تکه هایی از چند نامه فروغ

* ذهم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام. به محض اینکه به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک‌مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم‌شده‌گی میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی‌ماند، گذشته است.

* میان این همه آدم‌های جوراجور آنقدر احساس تنهایی می‌کنم که گاهی گلویم می‌خواهد از بغض پاره شود. کاش در جای دیگری به دنیا امده‌ بودم. چه دنیای عجیبی‌ست. من اصلاً کاری به کار هیچ‌کس ندارم و همین بی‌آزار بودن من و با خودم بودنم باعث می‌شود همه درباره ام کنج‌کاو باشند. نمی‌دانم چطور باید با مردم برخورد کرد. وقتی تفاوت‌ها را می‌بینم، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می‌شود و دلم می‌خواهد بمیرم.

* بدی‌های من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبی‌های بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به‌هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ی رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم…

* از کتاب شهر آشوب

* مرتبط:  کسی که مثل هیچکس نیست…

۲۸ نظر

  1. ناتانائیل ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۳:۲۹ ب.ظ

    اما همین تفاوت ها باعث مى شود دلم بخواهد که زندگى کنم….

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    هوممم :)

    جواب به این نظر

  2. sahar.m ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۴:۳۱ ب.ظ

    چرا هر جا میرم ملت حالشون خرابه افسرده شدزهرا خانومی بیا اینور دلت وا شه فقط نباید زیاد سخت بگیری

    جواب به این نظر

  3. مهسا جون ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۴:۴۱ ب.ظ

    ااااااااا از فروغ جونم گذاشتییییییییی.

    جواب به این نظر

  4. noghteh sare khat ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۴:۴۴ ب.ظ

  5. پریناز ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۴:۴۷ ب.ظ

    فکر نمی کردم فروغ رو قبول داشته باشی.

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    چرا؟! واسم سوال شد

    جواب به این نظر

    پریناز Reply:

    خیلی از کسایی که یه کوچولو مذهبین به فروغ اعتقاد ندارن و یعنی بهتره بگم علاقه ای ندارن! البته نمی دونم تو مذهبی هستی یا نه! ولی از پستات این برداشت رو کردم.

    جواب به این نظر

    صدر Reply:

    هرچند که شخصا علاقه ای به اکثر سخنان فروغ ندارم و زهرا را هم از نوشته هایش می شناسم و این شناخت قطعا شناخت کاملی نیست اما به نظر من یاد فروغ از زبان زهرا لزوما نمی توند دلیل تأیید یا قبول داشتن وی باشد ، شاید زهرا قصد دارد به آیه زیر عمل کند :
    « فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه أولئک الذین هداهم الله وأولئک هم أولو الألباب » : پس -ای رسول (ص)- بشارت ده به آن بندگان من که به آنچه گفته می شود گوش فرامی دهند و بهترین آن را – برگزیده و – پیروی می کنند ; اینانند که خدایشان راه نموده و اینانند همان خردمندان سوره زمر آیه ۱۷

    جواب به این نظر

  6. دلسوخته ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۵:۰۲ ب.ظ

    سلام
    خواهر بزرگوارمیخوام یه خاطر های رو برات تعریف کنم شاید برای تسکین غمت موثر باشد
    :
    یه زمانی من هم مثل تو بودم و همیشه برای هر چیزی چرا و اگر و مگر مطرح میکردم و دنبال دلیل آنها بودم. روزی با دوستی آشنا شدم که بسار خوشرو بود و به همه مسائل بدیده خوشبینی نگاه میکرد. برایم سوال بود که چرا اینقدر سرخوش است ودر دل بهش حسودی میکردم که اینقدر راحت زندگی میکند وبیخیال است. روزی برحسب تصادف مهمون خونشون شدم . در بدو ورود به خانه شان چیزی دیدم که در جا خشکم زد. دو نفر رادیدم که در بالکن خانه دراز کشیده اند و بعد از ورود من هیچگونه حرکتی از خود نشان ندادند. جلوتر رفتم دیدم این دونفر خیلی شبیه به دوستم هستند. من تقریبا به دو قدمی آنه رسیدم ولی هیچگونه عکس العملی از آنها ندیدم.فقط با حرکت سر و گفتن خوش آمدگویی روبرو شدم.خیلی برایم تعجب انگیز بود و خواستم که از دوستم سوال کنم که دیدم دوستم جلو آمد و گفت : دوست عزیز این دو نفر تنها بازماندگان خانواده من هستند که در تصادف اتوبوس جان بدر بردهاند و از آن زمان ( هشت سال قبل) قطع نخاع شدهاند و تمام کارهایشان را من انجام میدهم. من از خداوند ممنونم که این دو را وسیله آزمایش من قرارداده تا صبرو تحملم را بسنجم. خدا کند توانسته باشم امانت دار خوبی باشم چون این دو اماتنی هستنددر اختیار من. خلاصه بعد از چند ساعتی که اونجا لبودم از دوستم خداحافظی کردم و با خودم گفتم. خدایا مرا در بوته این چنین امتحانات سخت قرارنده که من بنده ضعیف النفسی هستم. راستی اگر جای اون دوست من بودی باز هم میتونستی خوشرو باشی و لبخند به لب داشته باشی. از دوست ( خدا) هر چه رسد نکوست. ناشکر نباش و به او توسل بجو.

