۱۳۸۷-۱۱-۳
عاشقی با این دختر چه کرده…
* میگم وقتی زنها عاشق میشن، یعنی اگه واقعا عاشق بشن، یکی از علائمش اینه که ناخودآگاه سعی می کنن شبیه/مورد پسند معشوقشون بشن. یه طورهایی اکثر خواسته های خودشون رو نادیده میگیرن و جالبه که از این نادیده گرفتن حتی احساس بدی بهشون دست نمیده. مثلا حتما شماهام موردای اینطوری دیدین که مثلا دختر قرتی دانشگاهتون که یه زمانی با نصف پسرهای دانشگاه رابطه داشت، یه دفعه ای عاشق یه پسر بسیجی میشه و متحول میشه و حتی چادر سرش می کنه؟ برعکسشم هست البته… مثل این دختری که امروز تو یکی از شبکه های اجتماعی تو لیست یکی از دوستام دیدمش…
* من و آیلار تقریبا از سال اول دانشگاه هم اتاقی بودیم. یادمه ترم دوم سال اول یکی از نفرات اتاقمون فارغ التحصیل شد و یکی دیگه جاش اومد. روز اولی که وارد اتاق شدیم دیدیم کلا ظاهر اتاقمون عوض شده. من اولش فکر کردم اشتباهی وارد پایگاه مقاومت بسیج شدم! کل اتاق ما پر شده بود از عکسهای امام و شهدا. اینکه میگم کل اتاق یعنی حتی دیوار تخت من و آیلار و اون یکی هم اتاقیم و … تازه نوار نوحه هم داشت پخش میشد. اینها از اثرات هم اتاقی جدید ما بود که یک دختر خانم قمی بود. جالب اینجاست که این دختر اصلا عضو بسیج و یا نهاد رهبری در دانشگاه هم نبود در حالیکه پلاک زنجیرش عکس آقا بود. بگذریم که اوایل چی در اتاق ما گذشت و چه دعواهایی سر نوار گذاشتن و رقصیدن تو اتاق و کلا این موضوعات داشتیم! این دختر به معنای واقعی کلمه یه دختر آکبند بود! شاید باورتون نشه، که حتی تو جمع دخترا و اونم تو سوئیتی که اکثرا با مایو میگشتن هم با حجاب بود، چون معتقد بود که حتی دید زدن بدن یک زن برای یک زن دیگر هم گناهه! ما برای پروژه تابستونی خوابگاه مونده بودیم و من هروقت لباس پوشیدن اینو میدیدم احساس پختن میکردم. تازه از اون جالبتر دعواهایی بود که با بند زدن و ابرو برداشتن بقیه داشت. چون فکر میکرد دختر تا قبل از ازدواج اصلا نباید به صورت و یا بدنش دست بزنه و حتی فکر میکرد برداشتن موهای دست و پا هم گناهه! حالا من اصلا قصد تمسخر اعتقادش رو ندارم ولی مسئله دعواهای بی پایانش با بقیه اعضای اتاق سر این مسائل بود…
* بگذریم یه مدت منو آیلار احساس کردیم که این یه خورده عوض شده و به اصطلاح خودمون اصلاح طلب (!) شده بود و صفا سیتی و اینطور. آیلار برگشت گفت این حتما دوست پسر گرفته! من عمرا باورم نمیشد! گفتم این اهل هرچیزی ممکنه باشه تا این چیزها! تا اینکه چند شب دیدم نه این واقعا زیاد میره صف تلفن کارتی! حتی دنبال کارت تلفن نامحدود بود! آخه کارت من نامحدود بود (یعنی کلک زده بودیم که هرچقدر تلفن بزنیم، چیزی کم نشه!:دی) جالبه که هر وقت ازش میپرسیدیم به کی اینقدر زنگ میزنی میگفت به عموم !:)) تا اینکه یه شب آیلار کرمش گرفته بود گفت بریم صف تلفن گوش کنیم تا عمو رو شناسایی کنیم!;) از شانس بد ما، اونشب به محض اینکه رفتیم تو صف تلفن که فالگوش وایستیم حراست پیج کرد که خواهرا حجاب رو رعایت کنن از تاسیسات دارن میان! فرصت نبود برگردیم طبقه چهارم، به ناچار من و آیلار و یه دختر دیگه ۳ تائیمون پریدیم زیر چادر نماز یکی از دخترا!:)) عجب صحنه ای شده بود. جالبه که بعد از اون تو طبقه ما معروف شده بود که هرکی میرفت به دوست پسرش زنگ بزنه میگفت فلانی کارتت رو بده برم به عموم بزنگم!:)) بماند آخرش، با پرس و جوهایی فراوان دوست پسر مورد نظر رو شناسایی کردیم! پسره اتفاقا همشهری آیلار بود و تو کل پردیس مرکزی معروف بود به عیاشی!! جالب اینجاست که هم اتاقیهای پسره به آیلار گفته بودن که این اهل هرچی که دلت بخواد هست! از دختر.بازیهای بی پایان گرفته تا مشروب و قمار و … آخه این دختره تا این حدش رو باور نمیکرد و چون ما میدونستیم طفلک خیلی ساده است رفتیم براش تحقیق کردیم ولی نه حرف ما رو باور کرد نه هیچی، چون واقعا عاشق پسره شده بود…
* خلاصه این دختره چند ترم جلوتر از ما بود و فارغ التحصیل شد… پارسال که به یکی از هم اتاقیهام زنگ زدم گفت شنیدی که فلانی (همین دختر) رفته آمریکا؟ گفتم باورم نمیشه، گفت آخه چند ماه قبل دوست پسره رفته بوده اینم طاقت نیاورده… آخرین خبری که ازش داشتم همین بود..
* تا اینکه امروز، از آواتارش معلوم بود که کلا سر و وضعش تغییر کرده. رفتم آلبومش رو دیدم، هرچی فکر کردم که این همون دختره است که من میشناختم باورم نمیشد… یعنی هرچی فکر کردم که این چطور اینقدر تغییر کرده نمیتونستم هضم کنم. نه به اون شوری شوری، نه به این بی نمکی… تنها چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اینه که الان مطمئنا هروقت با خودش خلوت میکنه، حالش بد میشه چون از یکطرف از کلی از اعتقاداتش گذشته، از یکطرف پسره رو هم از دست داده (طبق یکی از نوشته های وبلاگش). راستش هم یه جورهایی دلم براش سوخت و هم خیلی دلم براش تنگ شد:|…
از یه طرفی میدونم اگه الان باهاش ارتباط برقرار کنم، احتمالا خیلی خجالت میکشه با اینکه اصلا برام مهم نیست و الان همه اون بحثها به نظرم بچه بازی میاد !:)


اکبر قلومبه Reply:
بهمن ۵م, ۱۳۸۷ at ۱:۰۹ ب.ظ
آفرین به شاعرش
جواب به این نظر