۱۳۸۷-۱۰-۶
اجبارها، دارن از من یکی دیگه می سازند…
* همیشه همین طور بوده است.حتی سر راست ترین راهها را برای من پیچانده ای… باورم نمی شود که چیزی را بدون پشت سر گذاشتن موانع به دست بیاورم… تا بوده همین بوده ….(+)
* این روح بی قرار را کاش جدی تر می گرفتی… کاش می توانستی حرکاتش را تعبیر کنی… متفاوت بود از آنچه که تو دیده بودی و تجربه کرده بودی اما این تفاوت دوست داشتنی بود تا هر چیز دیگری! اگر می شناختی اش برایت یک سرمایه ی مطمئن می شد. مطمئن تر از هر بانک و سهامش! می دانم که علمش را نداشتی! می دانم که تقصیری نداشتی… اما این بیچاره هم بی تقصیر بود… (+)
* امروز دوستم بهم گفت: تو مثه یه تکیه گاهی! آدم دوست داره بهت تکیه کنه! خیلی قوی هستی… و من ماتم برد… الان هم که می آم اینو بنویسم اشکم می آد تو چشمهام…
ظاهرم یه چیزیه، یه آدم دیگه ایه! اما اونی که داره درونم رو اداره می کنه یه نفر دیگه است… و روز به روز این تناقض زیادتر می شه… این بار اگر ازم بپرسی چرا بهت می گم چرا! چون زندگیم داره منو به این سمت می بره… اجبارها! دارن از من یکی دیگه می سازند… می ترسم از وقتی که دیگه از خود ِ خودم چیزی نمونده باشه… تو می دونی این ترس چه قدر مزه ی بدی داره؟ امیدوارم که هیچ وقت ندونی!… (+)
* این که هر روز از خودت بپرسی که کارم درست بود یا غلط؟ و جالب تر آن که حتی اگر برای کسی هم حرفهایت رو بگویی آخرش هم نمی فهمدت و خودت هم گیج می زنی که کار از کجا می لنگد… روزی دو هزار نتیجه ی روانشناسانه جامعه شناسانه بدهی! بنشینی با نظریه تکامل داروین خود را دلداری بدهی که عزیز من! هر چیزی تا روال تکاملی خود را طی نکند رشد نمی کند! بماند که داروین فکرش را هم نمی کرده که از حرفهایش من این چنین برای خودم نظریه بدهم و … و … و …
بعد نگاه کنی بینی عمرت را گذاشته ای پای این افکار! روحت را! و از همه مهمتر سلامتی ات را…
گوشه ای تخت اورژانس باز هم موضوع را از سر بگیری… حتی آنجا هم به خودت رحم نکنی… برای خودت ترسهای مختلف تعریف کنی و با آن دستت که سرُم ندارد روی کاشیهای دیوار ترسهایت را ترسیم کنی که مهمترینشان همان ترس از تنهایی است! به محبت خالص مادرانه فکر کنی… شاید به فرزندان نداشته ات… به دوستانت… و باز این افکار دور بچرخد و بکوبد به مغزت که اگر همه ی اینها بروند کنار چه؟؟؟
می بینی که هنوز ظرفیت تنها بودن را نداری. چه قدر درد دارد که وقتی درد داری! درد تنهایی دلت را ریش کند… وقتی ناتوان روی تخت بیمارستانی یا به علت کهولت در خانه! تنهایی٬ این یار آشنای دوران جوانی و پیری٬ آزارت دهد…
یکی نبود که بگوید در آن ساعتها به این چیزها چرا فکر می کنی… یکی بود اما آن یکی که بداند در دلم چیست آن نبود!
و من مغزم دارد می ترکد از فکر کردن… شاید این فکر فریب شیطان است. همان که کید می کند و بعد پشتش را می کند به آدم و تنهایش می گذارد… چه قدر من این تنهایی ها را چشیده ام… چه قدر شیطانها را در عمرم حس کرده ام…
و هر چه امروز خواستم که باور کنم که خدا برای بنده اش کافی است باز هم این صداها در کله ام تاب می خورد… (+)
* مرسی مرضیه که اینقدر خوب مینویسی و من عاشق اینم که آپدیت کنی تا تک تک جمله هات رو با دقت بخونم و تحسین کنم که چقدر حرف دلم رو خوب میزنی…


حسن Reply:
دی ۹م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۲ ب.ظ
وقعا دلسوخته ایی