    جواب به این نظر

  7. دلا ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۵:۳۴ ب.ظ

    با خوندن مطالب پستی که با عنوان “دو صد گفته چون نیم لینک نیست” نظرم رو جلب کرد. تو پیداشون کردی و در اختیار ما هم قرار دادی تا ازشون استفاده کنیم. ممنون زهرا جون.
    و البته نوشته ی قبلیت یه جورایی ناراحتم کرد… اما درست نمیدونم چرا!!!

    جواب به این نظر

  8. دلسوخته ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۶:۴۱ ب.ظ

    سلام
    چرا نظرم رو سانسور کردی. مگه کن چی نوشته بودم که به مذاقت خوش نیومد. حالا بیا وخوبی کن و امیدواری بده

    جواب به این نظر

  9. چهار ستاره مانده به صبح ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۸:۵۷ ب.ظ

    سلام، من آدم یک حرفی را کامنت بگذارم اینجا، کلمه منعقد نشد دیگر بس که کامنت ” پریناز ” به فکر فرو برد مرا، زهرا دارم فکر می‌کنم چی به شما می‌آید که قبول داشته باشی/ نداشته باشی؟ موضوع جالب شد

    جواب به این نظر

    چهار ستاره مانده به صبح Reply:

    اصلاحیه؛ آدم = آمدم

    جواب به این نظر

  10. پدرام ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۹:۴۴ ب.ظ

    زآن نامه هایی که دادی وزان شکوه های تلخ
    تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است
    ای مایه ی امید من ای تکیه گاه دور
    هرگز مرنج از آنچه به شعر نهفته است

    شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
    احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
    بگذار تا ترانه من رازگو شود
    بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

    اکنون منم که خسته از دام فریب و مکر
    بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
    بگشای در که در همه دوران عمر خویش
    جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

    پای مرا دوباره بزنجیرها ببند
    تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
    تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
    بندی دگر دوباره بپایم نیفکند

    « فروغ »

    جواب به این نظر

  11. ناکامی ها ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۱:۰۱ ب.ظ

    نرم افزار موبایلی نامه های فروغ از مجموعه نرم افزار های پرنیان خیلی باحال بودش
    از اونجا با فروغ حال کردم

