۱۳۸۷-۰۹-۶
یه دختر ۱۶ ساله از زندگی چی میفهمه؟
* میگن یه عضو جدید تو بدن غربیها ایجاد شده به اسم قطعنامه دان. راستش از وقتی خبرشو خوندم یه ریز دارم میخندم، خداییش اصطلاحش خیلی بامزه است: قطعنامه دان :دی =))
* توصیه سرآشپز زهرا اچ بی اینه که اگه مثل من از لبنیات خام متنفرین، حتما ترکیبات میوه ای اونا رو بخرین و یا خودتون درست کنین و بخورین. مثلا یکی از دسرهای محبوب من تو این روزا ماست + لبو هستش البته بهش نعنا خشک و مقدار کمی سیر هم اضافه کنین، مزه اش بی نظیره:)
* میگما یه دو روز من سرم گرم این گزارشه بود، چه خبرهایی تو وبلاگستان شده! اصلا دلم نمیخواد بهش اشاره کنم، ولی خوب از بعضی حرکتاش خوشم نیومد، باور کنین یه مسابقه درپیت ارزش اینو نداره اینطوری بهم بپرین… حالا بقیه دامن نزنن بهتره ولی بعضی متنها واقعا ناجالبه!
* غروبی که داشتم می اومدم نرسیده به کوچه ما یه بخش تاریکی است، دیدم یه دختر و پسر جوون چسبیده بهم مشغول عشقولانه جات هستن:دی منم که البته خدای فضولیت! عمرا نمیتونستم جلوی کنجکاویمو نگیرم که ببینم اصولا چه می کنند و کیستن؟ در کمال تعجب دیدم دختره، دختر کوچیکه همسایه پائینی ماست یعنی این خانمی که گفتم شوهرش مریضه! فکر کن دختره تازه اول دبیرستانه! پسره هم تقریبا همسن خودمون بود، از این مدل مو سیخ سیخی هام بود! از اونجائی که میدونستم اصولا من در اینطور مواقع شانسی ندارم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و سریع رد شدم، هنوز به دروازه مون نرسیده بودم که دیدم دختره نفس نفس زنان خودش رو به من رسوند و با صدایی که یه کم حالت تهدید هم داشت گفت: زهراجون به مامانم چیزی نگیا! منم که نقشمو خوب بلد بودم، گفتم راجع به چی؟ مگه چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟! اینطور مواقع بهتره خودتون رو به کوچه علی چپ بزنین! والا ما که شانس نداریم به قول لاله طرف ممکنه بچه دارم بشه بندازه گردن ما:دی
* بعد تو دلم هی با خودم میگفتم آخه دختر ۱۵-۱۶ ساله، از زندگی و حتی یک رابطه چی می فهمه که از الان افتاده تو این خطها؟! و از کجا معلومه پسره ازش سوء استفاده نکنه و آیا اصلا این میفهمه؟!
* چند روز پیش یکی از آشناهامون که اتفاقا خیلیم خونواده مذهبی هستن، زنگ زده بود داشت زار زار گریه میکرد که خواهرش (دوم دبیرستانیه) تو مسیر مدرسه به خونه با یه پسره دوست شده که دانشجوئه، بعد شماره خونه رو هم نداده بود که باباهه یا داداشه شک ببرن، شماره موبایل همین خواهرشو داده بود! بعد خواهره میگفت که میدیدم این هی گوشی رو برمیداره میگه میخوام برم آهنگ گوش کنم و یا بازی کنم، من شک نمی کردم بهش! بعد از خواهر کویچه اش پرسیده که چرا به پسره شماره داده، خواهره گفته که آره پسره به خاطر من می اومد جلوی دبیرستان دخترانه تا هرروز منو ببینه! از اینجا فهمیدم که خیلی دوستم داره! یعنی فک کن اول صبحی سرکار بودم این طفلک زنگ زد که اگه بابام بفهمه اینو از مدرسه رفتن میندازه بعد من موندم چیکار کنم!
* حالا من میدونم یه سری یا شروع به تمسخر میکنن یا ادعای آزادی روابط و اینهاشون گوشمون رو کر خواهد کرد، ولی نظر من اینه که این سن برای یه دختر خیلی خیلی زوده، حتی اگه خودش فکر کنه میفهمه، بازم تجربه اش به قدری نیست که مشخصات یه رابطه مخرب رو بفهمه. بعدشم از نظر من اون آقای بیست و چند ساله ای که تو خیابون و یا چه میدونم جلوی دبیرستان دخترانه پلاسه و به یه دختر تین ایجر راهنمایی و یا دبیرستانی پیشنهاد رابطه و شماره میده، با عرض معذرت آشغالی بیش نیست! یعنی گیریم اون دختر نوجوان بی تجربه است، و از روی خامیش دست به اون کار میزنه، ولی من نمیتونم فکر کنم اون آقا عقلش نمیرسه و کرم نداره و لابد نیتش خیره!


mohammad Reply:
مرداد ۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۲ ب.ظ
موافقم سارا خانوم
جواب به این نظر
amir.t.baks Reply:
آذر ۴م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۹ ب.ظ
منم با همتون موافقم
جواب به این نظر