من گاهی از خودمم می ترسم…

*  من یادمه تو تبلیغ سریال بیداری، یه نمایی بود که یه خانمه با صدایی محزون میگفت که:
عادت کردن به تنهایی، از خود تنهایی هم بدتره…
بعد خوب من خیلی از این نما و این جمله اش خوشم می اومد…

* به نظر من گذر زمان باعث میشه آدم به همه چیز عادت بکنه، حتی به تنهایی اونم از نوعی که قبلاها جز ترسهاش بود. اصلا همین ترسهای فعلی زندگیم رو که نوشتم؟ ممکنه وقتی ۳۰ ساله شدم، به خیلی از اینها عادت کرده باشم و دیگه برام ترس نباشن و کنار اومدن با اونها جز عادات روزمره من باشه.

* بچه که بودم یکی از کابوسهای همیشگیم موقع خواب این بود که: نکنه وقتی من بخوابم و دیگه حواسم نباشه، مامان و بابا و برادر و خواهرام از اینجا برن و من تنها باشم؟ آخه من خوابم خیلی سنگینه… بعد خیلی از مواقع از ترس اینکه نکنه همه برن و وقتی بیدار شدم کسی اینجا نباشه خوابم نمیبرد… حتی خیلی از مواقع جلوتر هم میرفتم! مثلا هی با خودم میگفتم اگه من بخوابم بعد یوهو خونه مون با همه ساکنانش جابجا بشه چی؟ من اینجا تنهایی چیکار کنم؟

* بزرگتر که شدم بارها پیش اومد که بیدار شدم و دیدم هیچکس خونه نیست و مثلا رفتن جایی، مهمونی ای، من خواب بودم دلشون نیومده بیدارم کنن، بعد خودم رو با یه چیز سرگرم کردم. حتی به نبود خونه مون هم عادت کردم وقتی اومدم اینجا خوابگاه، صبحش وقتی رو تخت آهنی خوابگاه بلند شدم، یه دفعه از خودم پرسیدم: زهرا اینجا دیگه کجاست؟ این دخترها کی ان تو اتاقت خوابیدن؟ چرا دیوارهاش اینطوریه… روزهای اول سخت بود، خیلی خیلی سخت، بعد بازم با خودم راه اومدم که بالاخره من باید ۴ سال اینجا زندگی کنم و بهش عادت کردم…

* نمیدونم از نظر شما این عادت کردن بده یا خوبه؟ ولی خوب هرزچندگاهی باعث میشه من هی از خودم بپرسم نکنه من بی عاطفه شدم؟ نکنه به این نوع زندگی کردن عادت کنم؟ من اگه یه روز مامانم رو نمی دیدم حالم بد میشد، چطوری به روزی یه بار تلفن کردن بهش و شنیدن صداش عادت کردم؟ اصلا نفهمیدم که کی غرق اینهمه کار شدم؟ چطوری گاهی اوقات روزهایی در هفته پیش میاد که اونقدر کار دارم که من یادم میره زنگ بزنم خونه؟

* غربت یا تنهایی چیزی نیست که آدم بتونه دائمی بهش عادت کنه، یعنی مطمئنم هیچوقت بهش عادت نمی کنم، فقط گاهی اوقات که مقطعی یادم میره هی به خودم غر میزنم، از خودم میترسم… میگم نکنه من به اینم عادت کنم؟ من آخه از سخت جونی خودم خبر دارم! بارها زمین خوردم و تنهایی بلند شدم… بعد به خودم نهیب میزنم: زهرا بترس، بترس از این موجودی که داری بهش تبدیل میشی، از این نوعی که دردت رو به هیچکس نمیگی، یا داری عادت میکنی که نگی، از اینکه داری عادت میکنی تنهایی همه چیز رو حل کنی، از اینکه از هیچکس کمک نمی خوای… از اینکه فکر میکنی نباید از کسی انتظار داشته باشی… از اینکه داری عادت میکنی که به تنهایی با دردهات کنار بیایی، از این عادت کردنه میترسم… از این میترسم که تبدیل به یه کس دیگه بشم…
همین دیگه، منشاء اکثر ترسهای ما، به نوعی خودمون هستیم، یعنی همین “خود“، من گاهی اوقات از خودمم می ترسم…

۳۰ نظر

  1. احمد ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۸:۵۲ ب.ظ

    با یه نگاه به دو سه پست آخریت میشه فهمید که دلت حسابی پره و میشه گفت دپرس شدی ؟ موضوع چیه ؟ کمک نمیخوای؟ شاید کارهایی بتونم برات بکنم .