    جواب به این نظر

  12. kamrad ۱۳۸۷-۱۰-۲۸، ۱۱:۵۵ ب.ظ

    از خسته شدن هم خسته شده ام!
    زیبا بود

    جواب به این نظر

  13. جلال ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    سلام زهرا خانم
    جنایاتی که صهیونیست ها در غزه انجام دادند..مایه ی ننگ تمام بشریت بود. نگاه کردن تصویر کودکان و زنان و مردان آغشته به خون به راستی تاثر برانگیز بود. در چنین زمانی خواندن وبلاگ های مختلف تنها باعث تهوع و استفراغ می شد. متاسفانه بیشتر این افراد خود را هم روشنفکر می نامند. در حالی که به اعتقاد من باید در سلامت عقلی و روحی انها شک کرد.
    به هر حال حرف و درد بسیار است و دریغ ها بی شمار و افسوس که اشک ما در این سو نمی توانست مرحمی بر زخم خونین مردمان غزه باشد…مردمی که به جرم بودن و نفس کشیدن به گلوله های توپ و سلاح های ناشناخته بسته می شدند و انگاه روشنفکران ما درگیر چه بحث های اسف باری بودند.
    لازم است بدانید که این نویسنده ی کمترین خود فارغ از هر دین و آیینی است و منتقد وضع موجود ….. ولی مگر می شود کودکان گلوله خورده را دید و اینچنین بی رگ و ریشه ایستاد و تماشا کرد…..به یاد حرف سارتر می افتم که از قول داستایوسکی می گفت: “اگر در هر گوشه ای از زمین خون بی گناهی به زمین ریخته شود. دستان تمام بشریت در این گناه سهیم است.” به راستی که این جمله را باید چون پتک بر سر این مدعیان روشنفکری کوبید. این احمقانی که حتی استحقاق توهین را هم ندارند.
    در پایان یک پیشنهاد داشتم ….ممکن است جنگ امروز و فدا به پایان برسد…. ولی آیا ناله های کودکان و مادران فلسطینی هع از دنیا محو می شود…. ما در برابر همنوعانمان در غزه مسئولیم…… پیشنهاد می کنم که دست به طراحی سایتی بزنید که در آن ویدیوهای مربوط به این جنگ را بگذارید تا اگر فردا انسان ازاده ای خواست در مورد این جنگ تحقیق کند، با چرندیات رسانه های صهیونیست فریب نخورد. از انجایی که شما در زمینه ی وب ادم مطلعی هستید و از آنجایی که دغدغه های پاکی دارید. این پیشنهاد را به شما می دهم و به شما قول می دهم که در این راه تمام انسان های آزاده همراه شما خواهند بود. با این کار صهیونیست خا دیگر نمی توانند در پشت خاطره های هولوکاست(که البته در وقوع ان هیچ شکی ندارم) پنهان شوند و برای همیشه رسوا خواهند شد.
    فراموش نکنیم که ممکن بود ما در غزه زاده می شدیم و آنگاه خدا می داند که الان در چه حالی بودیم. به امید رسوایی صهیونیست های آدمخوار در تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا

    جواب به این نظر

  14. sina )♠()♠()rSo♠(s ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۱:۲۹ ق.ظ

