۱۳۸۷-۰۹-۸
من گاهی از خودمم می ترسم…
* من یادمه تو تبلیغ سریال بیداری، یه نمایی بود که یه خانمه با صدایی محزون میگفت که:
عادت کردن به تنهایی، از خود تنهایی هم بدتره…
بعد خوب من خیلی از این نما و این جمله اش خوشم می اومد…
* به نظر من گذر زمان باعث میشه آدم به همه چیز عادت بکنه، حتی به تنهایی اونم از نوعی که قبلاها جز ترسهاش بود. اصلا همین ترسهای فعلی زندگیم رو که نوشتم؟ ممکنه وقتی ۳۰ ساله شدم، به خیلی از اینها عادت کرده باشم و دیگه برام ترس نباشن و کنار اومدن با اونها جز عادات روزمره من باشه.
* بچه که بودم یکی از کابوسهای همیشگیم موقع خواب این بود که: نکنه وقتی من بخوابم و دیگه حواسم نباشه، مامان و بابا و برادر و خواهرام از اینجا برن و من تنها باشم؟ آخه من خوابم خیلی سنگینه… بعد خیلی از مواقع از ترس اینکه نکنه همه برن و وقتی بیدار شدم کسی اینجا نباشه خوابم نمیبرد… حتی خیلی از مواقع جلوتر هم میرفتم! مثلا هی با خودم میگفتم اگه من بخوابم بعد یوهو خونه مون با همه ساکنانش جابجا بشه چی؟ من اینجا تنهایی چیکار کنم؟
* بزرگتر که شدم بارها پیش اومد که بیدار شدم و دیدم هیچکس خونه نیست و مثلا رفتن جایی، مهمونی ای، من خواب بودم دلشون نیومده بیدارم کنن، بعد خودم رو با یه چیز سرگرم کردم. حتی به نبود خونه مون هم عادت کردم وقتی اومدم اینجا خوابگاه، صبحش وقتی رو تخت آهنی خوابگاه بلند شدم، یه دفعه از خودم پرسیدم: زهرا اینجا دیگه کجاست؟ این دخترها کی ان تو اتاقت خوابیدن؟ چرا دیوارهاش اینطوریه… روزهای اول سخت بود، خیلی خیلی سخت، بعد بازم با خودم راه اومدم که بالاخره من باید ۴ سال اینجا زندگی کنم و بهش عادت کردم…
* نمیدونم از نظر شما این عادت کردن بده یا خوبه؟ ولی خوب هرزچندگاهی باعث میشه من هی از خودم بپرسم نکنه من بی عاطفه شدم؟ نکنه به این نوع زندگی کردن عادت کنم؟ من اگه یه روز مامانم رو نمی دیدم حالم بد میشد، چطوری به روزی یه بار تلفن کردن بهش و شنیدن صداش عادت کردم؟ اصلا نفهمیدم که کی غرق اینهمه کار شدم؟ چطوری گاهی اوقات روزهایی در هفته پیش میاد که اونقدر کار دارم که من یادم میره زنگ بزنم خونه؟
* غربت یا تنهایی چیزی نیست که آدم بتونه دائمی بهش عادت کنه، یعنی مطمئنم هیچوقت بهش عادت نمی کنم، فقط گاهی اوقات که مقطعی یادم میره هی به خودم غر میزنم، از خودم میترسم… میگم نکنه من به اینم عادت کنم؟ من آخه از سخت جونی خودم خبر دارم! بارها زمین خوردم و تنهایی بلند شدم… بعد به خودم نهیب میزنم: زهرا بترس، بترس از این موجودی که داری بهش تبدیل میشی، از این نوعی که دردت رو به هیچکس نمیگی، یا داری عادت میکنی که نگی، از اینکه داری عادت میکنی تنهایی همه چیز رو حل کنی، از اینکه از هیچکس کمک نمی خوای… از اینکه فکر میکنی نباید از کسی انتظار داشته باشی… از اینکه داری عادت میکنی که به تنهایی با دردهات کنار بیایی، از این عادت کردنه میترسم… از این میترسم که تبدیل به یه کس دیگه بشم…
همین دیگه، منشاء اکثر ترسهای ما، به نوعی خودمون هستیم، یعنی همین “خود“، من گاهی اوقات از خودمم می ترسم…

