!

  22. علی ..... ۱۳۸۷-۱۱-۶، ۶:۵۴ ب.ظ

    ولی به هر حال اون کامنتی که گفته بود اون اعتقادات اعتقاد نبوده فکر کنم همه حرفو زد دیگه

  23. خاطره ۱۳۸۷-۱۱-۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

    من فکر نمیکنم به اون چیزا هم اعتقاد قلبی داشته
    اگه اعتقاد فقط از روی حرف دیگران بدون تحقیق باشه
    اینطوری ممکنه بشه
    اما یه اعتقاد قلبی نه
    اینم عشق نست به خدا
    مثلا خودت که فکر میکنم اعتقادات مذهبی داری البته نه افراطی
    فکر میکنی هیچ عشقی ممکنه باعث بشه اینطوری بشی
    من فکر نمیکنم
    چون با چیزایی که مینویسی حس کردم از نظر اعتقادی شبیه منی
    و من عمرا بتونم اینقدر تغییر شخصیت بدم

  24. رضا ۱۳۸۷-۱۲-۲۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

    سلام.زهراجون .مطالب جالب ومتنوعی داری . خیلی روان وصادقانه می نویسی. در شناخت خانمها کمک زیادی میکنه .بعنوان یه همشهری خیلی خوشحال شدم .موفق باشی

  25. دوست ۱۳۸۸-۰۵-۲۷، ۱:۴۵ ب.ظ

    دوستت دارم ….

  26. negin ۱۳۸۸-۰۷-۸، ۲:۲۶ ق.ظ

    hame hame chiro gozashtan sare inke eteghadatesh amigh naboode… vali man ino ghabool nadaram… mage vaghti to oon 2khtara ro dide boodi chand salesh boode? 20? 21? 22? mage che ghad az omresh ro biroon az ghom sarf karde boode? mage chan ta az javoona hastan ke emkan e in ro dashte bashan ke rahat az sadd e hame filter haye mokhtalef ke too iran baraye bache ha hast begzaran va manteghi ghadam bardaran va eteghadateshoon ro entekhab konan? aksaran hame ta ghable inke beran daneshgah 2nbale roye khate family hashoonan! (age farzand e sar be raah bashan va sareshoon too dars o mashgh ashe!) natijash mishe in efrat o oon tafrit dige! man ke migam fekr nakonam age bebinish khejalat bekeshe chon tagheer hamishe ham bad nist! mitoone neshaneye takamol e fekri bashe vase oon adam va “kamal” hamishe oon chizi nist ke man ya to tarifesh mikonim…

  27. علیرضا ۱۳۸۸-۰۷-۱۳، ۸:۳۸ ب.ظ

    سلام
    ممنون از مطالب جالبی که درج میکنید ؛ برای من که خیلی بارزشه ؛ چون مثله فیلم مستند میماند ؛ در کل میتوان اینگونه قضاوت کرد که بعضی افراد بصورت سنتی ؛ به بعضی ارزشها روی می آورند ؛ حتی عبادتهایشان هم تعبدی است ؛ نه تعقلی ؛ نتیجه اینکه در در مقابل آثار محیط و حوادث ؛ زود رنگ عوض میکنند ؛ البته اینکه در مقابل معشوق تغییر حالت میدهد و خودش را به او تشبیه میکند کاملا طبیعی است ؛ این یکی را باید به حساب قانون طبیعت گذاشت که به عاشق کمک میکند سنخیت را بوجود آورد ؛ پاینده و سربلند باشید ؛ علی کام جی

  28. سمیرا ۱۳۸۸-۱۰-۷، ۲:۳۳ ب.ظ

    خاااااااااااااااااااااااااااااااک به سرش

  29. الهام ۱۳۸۸-۱۰-۷، ۲:۳۵ ب.ظ

    با علی موافقم که خیلی ساده از خودش گذشت که به کسی برسه که ارزش گذشتن از اعتقاداتش را نداشت

