از درون پاشیدگی…

* جمعه ای که از اول صبح با گریه شروع بشه به چه دردی میخوره؟! غروباشم که همینطوری دلگیرن

* میدونین چی خیلی منو ناراحت میکنه؟ اینکه همه فکر می کنن من یه آدم بی دردم، چون همیشه آرومم و معمولا چیزی از مشکلاتم بروز نمیدم. اصلا یه بار غیبت دوستان شده بود در مورد هرکی یه چیزی گفته بودن، در مورد من گفته بودن خانم اچ بی که اصلا ماه، اگه از این دیوار صدا در بیاد از این دختر هم صدا در میاد…

* اونوقت میدونین حال و روز واقعی من چیه؟ دارم از درون خفه میشم. احساس خفقان وحشتناکی دارم هر آن فکر میکنم ممکنه از درون از هم بپاشم. هر لحظه دارم به هزار چیز فکر میکنم، بعضی مواقع بس که تحت فشارم فکر میکنم الانه که دیگه رسما خل بشم! گاهی اوقات فکر میکنم چرا من اینهمه چیز رو درون خودم قائم کردم؟ چطور تا حالا از شدت درد منفجر نشدم؟! هر آن ممکنه یک جایی کم بیارم و داد بزنم و هرچی درونم هست رو بگم.

* اصلا نمیشه کسی رو از ظاهر آرومش شناخت. آدمها رو باید از تعداد بارهایی که از شدت درد پا شدن رفتن دستشویی محل کارشون زار زدن تا کسی اونها رو نبینه باید شناخت. از تعداد بارهایی که بالش رو محکم تو صورتشون فشار دادن تا کسی صدای گریه شون رو نشنوه باید شناخت. شناخت آدم که به همین راحتی نیست.

* همیشه به این آدمهای برونگرا حسودیم میشه. کسانی که براحتی مشکلاتشون رو میگن و تو یه جمعی همه میدونن اونا چشونه و اینطوری میان بهش کمک هم می کنن. در مورد من کاملا برعکسه. بمیرم هم راحت نیستم بگم الان چی شده و چی داره اینقدر منو عذاب میده.
تازه برخلاف تصور شما وبلاگ روزانه معنیش این نیست که نویسنده هرچیزی که تو زندگیش پیش میاد رو بنویسه! اصلا بخش اعظمی از زندگیش زیر تیغ سانسور خودش قرار داره. من همونطوری که تو دنیای مجازی دارم خودمو سانسور میکنم، تو زندگی واقعیمم همینطورم. اینطوریه که همه فکر میکنن من یه آدم بی غم و ساکتم! نمیدونن واقعا درون من چه طوفانی به پاهست و اگه بخوام در موردشون بگم، نمیدونم از کدومیکی شروع کنم…

* اینو اصلا ننوشتم که خودم رو لوس کنم. برای این نوشتم که بعدها وقتی دوباره میام این نوشته ها رو میخونم یادم بیاد که یه روزی یه عالمه حرف رو درون خودم دفن کرده بودم. میخوام ببینم تموم شدن یا نه؟ بالاخره یه روز تموم میشه؟ من به آرامش میرسم یا نه؟ یا اگه تموم نشدن، بالاخره یه روز من به این دردها عادت میکنم؟ حداقل باهاشون کنار اومدم یا نه؟
من آخه عادت دارم، هرزچندگاهی میشینم آرشیومو میخونم…

۴۵ نظر

  1. فرشته جعفری ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۶:۵۱ ب.ظ

    زهرای عزیزم سلام.
    همیشه هم که فکر کنی آدم های برونگرا راحتند نیست. مثلا من یک آدم برونگرا هستم. خیلی راحت احساساتم را بروز می دهم. از تو خوشم بیاید می گویم، بدم هم بیاید می گویم. خیلی ها این را به رک گویی می گیرند. خیلی ها ابرو بالا می اندازند که حساب سن و سالم را نمی کنم. خیلی ها مرا دختری شیطان فرض می کنند. خیلی ها از وجودم دچار استرس می شوند. خیلی ها با من طرف مشورت نمی شوند چون عقیده ام را واضح می گویم. خیلی ها مرا نیروی واکنش سریع خطاب می کنند.
    اما….
    واقعا من همه آنچه دیگران فکر می کنند هستم. نه…
    شاید کسی خوشش نیاید اما من به شدت معتقد به نظریه کنش متقابل نمادین هستم. این ها همه نمادهایی از وحشت من در رابطه با اطرافم است.
    گاهی این وحشت را بروز می دهم و گاهی نه.
    من به آدم های درون گرا غبطه می خورم. خوشا به حالت که درونت را برای کسی جز خودت مکشوف نمی کنی.
    من از مرموز بودن خوشم می اید. هنری که تو داری و من نه.