    از این پست وپست فبلی به نظر می رسه یه کمی از دنیا دلگیری حالا شعر زیر بخون تا دلت باز بشه:
    ♠()♠( ♠)♠()♠()♠(k)♣()♣♫♣♪♫♣(*۱♠)♠()♠()♠(k)♣۰^x)(*10^x)(CPSymbol)⇦↴↱↳◎■☑¤◉↳ θθ♥èxy ♠)♠()♠()rSo♠(k)♣♠)♠()♠()♠(k)♣◎※♣¾½¼♥₣₣$êéèāăďι♠)♠()♠()♠(k)♣ ♪♫iθuUan♪♫lve(♥♥)(CPSbol)(CPSymbol)ψλμλ ∏∆∇∆∇□∡♪♫♪♫∞∞⇒π][^۲e^(log(^(-1)mnnz̅y̅⊗⊘⊖∀∟⇔Ø⊅□≢~~∾∡∝‖∇
    از این پست وپست فبلی به نظر می رسه یه کمی از دنیا دلگیری حالا شعر زیر بخون تا دلت باز بشه
    ♠()♠( ♠)♠()♠()♠(k)♣()♣♫♣♪♫♣(*۱♠)♠()♠()♠(k)♣۰^x)(*10^x)(CPSymbol)⇦↴↱↳◎■☑¤◉↳ θθ♥èxy ♠)♠()♠()rSo♠(k)♣♠)♠()♠()♠(k)♣◎※♣¾½¼♥₣₣$êéèāăďι♠)♠()♠()♠(k)♣ ♪♫iθuUan♪♫lve(♥♥)(CPSbol)(CPSymbol)ψλμλ ∏∆∇∆∇□∡♪♫♪♫∞∞⇒π][^۲e^(log(^(-1)mnnz̅y̅⊗⊘⊖∀∟⇔Ø⊅□≢~~∾∡∝‖∇
    از این پست وپست فبلی به نظر می رسه یه کمی از دنیا دلگیری حالا شعر زیر بخون تا دلت باز بشه
    ♠()♠( ♠)♠()♠()♠(k)♣()♣♫♣♪♫♣(*۱♠)♠()♠()♠(k)♣۰^x)(*10^x)(CPSymbol)⇦↴↱↳◎■☑¤◉↳ θθ♥èxy ♠)♠()♠()rSo♠(k)♣♠)♠()♠()♠(k)♣◎※♣¾½¼♥₣₣$êéèāăďι♠)♠()♠()♠(k)♣ ♪♫iθuUan♪♫lve(♥♥)(CPSbol)(CPSymbol)ψλμλ ∏∆∇∆∇□∡♪♫♪♫∞∞⇒π][^۲e^(log(^(-1)mnnz̅y̅⊗⊘⊖∀∟⇔Ø⊅□≢~~∾∡∝‖∇
    از این پست وپست فبلی به نظر می رسه یه کمی از دنیا دلگیری حالا شعر زیر بخون تا دلت باز بشه
    ♠()♠( ♠)♠()♠()♠(k)♣()♣♫♣♪♫♣(*۱♠)♠()♠()♠(k)♣۰^x)(*10^x)(CPSymbol)⇦↴↱↳◎■☑¤◉↳ θθ♥èxy ♠)♠()♠()rSo♠(k)♣♠)♠()♠()♠(k)♣◎※♣¾½¼♥₣₣$êéèāăďι♠)♠()♠()♠(k)♣ ♪♫iθuUan♪♫lve(♥♥)(CPSbol)(CPSymbol)ψλμλ ∏∆∇∆∇□∡♪♫♪♫∞∞⇒π][^۲e^(log(^(-1)mnnz̅y̅⊗⊘⊖∀∟⇔Ø⊅□≢~~∾∡∝‖∇
    از این پست وپست فبلی به نظر می رسه یه کمی از دنیا دلگیری حالا شعر زیر بخون تا دلت باز بشه
    ♠()♠( ♠)♠()♠()♠(k)♣()♣♫♣♪♫♣(*۱♠)♠()♠()♠(k)♣۰^x)(*10^x)(CPSymbol)⇦↴↱↳◎■☑¤◉↳ θθ♥èxy ♠)♠()♠()rSo♠(k)♣♠)♠()♠()♠(k)♣◎※♣¾½¼♥₣₣$êéèāăďι♠)♠()♠()♠(k)♣ ♪♫iθuUan♪♫lve(♥♥)(CPSbol)(CPSymbol)ψλμλ ∏∆∇∆∇□∡♪♫♪♫∞∞⇒π][^۲e^(log(^(-1)mnnz̅y̅⊗⊘⊖∀∟⇔Ø⊅□≢~~∾∡∝‖∇

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    این چی بود؟!!

    جواب به این نظر

  15. امید ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۸:۰۵ ق.ظ

    سلام – بعد از کلی وقت میخوام نظر بذارم
    عرضم به حضور مبارکتون که این حسی که میگی طبیعیه – اکثر ماها بعد از اتمام دوران دانشجویی و یکی ۲ سال سر کار رفتن به یه همچین حسی میرسیم – دلیلش هم اینه که در دوران دانشجویی دائم در حال تحقیق و تحصیل علم هستیم و بقول معروف داریم سوادمونو بالا میبریم . خوب این یه حس خوب به ادم میده ولی وقتی میریم سرکار تا چند وقت اون هم برامون جالبه ولی کم کم به ورطه تکرار میرسیم – این تو همه شغلها و همه رشته ها هست – حالا باز خوبه رشته ما کامپیوتری ها روز به روز در حال تغییره و مجبوریم خودمونو آپ دیت کنیم . ولی باز هم فرقی نمیکنه چون توی محل کار ازما یه کارهای تکراری و خسته کننده رو میخوان – یا باید باهاش کنار بیاییم یا اینکه کارمون رو هر ۲ یا ۳ سال تغییر بدیم
    من برا فرار از این حالت بعد از ظهرها تو یه شرکت دیگه که اصلا کارش با کار اداریم تفاوت زیادی داره خودمو سرگرم کردم پیشنهاد میکنم تو هم همین کارو بکنی

    جواب به این نظر

    لیلی Reply:

    کاملا موافقم.
    با فاصله گرفتن از دوران دانشجویی که نوعی بی مسئولیتی به همراه داره و ورود به زندگی جدی که باید با آدم هایی غیر از استاد و دانشجو هم کلام و همکار بشی آدم یه کم از زندگی زده میشه.
    من هم الان در همین دوران هستم.امیدوارم که هرچه زودتر به ثبات فکری در اجتماعی که به آن وارد شدم پیدا کنم

    جواب به این نظر

  16. دوشیزه شین ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۱۰:۰۲ ق.ظ

    سلام زهرا

    من خوابت رو دیدم.

