۱۳۸۷-۰۹-۲۷
تو چرا سیاست نداری دختر؟!
* دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره…
* یه نفر بگه تعریف زندگی چیه؟ صبح پامیشیم تند تند آماده میشیم که سوار تاکسی بشیم که به موقع برسیم سر کار، بعدش کارمون که تموم شد، باز سوار ماشین میشیم که برسیم خونه، بعدش آنلاین میشیم، خبر میخونیم، با چند نفر حرف میزنیم یا تلفن میزنیم، بعدش میخوابیم، بعدش دوباره فردا صبح روز از نو، روزی نو! خوب حالا از این زندگی چی فهمیدیم؟ کجاست اون کمال مطلوبی که میگن باید بهش برسیم؟ یعنی با این زندگیها که همش داریم توش میدویم چطوری میخوایم به جایی برسیم؟ میخوام بگم غیر از نمازها و دعاهایی که اغلب تند تند میخونیم، چه کار ثواب دیگه ای در طول روز انجام میدیم؟! جدی جدی من یه مدت به خودم شک کردم که چرا اینهمه دارم تلاش میکنم؟ اینهمه بدو بدو برای چیه؟! به کدومیک از اهدافم تا حالا رسیدم؟ اصلا از زندگیم راضیم؟! اوف! بازم خل شدم نه؟!
* دوباره افتادم رو دور وزن کم شدگی! نمیدونم چرا اینطوری میشم؟ هی لباسام دارن واسم گشاد میشن! با این تفاوت که اینبار تو زمستونه و این از عجایب الخلقت هست، چون معمولا تابستونا وزنم کم میشد و زمستونا یکی دو کیلویی زیاد میشدم. مسئله اینجاست که خودم دوست ندارم از این لاغرتر بشم، بدم میاد وقتی لباس مجلسی میپوشم لباس تو تنم زار بزنه :دی
* یه مدته هی میخوام سرم رو خلوت کنم نمیشه. یه طورایی ابرو باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن که روزگار به من تلختر از قبل بشه:دی یعنی هی میخوام فعالیت فکریم رو کمتر کنم نمیشه. از یه طرف کارم هست که در اکثر مواقع ۲ -۳ پروژه با همه، از طرفی مشکلات زندگی هست از یه طرفی درگیریهای ذهنی و فکریم هست و …
همیشه به این آدمهای الکی خوش حسودیم میشه. مردم به چیزهایی میخندن و با چه چیزهای خوشن! خوش به حالشون، کاش من میتونستم اینجوری باشم و اینقدر همه چیز رو جدی نگیرم و جدی بحث نکنم! اصلا من نمی فهمم چرا اینقدر خودم رو درگیر بحثهای جدی میکنم؟ واقعا نمیدونم این کِرم بحث کردن و متقاعد کردن دیگری چرا تو وجود من هست؟! چرا من نمیتونم بی خیال این مباحث الکی بشم که درش نمیتونم چیزی رو عوض کنم؟
* از همه بدتر اینکه من یه کمی آدم رکی هستم و این موضوع بیشتر از پیش اذیتم میکنه! به خصوص اگه اون روی خجالتی من نیاد بالا! یعنی من آرزو به دل موندم یه روزی خدا این قدرت رو بهم بده که ۲ پهلو حرف بزنم یا وقتی میفهمم کسی داره دروغ میگه و یا خودش رو اونطوری که نیست عرضه میکنه، مستقیم و رک نزنم تو ذوقش! یعنی منم دختر سنتی حرف گوش کن تو وجودم هست ها، میتونم خودم رو به اون راه بزنم اما نمیدونم چرا نمیتونم براحتی اینکارو انجام بدم! رک بودن یه هیچ دردی نمیخوره باور کنین. اکثر آدمها وقتی داستانی رو میگن و یا از خودشون تعریف می کنن و یا خودشون رو گنده می کنن دلشون میخواد کسی باور کنه و تحسین کنه و از اینجور موجودات سر به زیر خوششون میاد ولی برای من بازی کردن همچین رلی خیلی خیلی سخته! یعنی برخلاف تصورم که فکر میکنم اگه راستشو به کسی بگم، طرف میفهمه که باید خودشو عوض کنه فایده نداره! به قول مینا همش دارم خودم رو خراب میکنم! تو اکثر موارد وقتی تو یه جمعی بحثی پیش میاد، آخرش مینا میگه: دختر، ما همه میدونستیم که فلانی داره خالی میبنده ولی به روش نیاوردیم، تو چرا سیاست نداری دختر؟ دیدی همه گی ژست مظلومیت و مهربونی گرفتن، اونوقت تو این وسط خودت رو خراب کردی؟!!
