۱۳۸۷-۱۰-۵
یک خواب تهوع آور!
* یه سوال: چطوری اعراب میذارین روی حروف؟ منظورم فتحه و ضمه و کسره است؟ مرسی:دی
* دیشب یه خواب وحشتناک دیدم که هنوزم وقتی یادم میاد حالت تهوع میگیرم:دی
دیشب خواب دیدم که سر سفره عقد نشستم و دارن رو کله ام قند میسابن!! بدبختی اینکه دوماد کسی که بود که در حد تیم ملی انگلیس و بلکه حتی تیم ملی برزیل و بلکه ادغامی از این ۲ تیم منفورم از این آدم و مدل اینجور آدمها بدم میاد:D اه اه اه، تنها چیزی که از خوابم یادمه اینه که که من عروس شده بودم و خیلیم خوشگل و ناز شده بودم بعدشم این یارو هی نگام میکرد، هی می خندید. وای چه صحنه چندش آوری بود، بازم حالم بد شد 
صبح زنگ زدم واسه تعبیر خواب زنگ زدم به مریم که معنیش چی میتونه باشه؟ برگشته میگه خنگه چرا ناراحتی؟! باز برو خدا رو شکر کن که فهمیدی بالاخری یه روزی ازدواج می کنی و نمی ترشی!
خداییش اگه قراره با اینطور آدمی ازدواج کنم، من یکی ترجیح میدم در کمال عزت و افتخار بترشم !:دی
پانوشت: احساس میکنم روح یه نفر از دست من در عذابه! بدجوری نفرینم کرده حتما !:-D
* اندر مزایا و یا معایب خواهر بزرگ بودگی
این لیست دوستان گوگلی منو این بغل می بینین؟ یه عکسه خدا توشه. یعنی خوب هم عکسش خوبه و هم صاحب عکسش نازه. این عکسه رو میگم:
این آواتار خواهر کوچولوی عزیزمه. بعدش فکر میکنین یکی از کارهای من هر وقت که این لیست رو چک می کنم چیه؟ درست فهمیدین، هی پوزه و قیافه این گربهه رو ماچ میکنم و قربون صدقه اش میرم یعنی دقیقا این شکلیا میشم:
اونم به یاد آبجیم که دانشجوهه و اینجا نیست و یه مدتی هست ندیدمش. یعنی خدا شاهده دلم میخواد این مانیتور رو پاره کنم و برم توش که بغلش کنم و واقعنی قربون صدقه اش برم. مطمئنم همه اونایی که خواهر بزرگترن یه جورایی همین حس و دارن. وقتی خونه بودیم رابطه مون معمولی بودا مثل همه خواهر و برادرای دیگه الان که نیست و رفته درس بخونه، دلم براش یه ذره شده. خلاصه بدونین که اندازه خدا خوشحال میشم وقتی صفحه وبلاگمو میبینم و این گربهه که داره نگام میکنه. خود آبجیمم همین اندازه کیوته و دوست داشتنیه جوجوی من. اصلا این آواتاره رو که میبینم دل هی قنج (غنج؟) میره، دست خودم نیست.
انگار که وظیفه منه ازشون حمایت و یا دفاع کنم، یه طورهایی انگار حس مامانی دارم نسبت بهشون. (حتی با اینکه فقط ۱٫۵ سال از یکیشون بزرگترم) مثلا همش نگران سلامتی شونم. همش نگرانم که چی میخورن؟ با کیا دوست میشن؟ نکنه بلایی سرشون بیاد. با اینکه میدونم خیلی عاقل و خودساخته هستن اما دست خودم نیست. کافیه یه شب مثل اون شب یلدا بگن که تو خوابگاه تنها هستن اونوقته که از شدت نگرانی که خدایا نکنه فکرشون مشغول بشه، یا غصه بخورن دیوانه میشم:(
* میگه: تو خودت رو بیش از حد درگیر بحثهای جدی میکنی. یه مدت دست از هرچی بحث سیاسی اجتماعیه هست بکش، سعی کن بی خیال دنیا و دردهاش بشی، تو هرچقدر بنویسی، هرچقدر بحث کنی دنیا عوض نمیشه. تو زیادی داری روی مواضعی بحث میکنی که خریداری ندارن. الان نون تو بحثهای روشنفکریه و مد هم آدمهای روشنفکرن. تو انگار از این نسل نیستی، انگار چند سال دیرتر به دنیا اومدی… جنس دغدغه هات فرق میکنن.
میگه: آدم عجیبی هستی، گاهی اوقات به این نتیجه میرسم که تو آدم بسیار قوی ای هستی، از نظر روحی خیلی از سن و سالت بزرگتری، با مشکلاتی دست و پا زدی که کمتر کسی تو سن تو اینکارو کرده، اگه موقعیتش باشه تبدیل به یه مبارز جدی تمام عیار میشی، گاهی اوقاتم فکر می کنم تو یک آدم بسیار لطیف و ظریف هستی که باید رو پیشونیش تابلو زد: خیلی بهش نزدیک نشید، این گل خیلی شکننده است.
میگه: همه اینها، همه این خشمها برای اینه که تو خودت و دنیای اطرافت رو دوست نداری… شکی ندارم تو خودت رو دوست نداری و از اینی که هستی راضی نیستی برای همین مدام داری با خودت میجنگی تا طور دیگه ای نشون بدی واین برای تو خیلی حیفه. تو فاکتورهای تاثیرگذاری زیادی روی آدمها داری، یعنی قدرت زیادی داری که روی آدمها تاثیر بذاری چه به لحاظ ظاهری چه به لحاظ ویژگیهای باطنی نفوذ و اینو خودت هم فهمیدی و میدونی، سعی کن ازش درست استفاده کنی.
میگه: تو احتیاج به کمک داری، ولی نه کمک “دیگری”، هیچکس نمیتونه بهت کمک کنه. خودت باید به خودت کمک کنی. تو باید خودت رو، همینی که هستی، دوست داشته باشی…


فرید Reply:
دی ۱۱م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۵ ق.ظ
شما به فکر خودتی یا خواهرت