۱۳۸۷-۰۹-۱۱
خواستگاری و ازدواج یک هفته ای!
* وای خدا من، قیافه ام الان این شکلیه: 
یکی از دوستام ۲ ساعت پیش زنگ زد و گفت که زهراجون جمعه ای که داره میاد، مراسم عقد خصوصیه منه، حتما بیا خوشحال میشم! اولش فکر کردم شوخی میکنه و داره سر به سرم میذاره، چون این دوست صمیم هست و از جیک و پیک زندگیش خبر دارم و میدونستم تو مرحله آشنایی با کسی نیست، تا اینکه مامانش گوشی رو برداشت و خبر و تائید کرد! ماجرا از این قراره که دو- سه روز پیش خواستگار محترم ایشون رو میبینه و میفهمه که هم محله ای شون هستن و از خانواده خوبیه، میاد خواستگاری، بعد اینا (یعنی دختر و پسر) تو خواستگاری فقط ۲۰ دقیقه با هم حرف میزنن و همون شب خواستگاری حرفاشون رو میزنن و خونواده ها به تفاهم میرسن و بعدش میگن جمعه ای قال قضیه رو بکنیم و مراسم عقد خصوصی بذاریم تا عید قربان جشن عقد بگیریم!
* بهش میگم تو فقط ۲۰ دقیقه با پسره حرف زدی و پسره هم مجموعا فقط دو بار تو رو دیده، چطوری شناختیش؟ از کجا معلوم بهم بخورین؟! پای یه عمر زندگی در میونه، میگه زهرا چقدر سخت میگیری، نمیدونی پسره تو اون ۲۰ دقیقه چقـــــــدر از من تعریف کرد و چقدر بهم ابراز علاقه کرد، طوریکه دیگه روم نشد چیز دیگه ای بگم!!! در ثانی پسره کارمند دولته پس حتما آدم قابل اعتمادیه!
بعدش خوب طبیعتا من باید ساکت بشم چون هر حرف دیگه ای میزدم یا به منزله دخالت در امور خصوصی بود و یا به احتمال صد در صد حسادت! این بود که فقط گفتم: حالا چه عجله ایه؟ چقدر خوب میشد اقلا مراسم رو میذاشتین برای عید نوروز و تو این مدت یه کم بیشتر میشناختیش! برگشت گفت: اوه زهرا، الان دیگه پسر مجرد خوب پیدا نمیشه تا تنور داغه باید نون رو چسبوند!!!
و در اینجاست که من در کمال تعجب و تاثر، فقط میتونم ته دلم آرزو کنم که تو این روزگار وانفسا که نمیشه آدمها رو به این راحتی شناخت، این یکی شانسی خوب از آب در بیاد!


یکی Reply:
آبان ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۳:۳۹ ب.ظ
اتفاقا من کسانی رو میشناسم که از دخترایی که زبون میرزن متنفرن و حالشون ازشون بهم میخوره
جواب به این نظر