    جواب به این نظر

  2. mosafer ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۹:۰۰ ب.ظ

    nemikham ketabi harf bezanamo nezar bedam, hame ye ma yejuri in vaziato tahamol mikonim, manike masalan be bache nane!! (chi goftam!!) budan maruf budam, ki alan bavaresh mishe ke 2 sale ke madaramo nadide bashamo haftei 1 bar 1 saat fagat ba tel bahash harf bezanam, hame ye ina ye marhalast ke bayad tey koni ke ye adami beshi ke beshe rut hesab kard, ye adame pokhte beshi, mage na hame mitunan ta akhare omreshun beshinan gusheye khune, vare dele khunevade, ke unam khoda khunevade hamuno salamt nigar dare ke unam ye ruzi belakahre tamum mishe, ama bi hamzabuni !! bad dardie aabji!! ama! ama dare!! bi hamzabuni kheili behtar az dashtane ye ham zabune ke zaheresh ghashang bashe, ama bade ye modati chenan zaminet bezane ke nafahmi az koja khordi!! albate shakhs az ruye ekhtiar inkaro nemikone, chon ke age ye shakhsi kamel nashode bashe, va unghad pokhte nashode bashe, tu in mavared vagti tu ye rabeteye 2 nafare miofte, va chon az mafhume amighe in ravabet etelaee nadare, bade ye modati age har doshun injuri bashan , in rabete kamelan az ham mipashe ke hichi, jofteshun daghun mishan, ama age tu in mogeiati ke dari, az in forsat jaye afsus khordan az tanhaee az lahze lahzash estefade konio che az nazare motaleé che az nazare tahsilo maadiato tarze tafakor o maharat haye zendegi khdoeto bala bekeshi, va yaad begiri ke chejuri zendegi koni, motmaen bash khode zendegi vagti in vahede yaad gereftane tanha zendegi kardano , ghadre zendegie moshtarako dunestan , va afsus nakhordano … paas koni, unvagt khodesh mikeshatet jaee ke vagean liaghatesho dari!! behesh miresi

    che bala menbari raftam man!!!1

    جواب به این نظر

  3. اینتر ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۹:۰۸ ب.ظ

    نترس و بذار که این عادت در درونت رشد کنه اینو یه باتجربه داره بهت میگه(!)
    اگه این عادت های روزانه نباشه مطمئن باش که سر ۵ یا ۶ روز دق میکنی!
    به این فکر کن که چرا این حس در انسانها وجود داره.
    به قول شما مذهبی ها خدا هیچ کاری رو بیهوده انجام نمی ده!!!!!

    جواب به این نظر

  4. زهرا ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۹:۱۹ ب.ظ

    احمد:
    نه مرسی یه طوری باهاش کنار میام حالا مثل بقیه چیزها

    ممنون:)

    جواب به این نظر

  5. محمد ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۹:۲۳ ب.ظ

    بترس که ترس تو کارها بکند!
    یکم ترس خوبه. حداقل هر چند وقت یکبار خودتو آنالیز میکنی عزیز. ولی زیاد نترس!

    جواب به این نظر

  6. محمد ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۹:۳۷ ب.ظ

    سلام
    وبلاگ زیبایی دارین
    سایتی برای کسب درآمد رو معرفی میکنم.

    http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=90534

    جواب به این نظر

  7. احمد ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۹:۵۷ ب.ظ

    HB خان جدی گفتما ! من خیلی هم بد نیستما ! یعنی همیشه بد نیستم ! خلاصه از ما گفتن بود . تعارف هم نکردم . خیلی چیزا میشه تو پستهای آخریت خوند و فهمید ولی خب دیگه آدم باید یه کوچولو هم سختی بکشه تا قدر راحتی رو بدونه . نگو چرا گفتم یه کوچولو و یا چرا گفتم راحتی . ولی قبول کن خیلی ها هم هستند که مشکلات بزرگتری دارند یا دور از جونت مشکلات لاینحل ! پس اون بیچاره ها چی بگن؟ شاید اینایی که میگم رو ندیدی ولی من زیاد دیدم اگه خواستی بهت نشون میدم . از خودت ضعف نشون نده . بابا کجای کاری ! تو .کس بی .کسون رو داری ! یادت رفته ؟ بهرحال تنهات نمیذاره و میتونی رو من هم حساب کنی…

    جواب به این نظر

  8. حمید ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۰:۲۸ ب.ظ

    :(
    بابا چقدر موعظه میکنید. به صاحب وبلاگ نبودم،به بعضی از کامنترها بودم.
    تنهایی برای من یک شکنجه واقعی هست .

    جواب به این نظر

  9. زهرا ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۰:۳۲ ب.ظ

    از کجا میدونین مشکل من بزرگ نیست!
    آدم که همه چیز رو تو وبلاگش نمینویسه یا نمیتونه بنویسه :دی

    جواب به این نظر

  10. پویا کوشنده - گروه شبکه و وب پرشین بلاگ ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۰:۳۸ ب.ظ

    سلام
    وبلاگ و همچنین یادداشت های خوب و پرمحتوایی دارید. البته بنده بیشتر مطلبهای IT شما را خواندم.
    موفق باشید.