    جواب به این نظر

  2. noghteh sare khat ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۷:۰۷ ب.ظ

    in hekayate mahayii ke hamishe soratemon ba sili sokhre hekayate gharibiye vaghean

    جواب به این نظر

  3. موسیو گلابی ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۷:۰۷ ب.ظ

    نه تو، که اکثر آدمها همین طورن …
    ولی خب منم با اینکه مثل تو خیلی کم چیز درونیم رو بروز میدم، آدمهایی رو که راحت حرفاشونو میزنن و خودشون را سبک می کنن بیشتر می پسندم …
    دقیقا به همین خاطره که همه از من تصوری که دارن یه آدم شاد و بی غمه که هیچ دلیل برای ناراحتی نداره و داره از خوشحالی سرش میخوره به سقف! هم تو عالم واقعی و هم تو عالم مجازی چنین شناختی ازم هست …
    در حالی که می دونم به هر کی بگم درونم چی میگذره به یک ساعت نکشیده این قدر غصه می خوره که دیگه ترجیح میده پای حرفام نشینه!

    جواب به این نظر

  4. خازده ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۷:۳۱ ب.ظ

    اکثر مردم موفقیت رو تکرار زندگی دیگران رو میدونن به نظر من موفقیت تاثیر ( خوب ) بر زندگی دیگران مشکل شمام روزی حل میشه که که حرف های مفت دیگران در مورد خودتون رو جدی نگیرید و همیشه راه درست رو ادامه بدین هرچند در ابتدا و میانه راه به نظر بیاد نفعی براتون نداشته

    جواب به این نظر

  5. قاصدک بی خبر ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۷:۴۳ ب.ظ

    تازگی ها یاد گرفتم وقتی یه چی اذیتم میکنه رهاش کنم وبسپارمش به باد!! میدونی ما هممون مثل همیم!…….یه زمانی مثل الان تو تودار بودم اما الان اونقدر اشباع شدم که حرفمو میگم دوس دارم هنوز تودار باشم مثل گذشته!…… توکلت به خدا باشه با اون حرف بزن:-) امیدوارم خیلی زود به آرامش برسی:-)

    جواب به این نظر

  6. قاصدک بی خبر ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۷:۴۴ ب.ظ

    تازگی ها یاد گرفتم وقتی یه چی اذیتم میکنه رهاش کنم وبسپارمش به باد!! میدونی ما هممون مثل همیم!هر کس یه جور درگیره!…….یه زمانی مثل الان تو تودار بودم اما الان اونقدر اشباع شدم که حرفمو میگم دوس دارم هنوز تودار باشم مثل گذشته!…… توکلت به خدا باشه با اون حرف بزن:-) امیدوارم خیلی زود به آرامش برسی:-)

    جواب به این نظر

  7. مش دونالد ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۰۱ ب.ظ

    خوبه پس تازه درونگرا هستی و این وبلاگت داره از تعدد پست های منتشره منفجر می شه!!!!! یه بنده خدایی راست می گفت که بی حرف ترین زن از پر حرف ترین مرد ده برابر بیشتر حرف می زنه!

    جواب به این نظر

    hamid kazemi Reply:

    باهات موافقم، ولی چون تنهاست

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    منم دقیقا می خواستم نظری مثله مش دونالد بدهم . واقعا راست می گه!

    جواب به این نظر

  8. تارا ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۰۳ ب.ظ

    حالتو می فهمم چون منم اغلب مشکلات و درامو میریزم تو خودم.

    جواب به این نظر

  9. تارا ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۰۴ ب.ظ

    اصلاح: دردامو

    جواب به این نظر

  10. تارا ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۱۵ ب.ظ

    البته یه دلیل وبلاگ زدنم هم همین بوده که این فشار رو جایی بتونم تخلیه کنم.
    خوشحال میشم سر بزنی.

