اجبارها، دارن از من یکی دیگه می سازند…

* همیشه همین طور بوده است.حتی سر راست ترین راهها را برای من پیچانده ای… باورم نمی شود که چیزی را بدون پشت سر گذاشتن موانع به دست بیاورم… تا بوده همین بوده ….(+)

* این روح بی قرار را کاش جدی تر می گرفتی… کاش می توانستی حرکاتش را تعبیر کنی… متفاوت بود از آنچه که تو دیده بودی و تجربه کرده بودی اما این تفاوت دوست داشتنی بود تا هر چیز دیگری! اگر می شناختی اش برایت یک سرمایه ی مطمئن می شد. مطمئن تر از هر بانک و سهامش! می دانم که علمش را نداشتی! می دانم که تقصیری نداشتی… اما این بیچاره هم بی تقصیر بود… (+)

* امروز دوستم بهم گفت: تو مثه یه تکیه گاهی! آدم دوست داره بهت تکیه کنه! خیلی قوی هستی… و من ماتم برد… الان هم که می آم اینو بنویسم اشکم می آد تو چشمهام…
ظاهرم یه چیزیه، یه آدم دیگه ایه! اما اونی که داره درونم رو اداره می کنه یه نفر دیگه است… و روز به روز این تناقض زیادتر می شه… این بار اگر ازم بپرسی چرا بهت می گم چرا! چون زندگیم داره منو به این سمت می بره… اجبارها! دارن از من یکی دیگه می سازند… می ترسم از وقتی که دیگه از خود ِ خودم چیزی نمونده باشه… تو می دونی این ترس چه قدر مزه ی بدی داره؟ امیدوارم که هیچ وقت ندونی!… (+)

* این که هر روز  از خودت بپرسی که کارم درست بود یا غلط؟ و جالب تر آن که حتی اگر برای کسی هم حرفهایت رو بگویی آخرش هم نمی فهمدت و خودت هم گیج می زنی که کار از کجا می لنگد… روزی دو هزار نتیجه ی روانشناسانه جامعه شناسانه بدهی!  بنشینی با نظریه تکامل داروین خود را دلداری بدهی که عزیز من! هر چیزی تا روال تکاملی خود را طی نکند رشد نمی کند! بماند که داروین فکرش را هم نمی کرده که از حرفهایش من این چنین برای خودم نظریه بدهم و … و … و …
بعد نگاه کنی بینی عمرت را گذاشته ای پای این افکار! روحت را! و از همه مهمتر سلامتی ات را…
گوشه ای تخت اورژانس باز هم موضوع را از سر بگیری… حتی آنجا هم به خودت رحم نکنی…  برای خودت ترسهای مختلف تعریف کنی و با آن دستت که سرُم ندارد روی کاشیهای دیوار ترسهایت را ترسیم کنی که مهمترینشان همان ترس از تنهایی است! به محبت خالص مادرانه فکر کنی… شاید به فرزندان نداشته ات… به دوستانت… و باز این افکار دور بچرخد و بکوبد به مغزت که اگر همه ی اینها بروند کنار چه؟؟؟
می بینی که هنوز ظرفیت تنها بودن را نداری. چه قدر درد دارد که وقتی درد داری! درد تنهایی دلت را ریش کند… وقتی ناتوان روی تخت بیمارستانی یا به علت کهولت در خانه! تنهایی٬ این یار آشنای دوران جوانی  و پیری٬  آزارت دهد…
یکی نبود که بگوید در آن ساعتها به این چیزها چرا فکر می کنی… یکی بود اما آن یکی که بداند در دلم چیست آن نبود!
و من مغزم دارد می ترکد از فکر کردن… شاید این فکر فریب شیطان است. همان که کید می کند و بعد پشتش را می کند به آدم و تنهایش می گذارد… چه قدر من این تنهایی ها را چشیده ام… چه قدر شیطانها را در عمرم حس کرده ام…
و هر چه امروز خواستم که باور کنم که خدا برای بنده اش کافی است باز هم این صداها در کله ام تاب می خورد… (+)

* مرسی مرضیه که اینقدر خوب مینویسی و من عاشق اینم که آپدیت کنی تا تک تک جمله هات رو با دقت بخونم و تحسین کنم که چقدر حرف دلم رو خوب میزنی…

۱۴ نظر

  1. یک خواننده ۱۳۸۷-۱۰-۶، ۲:۱۹ ب.ظ

    از نوشته هاتان لذت می برم

    جواب به این نظر

  2. ازوپ ۱۳۸۷-۱۰-۶، ۳:۳۰ ب.ظ

    مربوط به پست قبل :

    دموکراسی دینی مال نسل های بعده ؟ یعنی دغدغه ی جهانی مکتبی سال ها بعد تغییر صورت میده به دموکراسی دینی ( پیتزای قرمه سبزی ! ) ؟ … و زهرا احتمالا متعلق به اون نسله !!!
    ای بابا ! پس ما مو میبینیم و تو پیچش مو ! عجب ! عجب !
    حقیقتا هم پیتزای قرمه سبزی ( روشن فکر دینی / دموکرات دینی ) طبخ نمودن بس دشوارتر از پیتزا و لازانیای معمول ( روشن فکر مکتبی / فرمال ) هست !!!