    جواب به این نظر

  11. احمد ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۰:۴۶ ب.ظ

    خب اگه بنویسه چی میشه؟!!!

    جواب به این نظر

  12. مهران ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۰:۵۵ ب.ظ

    سلام
    من فقط وقتی می ترسم که کار اشتباهی کرده باشم(اونم نه زیاد چون اکثر اشتباهات قابل جبرانه)
    ولی اگه ادم کار درست بکنه چرا باید بترسه؟ مگه خدا نگفته من ازت حمایت می کنم؟

    ترس (و خیلی چیزای دیگه)فکر آدم را توی یه قفس زندانی می کنن و نمی گذارن آدم درست فکر کنه.

    جواب به این نظر

  13. رخصت ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۱:۲۵ ب.ظ

    با سلام
    دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد سعادت آنکسی بردست که از تن ها بپرهیزد
    انسان تنها بدنیا میاید و تنها میمیرد و در این بین ( زندگی) با سایر انسانها همراه است پس زیاد نگران تنها شدنتان نباشید و از سایر همراهانتان در جهت رسیدن به سعادتتان استفاده کنید خواه این همراه پدر و مادرتان باشد خواه همکلاسی و یا …
    مهم این است که زمانیکه باید به تنهائی جوابگوی حق تعالی باشید شرمنده نباشیم
    پس تا بعد… رخصت

    جواب به این نظر

  14. جلال شاکری ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۱:۴۶ ب.ظ

  15. پدرام ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۱:۴۶ ب.ظ

    شب تیره و ره دراز و من حیران
    فانوس گرفته او به راه من
    بر شعله ی بی شکیب فانوسش
    وحشت زده می دود نگاه من
    «فروغ»
    قوی باش . صبور باش . یقین داشته باش که اگه همه ی ماها تنهاتون بذاریم او تنهات نمی ذاره . او که « هو » ست .

    جواب به این نظر

  16. مسافر ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱۲:۱۲ ق.ظ

    سلام.

    امیدوارم مشکلتون هر چی هست زودتر حل شه ایشالا.

    جواب به این نظر

  17. علی ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱:۴۸ ق.ظ

    سلام،

    من فکر کنم بیشتر ماها از “تغییر” می ترسیم، حالا چه تو شرایط زندگیمون و چه در فکر و اندیشه مون. البته دیگه باید بهش عادت کنیم، چون زمانه، زمانه ی تغییرات سریع هستش؛ اونم از همه جورش! البته فراتر از عادت فکر کنم باید یاد بگیریم با هاش زندگی کنیم.

    جواب به این نظر

  18. حجت الاسلام نیچه ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱۰:۴۸ ق.ظ

    هر چیزی به جاش خوبه

    هرچیزی به موقش خوبه

    هرچیزی به حدش خوبه

    هرچیزی باید یه مشخصه داشته باشه که ادم ازش یه نتیجه بگیره

    یه درس بگیره

    یه عبرت بگیره

    حالا ترس هم همین طور
    ادم باید به وقتش بترسه به اندازه بترسه

    نه اونقدر نترس باشی که دودمان رو بباد بدی

    نه اونقدر هم ترسو باشی که نتونی از جات بلند شی

    ترس باعث میشه که ادم همیشه جانب احتیاط رو هم در نظر بگیره

    جواب به این نظر

  19. یوسف نیا ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱۲:۲۶ ب.ظ

    سلام
    همانطور که مستحضرید برای افزایش بیننده سایت ، موتورهای جستجو از اهمیت فوق العاده ای برخوردارند. و یکی از روشهای بسیار مهم و از همه جالبتر رایگان، برای افزایش امتیاز در موتورهای جستجو ، تبادل لینک بین سایتها و وبلاگهاست.
    سایت محور باPageRankسه و با بیش از ۱۰۰۰لینک مشتاق تبادل لینک با شماست.
    به همین منظور شما می توانید با ثبت لینکتان درhttp://www.mehvar.com/link/register.aspx بطور کاملا رایگان از این مزیت استفاده کنید. همچنین خواهشمندیم متقابلا لینک http://www.mehvar.com
    را درسایت یا وبلاگ خود با یکی از عنوانهای :
    سایت نیازمندیها
    نیازمندیها
    آگهی رایگان
    فروشگاه اینترنتی
    حراجی اینترنتی
    لینکستان
    قرار دهید. بدون اینکه اجباری در ثبت لینک ما داشته باشید در اولین فرصت و در سریعترن زمان لینکهای ثبت شده را تایید وارادتمان را کامل می کنیم. ضمنا اولین دوره قرعه کشی لینکستان محور انجام گردید امیدواریم در قرعه کشی های بعدی لینک شما یکی از برندگان باشد. شما محور توسعه هستید.
    ارادتمند یوسف نیا