    جواب به این نظر

    دکتر Reply:

    فکر کنم شما وبلاگ رو با خلآ عوضی گرفتی !!

    جواب به این نظر

  11. فرزاد ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۱۵ ب.ظ

    پس چرا اولش میگه نه نفر نظر دادن ولی من هیچی نمی بینم و خیال برم میداره که اول شدم. کدومش درسته؟ نظر دادن میشمره ولی چون تایید نکردی نشونشون نمیده؟ خوب پس نشمره دیگه.

    جواب به این نظر

  12. فرزاد ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۱۶ ب.ظ

    حالا نشون داد!

    جواب به این نظر

  13. پدرام ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۳۹ ب.ظ

    زندگی شاید
    یک خیابان درازست که هر روز زنی
    با زنبیلی از آن می گذرد
    زندگی شاید
    ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
    زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی گردد

    زندگی شاید افروختن سیگاری باشد , در
    فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی

    یا عبور گیج رهگذری باشد
    که کلاه از سر بر می دارد
    و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی
    می گوید; « صبح بخیر »

    آه …
    سهم من اینست
    سهم من اینست
    سهم من ,
    آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
    سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست
    و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

    « فروغ »

    جواب به این نظر

  14. مریم ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۴۱ ب.ظ

    زهرا جون به نظرم این چیزی که میگی شاید خیلی خوب نباشه.چون واقعا به اعصاب آدم فشار میاره. می فهمم چی میگی اما راه حلش اینه که یه آدم قابل اعتماد پیدا کنی تا حرف ها تو راحت بهش بزنی.لاقل قسمتی از حرف ها تو که خیلی برات مهم نیست بقیه بدونن.باور کن همین هم کلی کمک می کنه. زیاد هم سخت نگیر. بیخیال گربه و اینا

    جواب به این نظر

    hamid کاظمی Reply:

    با شما هم موافقم، البته اگه کتکشو نخورم

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    به نظر من بعضی حرفها کلا برای نگفتند ! حتی برای محرمشان هم نمی توان گفت . چه برسه به پیداکردن یه آدم قابل اعتماد . یه آدم مگه چقدر گنجایش شنیدن حرفهای مگو رو داره ؟ چقدر درک داره ؟ همه اینا رو هم داشته باشه مگه چقدر می تونه راه حل بده ؟

    جواب به این نظر

  15. sahar.m ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۸:۵۵ ب.ظ

    سعی کن بنویسی برای خودت

    جواب به این نظر

  16. عزرائیل ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ

    بالاخره یه روز میام سراغت و اون وقت راحت میشی!!

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    ان شاء الله . قدمتان رو جفت چشام !

    جواب به این نظر

  17. زهرا( بهار سبز ) ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۱۱:۲۹ ب.ظ

    سلام ، بازم خوبه که درباره فشاری که بهت وارد می شه اینجا اشاره ای کردی ، چون نظرات دوستان هم یه جورایی کمک می کنه و البته با نظر دوستی که می گفت موضوعهایی که ناراحتت می کنه و دلیلشو بنویس بعد وقتی آرامش بیشتری داشتی به ارزیابی مقدار ناراحتیت و ارزش موضوع فکر کن بعدش می بینی خیلی وقتها آدم از مسائلی که ارزششو ندارن ناراحت می شه .خودم این روش رو امتحان کردم خیلی مؤثر بوده . موفق باشی

    جواب به این نظر

  18. زندگی سگی - مت ۱۳۸۷-۱۰-۲۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

    از نظر من این یه مشکل نیست که هر کسی یه خط قرمزی دور خودش میکشه که کسی داخلش نشه … همه این خط رو دارن ولی بعضی ها با فاصله بیشتر و بعضی ها با فاصله کمتر ….

    به قول یه بابایی ارزش آدما به حرفهایی است که برای نگفتن دارند !