    راستش فکر می کنم باید برات تعریف کنمش.

    تو جی تاک اددت کردم.

    فعلا

    جواب به این نظر

  17. چهار ستاره مانده به صبح ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۱۰:۴۲ ق.ظ

    زهرا چه خبر می‌باشد آیا؟ راه افتادی به خواب‌های ملّت؟ :))

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    دوشیزه شین امروز تعریف کرد ولی رویا تو خوابت رو هنوز تعریف نکردی ها :))

    جواب به این نظر

  18. آیه های دلنشین ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۱۰:۴۶ ق.ظ

    دیگر خسته شده ام. از اینهمه دعایی که مستجاب نمیشود… از اینهمه اشک و ناله و آهی که جوابی ندارد. از این بندگی یک طرفه خسته شده ام. اگر خدایی هست پس پاسخ اینهمه دعای من کجاست…؟
    عصیان در من سر بر کشید است. می شکنم مجسمه خدایانم را … فریاد میکشم:
    به چه کسی از تو شکایت کنم خدااااااااااااااااااااا؟ از دست تو به که پناه برم؟ کجا بروم که تو خدایم نباشیم… تو گر خدای منی من خدا نمیخواهم….
    با چه لبخند آرامی جوابم میدهی
    ………………….
    بیا جوابت را بخوان در آیه های دلنشین… به دلت خواهد نشست… میدانم

    جواب به این نظر

  19. محمد امامی ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۲:۰۳ ب.ظ

    سلام
    خدا قوت

    لذت دیوانگی را هم در بهارنو بخوانید ….
    موفق باشید

    جواب به این نظر

  20. صدر ۱۳۸۷-۱۰-۲۹، ۳:۲۷ ب.ظ

    به قول دکتر شریعتی در کتاب علی(ع) : یک انسان به میزانیکه روحش بزرگتر و عظیم تر است دردهایش عمیق تر و در انبوه جمعیتتنهاتر و بیگانه تر است و و اینهمه زاده تنهایی و عشق است. – این جمله را نقل به مضمون کردم- قصدم از بیان این جمله این بود که هیچ ربطی نداره که چون ما در شرایط مردم غزه زندگی نمی کنیم پس نباید دچار چنین حالات روحی که زهرا خانم گفت ، شویم.هیچ ربطی نداره که اگه ما از ۲ عزیز که معلول جسمی اند پرستاری نمی کنیم پس حق چنین دلتنگیهای عظیمی نداشته باشیم.این اصلا اسمش سخت گرفتن یا ناشکری کردن نیست . هر روحی به میزانی که بزرگتر و عمیق تر و پهناورتره ، احساس تنهایی و بیگانگیش در انبوه جمعیت بیشتره!
    ضمنا کاملا مخالف مقایسه گرفتاری و ابتلائات آدمها اصلا کار منصفانه و عادلانه ای نیست . قطعا خداون هرکسی را به میزان تحملش مبتلا به مقام ابتلا می کند. چه بسا همزیستی با عزیزانی که زبانهایی چون شمشیر ، برنده و جانگداز و ناسپاس دارند بسیار بلایی عظیم تر از پرستاری از عزیزانی معلول و شاکر باشد!! و خدا داناتر است …
    « خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختى مکشان، اضطراب هاى بزرگ، غمهاى ارجمند و حیرت هاى عظیم را به روحم عطا کن.

    خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحى پایین میاور که زرنگى هاى حقیر و پستى هاى نکبت بار، و پلید “شبه آدمهاى اندک” را متوجه شوم.
    خدایا مرا ازاین فاجعه پلید “مصلحت پرستى” که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریى شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار مى نماید مصون بدار، ت “به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعى نکنم”.

    خدایا این خورده بین حسابگر مصلحت پرست را که بر دو شاه بال “هجرت” از “هست”، و “معراج” به “باشد” من، بندهاى بیشمار مى زند در زیر گامهاى این کاروان شعله هاى بیقرار شوق، که در من شتابان مى گذرد، نابود کن!

    خدایا در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهى مى کشاند، مرا، با “نداشتن” و “نخواستن”، روئین تن کن. »

    جواب به این نظر

نظر شما