هر وقت تنهام یا بیکارم حتی با خودمم هم بحثم میشه! یعنی هی به خودم نهیب میزنم و از اینکارهایی که کردم احساس پشیمانی میکنم! هی میگم دختر اینکار چی بود کردی؟ اونو چرا اونطوری حرف زدی؟ چرا اونجا ملایمتر نبودی؟ اونو مگه میتونی یک شبه عوض کنی؟ نیازی نبود اینو بگی و …
* امروز این دکتر روانشناسی که پیشش رفتم میگفت سعی کن فعالیت فکریت رو کمتر کنی و بیشتر فعالیت جسمی کنی، هم برای سلامتی و قوی شدنت خوبه هم اینکه این فعالیت جسمی زیاد باشه میشه خشمت از چیزی که تعریف کردی کمتر بشه… بعد گفت که اگه جثه ی قویتری داشتی یا پسر بودی بهت توصیه میکردم بری بوکسور بشی و بوکس بازی کنی !:)) بعد همینطوری که داشت اینا رو میگفت و من نگاش میکردم با خودم میگفتم این دکتره نمیفهمه که خشمهای پنهان من از نوع خشونت بار نیستن که بخوام با بوکس و چه میدونم فعالیت بدنی خالیشون کنم… خشم من طوریه که هر روز توی ذهنم دارم دعوا میکنم… این فکر که من قدرتش رو ندارم بعضی چیزها رو عوض کنم، بیچاره ام میکنه، چیزهایی زیادی تو ذهنم هست که نمیتونم بگم، اصلا فرصتش نیست و من هر روز تو ذهنم هی دعوا میکنم، هی با خودم حرف میزنم. گاهی اوقات از شدت خشم مستاصل میشم و میشینم زار زار گریه میکنم انگار که عزیزترین کس زندگیم مرده باشه…
من هیچکاری نمیتونم بکنم جز اینکه هی یه چیزهایی یادم بیاد و حرص بخورم… حالا نمیدونم کیسه بوکس تو اینجور مواقع چه تاثیری داره. من بیشتر ترجیح میدم حرف بزنم و حرف بزنم و همه چیزهایی که تو دلم هست رو بگم ولی نمیشه و از اون بدتر اینکه من نمیتونم چیزی رو عوض کنم… یه متغیرهای فیکس آزار دهنده ای هست که من هرچی سعی میکنم به کل نادیده اش بگیرم ممکن نیست…
این روانشناسه حق داره منو نفهمه! و راه حلهای عجیب بده، نفسش از جای گرم در میاد، اصلا مشخص بود که نمیفهمه! میگه بار اول که تو رو دیدم گفتم وای! باز یه دختر جوون اومد! لابد اینم میخواد بگه دوست پسرش ترکش کرده، یا کسی عاشقش نمیشه و میترسه بترشه!
* ساندی تایمز: محاصره نوار غزه از سوی رژیم صهیونیستی، شرایط زندگی را برای بیش از ۵/۱ سکنه این منطقه به حدی طاقت فرسا کرده، که آنها مجبورند برای سیر کردن شکم خود از علفهای کنار خیابان تغذیه کنند، در ادامه محاصره نوار غزه از سوی نظامیان اسراییلی، ساکنان این منطقه مجبورشدند برای نجات از گرسنگی، علف های کنار خیابان ها را چیده و از آن تغذیه کنند :(
واقعا حالم بهم میخوره از سکوت بی معنی سازمانهای حقوق بشری. از این استاندارد دوگانه و تبعیضیتی حقوق بشری که تو دنیا هست. از این حقوق بشری که بشرش رو مطابق سلیقه و منفعتش انتخاب می کنه. ای تو روح اسرائیل و اونایی که کورکورانه دارن ازش دفاع میکنن و در برابر همچین فاجعه ای سکوت کردن.


یونس Reply:
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۹ ق.ظ
وب سایت خوبی داری امیدوارم بتونی اون و ادامه بدی