    جواب به این نظر

    زهرا Reply:

    مفهوم نبود؟!

    جواب به این نظر

  3. دلسوخته ۱۳۸۷-۱۰-۶، ۴:۲۹ ب.ظ

    سلام. یک بار بهت گفتم اینقدر فکر نکن مغزت سوت میکشه . همینجوریش چی مینویسی وچی میکشی . وای به اون روز. هرچند دلتنگ مطالب جالبت خواهیم شد لاکن به خاطر خدا وخودت هم که شده مدتی را استراحت کن شاید حالت تغییر کند. ازما گفتن و از تونشنیدن. اینقدر آزار نکش.
    تا ببینیم چی پیش میاد

    جواب به این نظر

  4. مریم ۱۳۸۷-۱۰-۶، ۵:۱۹ ب.ظ

    به به! به به! دیگه آبجی خودمه این مرضیه کاریش نمیشه کرد .فقط خیلی بی مرامه . سالی دو بار برای من کامنت می زاره .بعدشم به آدم میگه چرا به من سر نمیزنی :دی

    جواب به این نظر

  5. اینتر ۱۳۸۷-۱۰-۶، ۷:۰۸ ب.ظ

  6. اینتر ۱۳۸۷-۱۰-۶، ۷:۰۹ ب.ظ

    فکر میکردم بهتر تمومش می کنی !

    جواب به این نظر

  7. امیر ۱۳۸۷-۱۰-۷، ۱۲:۴۳ ق.ظ

    سلام راستش خیلی قشنگ می نویسد . نفهمیدم چطور آمدم اینجا ولیکن باز هم مزاحم خواهم شد.

    جواب به این نظر

  8. دلسوخته ۱۳۸۷-۱۰-۷، ۸:۱۳ ق.ظ

    سلام
    این شعر را در وصف حالت مناسب دیدم پس تقدیمت میکنم:

    هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
    وسعت تنهائیم را حس نکرد
    در میان خنده های تلخ من
    گریه پنهانیم را حس نکرد
    در هجوم لحظه های بی کسی
    درد بی کس ماندنم را حس نکرد
    آن که با آغاز من مانوس بود
    لحظه پایانیم را حس نکرد

    جواب به این نظر

    حسن Reply:

    وقعا دلسوخته ایی

    جواب به این نظر

  9. سینا ۱۳۸۷-۱۰-۹، ۱۰:۳۰ ب.ظ

    سینا اسم اصلی منه نمدونم چرا نوشته های منو پاک می کنید
    چون ما از جنس این دنیا نیستیم اگر به تمام آرزو های خودهم برسم باز دچار دلزدگی می شویم:
    روزها فکر من اینست وهمه شب سخنم
    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
    از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
    جان که از عالم بالاست یقین می دانم
    رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
    ……….******………..
    تا چند عمر در هوس وآرزو رود
    کاش ان نفس که برآود فرورود
    مهمان سرست خانه دنیا که اندر او
    یک روزاین بیاید یک روزاورود
    ازبهر دفع غم به کسی گر بری پناه
    هم غم بجای ماند وهم آبرو رود

    جواب به این نظر

  10. sina ۱۳۸۷-۱۰-۹، ۱۰:۳۷ ب.ظ

    چون ما از جنس این دنیا نیستیم اگر به تمام آرزو های خودهم برسم باز دچار دلزدگی می شویم:
    روزها فکر من اینست وهمه شب سخنم
    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
    از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
    جان که از عالم بالاست یقین می دانم
    رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
    ……….******………..
    تا چند عمر در هوس وآرزو رود
    کاش ان نفس که برآود فرورود
    مهمان سرست خانه دنیا که اندر او
    یک روزاین بیاید یک روزاورود
    ازبهر دفع غم به کسی گر بری پناه
    هم غم بجای ماند وهم آبرو رود

    جواب به این نظر

    shina Reply:

    ببخشیدنمی دونم چرا نظرم دو بار چاپ شد

    جواب به این نظر

  11. یاسی ۱۳۸۷-۱۰-۱۰، ۳:۱۸ ق.ظ

    سلام زهرا جون
    جالبه…فکر میکردم این دلمشغولیها رو کسی نداره و فقط منم که بین این افکار دست و پا میزنم!
    این دلمشغولیها گریبانگیر کسایی میشه که میخوان خودشونو قوی کنن ولی به خاطر این مجبورن از خیلی از ویژگی هاشون بگذرن ..احساساستشون رو سرکوب کنن..نمیدونم ارزشش رو داره یا نه…ولی هیچ کدوممون نمی خوایم فردا پس فردا یه آدم معمولی با یه زندگی معمولی تر مثل زندگی بقیه آدما باشیم..موفق باشی خانم مهندس

    جواب به این نظر

نظر شما