    جواب به این نظر

  20. مریم ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۲:۰۹ ب.ظ

    سلام. میگن راه مبارزه با ترس، روبه رو شدن باهاشه و اینکه آدمها از چیزی می ترسند که نمی دانند.
    من فکر می کنم چیزهایی که تو گفتی که می ترسیدی و بعدش بهش عادت کردی، شرایطیه که آدم ازش می ترسه چون در موردش فقط تصوراتی داره مثل تصور از دست دادن پدر و مادر یا نبودن اونها حتی به صور مقطعی.
    درک شرایط جدید و یا تطبیق با اون صرفا عادت نیست یه جور تغییره که زندگی رو روی روال می ندازه والا همونجوری که کوچولو بودیم می موندیم.اینها نظر من بود
    شاد باشی

    جواب به این نظر

  21. من که اهل رفتنم ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۲:۱۱ ب.ظ

    الان کامنت من ارسال شد یا نه؟ چی جوری می شه فهمید؟

    جواب به این نظر

  22. حامد «آسمان نقره ای» ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۳:۲۶ ب.ظ

    همه در مورد ترس میگن و صحبت میکنن اما یه نفر به من معنی واقعی ترس رو بگه.
    نمیدونم چرا این حس در من وجود نداره. باور کنید این نترسیدن باعث شده کارهایی انجام بدم که همه توش بمونن. البته همه میگن کله شق! که البته معنی این رو هم من تو این ۲۷ سال زندگیم نفهمیدم.
    تنهایی ترس نداره. لذت داره. این حس های بچگی هم جالبه.
    مثل دختر من که صبحا که از خوب پا میشه اگه کسی دور و برش نباشه گریه میکنه معلومه که میترسه اما از چی؟ این ترس از کجا اومده؟

    جواب به این نظر

  23. ترمه ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۳:۲۶ ب.ظ

    من آخه از سخت جونی خودم خبر دارم! بارها زمین خوردم و تنهایی بلند شدم… بعد به خودم نهیب میزنم: زهرا بترس، بترس از این موجودی که داری بهش تبدیل میشی، از این نوعی که دردت رو به هیچکس نمیگی، یا داری عادت میکنی که نگی، از اینکه داری عادت میکنی تنهایی همه چیز رو حل کنی، از اینکه از هیچکس کمک نمی خوای… از اینکه فکر میکنی نباید از کسی انتظار داشته باشی… از اینکه داری عادت میکنی که به تنهایی با دردهات کنار بیایی، از این عادت کردنه میترسم… از این میترسم که تبدیل به یه کس دیگه بشl
    حرف دل من رو زدی

    جواب به این نظر

  24. صندوقک ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۳:۵۲ ب.ظ

    گاهی این عادت کردن خیلی خوبه اما یه سری چیزهای هستند که به هیچ عنوان نباید عادت بشوند.

    جواب به این نظر

  25. سلمان گنجی ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۴:۵۴ ب.ظ

    سلام
    از وب الهام اومدم
    با یه شعر پاییزی آپم
    خوشحال میشم ببینمت

    جواب به این نظر

  26. امید ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۸:۲۷ ب.ظ

    زهرا از دست من خیلی ناراحتی مگه نه؟

    جواب به این نظر

  27. مهدوی ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱۰:۱۳ ب.ظ

    سلام
    به تازگی با وبلاگ شما اشنا شدم . خوشحال می شوم با شما تبادل لینک داشته باشم در صورت تمایل به من یک پیام ارسال کنید .
    ممنونم

    جواب به این نظر

  28. قاصدک ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱۱:۳۲ ب.ظ

    وای زهرا عین حرفای دلم رو زده بودی… زخرا منم دارم به این تنهایی عادت میکنم … میدونی تازگیا خیلی نگران خودم میشم… مثه تو همش به خودم میگم : این تویی؟؟

    جواب به این نظر

  29. قاصدک ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۱۱:۳۲ ب.ظ

    وای زهرا عین حرفای دلم رو زده بودی… زهرا منم دارم به این تنهایی عادت میکنم … میدونی تازگیا خیلی نگران خودم میشم… مثه تو همش به خودم میگم : این تویی؟؟

    جواب به این نظر

  30. مهدیه ۱۳۸۷-۰۹-۱۳، ۲:۴۸ ب.ظ

    من هم دقیقا همین چیزی و که نوشتی احساس کردم و دارم ادامه می دم . وقتی این مطلبو خوندم احساس کردم تو خودمی یا یکی نزدیک به من . گاهی فکر می کنم باید فرار کرد از دست این بازی مسخره زندگی …

    جواب به این نظر

نظر شما