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    جناب زندگی سگی یا گرگی شایدم پلنگی :
    اون بابا یه اسم خوب داره
    علی
    علی شریعتی

    جواب به این نظر

  19. یاسی ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱:۳۷ ق.ظ

    خانم گل، کسایی که برونگرا هستند بار غمشون رو با همه تقسیم میکنن ولی ماهایی که اینجوری هستیم یه تنه باید همشو با خودمون بکشیم
    من یکی حوصله تعریف کردن مشکلاتم رو ندارم، چون از تعریف کردنش سودی بهم نمیرسه..سبک ترم نمیکنه …
    ولی این حرفای که توی خودت دفن میشن اگه یه جایی تخلیه نشن یه جور دیگه خودشون رو بروز میدن
    ولی خانم گل اگه زندگی بدون مشکل باشه که زندگی نیست…زندگی کی رو بدون مشکل دیدی؟ ما واسه حل کردن مشکلا زندگی میکنیم…

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    به نظر من که شماها عین کارگرهای شهرداری هستین که یه بیل دستتونه و دارین خاک می ریزید روی مشکلات
    بعد کارگرای آب و فاضلاب می آیند بیل ور می دارند همون جاییکه کارگرها خاک ریختند و چای کردند می کنند و حرفاتونو از زیر خاک در می آرند و یه مشکل دیگه درست می کنند !!
    خلاصه این روند قوز بالا قوز ادامه داره !

    جواب به این نظر

  20. نارگل ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۸:۴۲ ق.ظ

    دردها که هیچ وقت تمومی ندارند. خود خداوند متعال می‌فرماید: ما انسان را در رنج آفریدیم. واکنش ما در مقابل درد مهمه.
    سالهاست که من فهمیدم هر کسی تو زندگیش به یه نوعی دردمنده و برای همین ظاهر آروم و ساکت ، یا خنده ها و شیطنت های هیچ کسی منو به اشتباه نمی‌اندازه که بگم چقدر این آدم بی درد و خوشه. و بهش غبطه بخورم.

    جواب به این نظر

  21. ناشناس ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۹:۴۹ ق.ظ

    سلام زهرا جون. ببین به نظر من ادم خوبه که حرف های دلش را به کسانی که رهگذر زندگی ادم هستند بگه. مثلا من یک دفعه در فرودگاه با یک خانمی آشنا شدم و یک عالمه غصه که تو دلم بود را برایش خالی کردم. خیلی خوب بود چون دیگه اون را ندیدم که ازش خجالت بکشم و خودم هم سبک شد و آن خانم خیلی احساس خوبی بهش دست داد که من یک دفعه احساس دوستی باهاش کردم. واقعا همین احساس دوستی را بهش پیدا کردم اما می دانستم که هر دو ما در حال گذر هستیم. شاید یک خورده خبیثانه رفتار کردم اما هر دومون احساس خوبی داشتیم. با آرزوی آرامش . ستاره قطبی

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    کاملا مخالفم !
    مخالف حرف زدن به قصد سبک شدن که اکثر خانمها در آن فوق تخصص دارن!

    جواب به این نظر

  22. لیلی ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۲:۱۴ ب.ظ

    خیلی ناراحت شدم ….
    آدم وقتی مجبور باشه در ظاهر چیزی رو نشون بده که در باطن نیست خیلی خسته میشه.
    وقتی آدم مجبور باشه که حرف هایی که تو دل داره برا خودش نگه داره گاهی کم میاره.
    باز خوبه که تو خدا رو داری.
    امیدوارم ایمان و اراده ات رو از دست ندی

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    لیلی جون مگه تو خدارو نداری؟
    به قول مولانا :
    هرکسی اندر جهان مجنون لیلی ای شدند
    عارفان مجنون خویش و دم به دم لیلی خویش

    جواب به این نظر

  23. ناشناس ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۲:۱۷ ب.ظ

    در ظل توجهات دولت فخیمه به این لینک دقت کنید
    http://i41.tinypic.com/2q9vs0i.jpg

    جواب به این نظر

  24. علی رگبار ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۲:۳۹ ب.ظ

    زهرا خانوم .این مشکلیه که من هم دارم . هرکی ظاهرمو می بینه فکر می کنه نیم مثقال هم ناراحتی ندارم ولی امان از درون آدم