  30. ناشناس ۱۳۸۸-۱۱-۱۹، ۶:۰۸ ب.ظ

    خانوم محترم عزیز
    خوشم اومد در حینه زنانگی مردی
    از نظر پسرا دخترا مثله پروانه میمونن که اگه زیاد بهشون نزدیک بشی و رو بدی فرار میکنن
    مارو میبینن دلشون قیری ویری میره ها ولی خودشونو تا حدی نگه میدارن
    بعضی دخترا هم که آبروی مارو بردن از بس دلی چون پارکینگ هواپیما دارن

  31. محس ۱۳۸۸-۱۲-۷، ۳:۰۰ ق.ظ

    یادش بخیر
    اواسط دوره لیسانس یکی از خانم ها که ۴ سالی هم ازم بزرگتر بود و همکار هم بودیم عاشق دوستم که تودل برو بود شده بود و به من نزدیک شده بود تا از طریق من بهش برسه
    چون دوستم هم بچه مثبت بود ، خانم خیلی دنبال کارهای مذهبی می رفت ، یه مدت چادری شد و….

    راستش یه کم دلم براش می سوخت چون می دونستم دوستم اصلا نظری نداره ، آخرش هم دوستم با یکی از فامیلاش ازدواج کرد و همکار من موند و خواستگارهایی که رد کرده بود.
    البته منم یک سال زور زدم به هم برسن ولی نشد دیگه

    حسین Reply:

    سلام
    جالب بود.
    آدم ها را باتوجه به اعتقادات و عمل کردشان می توان به چند دسته تقسیم کرد .
    ۱- افررادی که اعتقادات درست محکمی دارند اینگونه افراد در هر شرایط محکم هستند.
    ۲- افرادی که اعتقادات درستی دارند ولی نتوانستند کاملا با این اعتقادات کنار بیایند. این افراد در اثر کوچکترین شبهات جامیزنند.
    ۳- افرادی هستند که خیلی چیز هارا باور ندارند فقط بخاطر شرایط موجود خود را در مسیری قرار می دهند .
    نکته مهم: خداوند حکیم بگونه ای انسان ها را مورد آزمایش قرار می دهد که هیچ کس در قیامت ادعایی نداشته باشد. پس هرکس هر ادعایی داشته باشد خداوند او با همان ادعا آزمایش خواهد کرد .

    مهلا Reply:

    براوو خداوند منم باد ادعا هام ـزمایش کرد پس چه بهتر که وقتی تو دل کسی نیستیم به خودمون اجازه ندیم اعتقادشونو ببریم زیر سوال
    چه بسا خودمون یه روز زیر بار همون امتحان شونه خالی کنیمو خجالت زده تر از اون خانم قمی بشیم این به شخصه به من ثابت شده و دیگه در مورد هیچ کس قضاوت نمی کنم

  32. Khalil jo0n ۱۳۸۹-۰۲-۱۷، ۱۱:۴۷ ق.ظ

    بعضی از حرفات منو به فکر میندازه وشاید بهم انرژی میده

    ناشناس Reply:

    سلام.این زهرا خانومه.تنهاست.همتون سرکارین.مخاتونو پرونده.ابربهار

  33. ساسان ۱۳۸۹-۰۳-۱۱، ۲:۲۷ ب.ظ

    عالی بود

  34. ستاره ۱۳۸۹-۰۳-۱۸، ۳:۳۰ ق.ظ

    تقریبا ۳ماهه از یه پسر خوشم اومده اما نمی خوام غرورمو زیر پا بگذارم و بهش بگم . با وجود اینکه اصلا نمیشناسمش خیلی دوسش دارم شاید فکر کنین توهمه ولی اونم بهم توجه میکنه اینو دوستم که همیشه برای دیدن اون همرام میاد میگه.پسر مثبتیه واهل شماره دادن و از این قرتی بازیا نیست.نمیدونم چیکار کنم میخوام تکلیفمو بدونم که دوسم داره یا نه.لطفا هرکی میتونه کمکم کنه۰