۱۳۸۷-۱۰-۲۷
از درون پاشیدگی…
* جمعه ای که از اول صبح با گریه شروع بشه به چه دردی میخوره؟! غروباشم که همینطوری دلگیرن…
* میدونین چی خیلی منو ناراحت میکنه؟ اینکه همه فکر می کنن من یه آدم بی دردم، چون همیشه آرومم و معمولا چیزی از مشکلاتم بروز نمیدم. اصلا یه بار غیبت دوستان شده بود در مورد هرکی یه چیزی گفته بودن، در مورد من گفته بودن خانم اچ بی که اصلا ماه، اگه از این دیوار صدا در بیاد از این دختر هم صدا در میاد…
* اونوقت میدونین حال و روز واقعی من چیه؟ دارم از درون خفه میشم. احساس خفقان وحشتناکی دارم هر آن فکر میکنم ممکنه از درون از هم بپاشم. هر لحظه دارم به هزار چیز فکر میکنم، بعضی مواقع بس که تحت فشارم فکر میکنم الانه که دیگه رسما خل بشم! گاهی اوقات فکر میکنم چرا من اینهمه چیز رو درون خودم قائم کردم؟ چطور تا حالا از شدت درد منفجر نشدم؟! هر آن ممکنه یک جایی کم بیارم و داد بزنم و هرچی درونم هست رو بگم.
* اصلا نمیشه کسی رو از ظاهر آرومش شناخت. آدمها رو باید از تعداد بارهایی که از شدت درد پا شدن رفتن دستشویی محل کارشون زار زدن تا کسی اونها رو نبینه باید شناخت. از تعداد بارهایی که بالش رو محکم تو صورتشون فشار دادن تا کسی صدای گریه شون رو نشنوه باید شناخت. شناخت آدم که به همین راحتی نیست.
* همیشه به این آدمهای برونگرا حسودیم میشه. کسانی که براحتی مشکلاتشون رو میگن و تو یه جمعی همه میدونن اونا چشونه و اینطوری میان بهش کمک هم می کنن. در مورد من کاملا برعکسه. بمیرم هم راحت نیستم بگم الان چی شده و چی داره اینقدر منو عذاب میده.
تازه برخلاف تصور شما وبلاگ روزانه معنیش این نیست که نویسنده هرچیزی که تو زندگیش پیش میاد رو بنویسه! اصلا بخش اعظمی از زندگیش زیر تیغ سانسور خودش قرار داره. من همونطوری که تو دنیای مجازی دارم خودمو سانسور میکنم، تو زندگی واقعیمم همینطورم. اینطوریه که همه فکر میکنن من یه آدم بی غم و ساکتم! نمیدونن واقعا درون من چه طوفانی به پاهست و اگه بخوام در موردشون بگم، نمیدونم از کدومیکی شروع کنم…
* اینو اصلا ننوشتم که خودم رو لوس کنم. برای این نوشتم که بعدها وقتی دوباره میام این نوشته ها رو میخونم یادم بیاد که یه روزی یه عالمه حرف رو درون خودم دفن کرده بودم. میخوام ببینم تموم شدن یا نه؟ بالاخره یه روز تموم میشه؟ من به آرامش میرسم یا نه؟ یا اگه تموم نشدن، بالاخره یه روز من به این دردها عادت میکنم؟ حداقل باهاشون کنار اومدم یا نه؟
من آخه عادت دارم، هرزچندگاهی میشینم آرشیومو میخونم…


hamid kazemi Reply:
دی ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۴ ب.ظ
باهات موافقم، ولی چون تنهاست
جواب به این نظر