    جواب به این نظر

  25. محمد ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱:۳۳ ب.ظ

    شایدم الکی داری گریه میکنی و غصه می خوری چرا که خیلی از پارامترهای خوشحال بودن مثل سلامتی خانواده خوب تحصیلات عالیه کار رفاه اسایش و..همه اینا رو داری
    یه قدری هم نیمه پر لیوان رو نگا ه کن بالا خره نا ملایمات هم در زندگی همه هست
    ولی هر کس یه جوری باهاش کنار میاد حالا شما اگر یه روز جمعه دلگیر شدین من
    دائم الدلگیرم!چون ……سانسور شد
    اسمایلی ادم برونگرا

    جواب به این نظر

  26. ناشناس ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۵:۴۴ ب.ظ

    نظرا تاییدی شدن ؟الان من اخرین نظر ی رو که مشاهده می کنم مربوط به ساعت
    ۱۲:۳۹است…نظر خودم را هم که مشاهده نمی کنم

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    شما احیانا شرلوک هولمز یا خانم مارپل نیستین؟
    همه اش مچ می گیری ناشناس !

    جواب به این نظر

  27. دخترک ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۰:۵۱ ب.ظ

    یه بار تو یکی از نوشته هام ! راجع به کاربریهای ددستشویی های سر کار نوشتم ! و خیلیها کاربری من و تو رو براش کشف کرده بودن ! اگه بدونی چقدر تا حالا تو این مکان دردامو خالی کردم ؟ میدونی الان که یه تیکه اینو نوشته بودی یهو حس کردم چقدر درکت میکنم

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    دلم می خواهد جواب بدهم ولی نمی تونم هرچی بگم زشته ……. بی ادبیه ……..
    فقط یه کلمه رو بگم : خدا این موال و موال سازها رو از ما نگیره .

    جواب به این نظر

  28. kamrad ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۱:۵۳ ب.ظ

    گاهی حس میکنم که مال این دنیا نیستم!

    جواب به این نظر

  29. برادر از دیار باقی ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۱۲:۱۹ ق.ظ

    آفرین بر تو دختر صبور و خدا شناس امیدوارم که همچنان در راهت ثابت قدم باشی!من به تو صد آفرین می گویم و از صمیم قلب براین آرزوی موفقیت می کنم باشد که رستگار شویم

    جواب به این نظر

  30. لعیا ۱۳۸۷-۱۰-۳۰، ۱۱:۵۶ ق.ظ

    خانومی سلام و خسته نباشی همیشه از نوشته هات خوشم اومده اینبار هم که این مطلبتو دیدم حس کردم نوشته خودمه که اینجا نوشته شده با این تفاوت که فکر کنم شما مجرد هستی و من متاهل و دارای یک فرزند حرفهای منم خیلی زیاده تا حالا هم به کسی نگفتم یعنی نتونستم ولی بهشون عادت هم نکردم حل نشدن نمی تونم کنار بیام واسه همین هم میشه اذیت می شم.اگه راه حلی پیدا کردی به منم بگو ممنون می شم.

    جواب به این نظر

  31. Carl ۱۳۸۷-۱۱-۱، ۱:۵۳ ب.ظ

    Excuse me! Who are you kidding? You write about your problems every so often on you blog, where every one has access and can read. What do you mean by no one knows about my problem? What do you call this? You are a spoiled hypocrite who tells lies on the broad day light. Read your blog with scepticism.

    جواب به این نظر

  32. ناصر ۱۳۸۷-۱۱-۳، ۴:۰۷ ب.ظ

    بهش گفتم من هم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. می‌ترسم یه بلایی سر خودم بیارم. گفت چیزی که برای از دست دادن نداری!

    جواب به این نظر

  33. jahan ۱۳۸۷-۱۲-۲۹، ۸:۴۰ ق.ظ

    سلام زهرا امیدوارم موقعی که دارم این چند خطو برات مینویسم روبروی پنجره باز اتاقت نشسته باشی وبه صدای نسیمی که درون حیاط خونتون میپیچه گوش کنی خب زهرای عزیز چرا یه دوست خوب برای خودت دستو پا نمی کنی که همصحبتت باشه وبتونی حرفای قشنگی که تو دلت دارن غصه میشن رو بهش بگی شما باید از گوشه نشینی دست برداری راستی چرا همش میگی که نمیتونم تو جمع حرفامو بزنم به نظر من خیلی از این حرفا تلقین به خودته دیگه مزاحمت نمیشم سال نو هم بر شما مبارک

    جواب به این نظر

نظر شما