<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: بزرگترین ترسهای زندگی من</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-38177</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-38177</guid>
		<description>ممنونم که این مطلب رو نوشتی. فکر میکردم فقط مردها از ازدواج میترسن!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ممنونم که این مطلب رو نوشتی. فکر میکردم فقط مردها از ازدواج میترسن!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زهرا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31519</link>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31519</guid>
		<description>سلام عزیز 
با اینکه سن زیادی نداشتم ازدواج کردم و شاید بعضی موقعها شرایط سختی برام پیش می اومد که با خودم می گفتم چرا من ازدواج کردم اما بعد از اینکه آروم می شدم و روابط من و همسرم خوب می شد به اون فکرها می خندیدم و وقتی مقایسه می کنم دخترهای هم سن و سال خودم  رو که مجردند باور کن ترسها ، عقده ها و تنهایی هاشون خیلی بیشتره چون من هر وقت که دلتنگ می شم با همسر مهبونم درد دل می کنم و واقعا از راهنماییهای خوبش استفاده می کنم و تمام استرسم از بین می ره.
موفق باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام عزیز<br />
با اینکه سن زیادی نداشتم ازدواج کردم و شاید بعضی موقعها شرایط سختی برام پیش می اومد که با خودم می گفتم چرا من ازدواج کردم اما بعد از اینکه آروم می شدم و روابط من و همسرم خوب می شد به اون فکرها می خندیدم و وقتی مقایسه می کنم دخترهای هم سن و سال خودم  رو که مجردند باور کن ترسها ، عقده ها و تنهایی هاشون خیلی بیشتره چون من هر وقت که دلتنگ می شم با همسر مهبونم درد دل می کنم و واقعا از راهنماییهای خوبش استفاده می کنم و تمام استرسم از بین می ره.<br />
موفق باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مریم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31401</link>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31401</guid>
		<description>مرسی زهرا جون که نوشتی.منم قبل از ازدواجم خیلی ازش می ترسیدم اما بعدش تعجب کردم :)))))) این که ترس نداشت.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مرسی زهرا جون که نوشتی.منم قبل از ازدواجم خیلی ازش می ترسیدم اما بعدش تعجب کردم :)))))) این که ترس نداشت.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرش</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31351</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31351</guid>
		<description>چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم<br />
خانه اش ویران باد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: خدیجه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31302</link>
		<dc:creator>خدیجه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31302</guid>
		<description>دسته بندی ترسهات چقدر با حال بودن.اما واقعا نمی شه یه کاری کرد که دیگه آدم از اون چیزی که می ترسه،دیگه نترسه؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دسته بندی ترسهات چقدر با حال بودن.اما واقعا نمی شه یه کاری کرد که دیگه آدم از اون چیزی که می ترسه،دیگه نترسه؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31260</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31260</guid>
		<description>vala az man mishnavi hichvaght  ezdevaj nakon</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>vala az man mishnavi hichvaght  ezdevaj nakon</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: صندوقچه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31249</link>
		<dc:creator>صندوقچه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31249</guid>
		<description>ممنون که نوشتی ، در مورد شوهر منم می ترسیدم اما بعدا دیدم ترس که نداره هیچ خیلی هم خوبه :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ممنون که نوشتی ، در مورد شوهر منم می ترسیدم اما بعدا دیدم ترس که نداره هیچ خیلی هم خوبه :)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مادرانه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31237</link>
		<dc:creator>مادرانه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31237</guid>
		<description>برای تمام ترسهایت بهت حق میدم. همشون هم به نوعی وحشتناکند. اما گاهی هم پیش میاد که باید خودتو بندازی وسط اون ترسها تا به نوعی تموم بشن. البته ترس از دست دادن عزیزان رو هرگز بهش فکر نمی کنم. چون می دونم اگر پیش بیاد مسلما یه جوری باهاش کنار میاییم.مرگ ناگهانی خودمون هم که به نوعی بهتره.یک دفعه کار خلاص میشه و راحت میشیم. ترس از گربه و اون دوتایی دیگه که منم هنوز باهاش کنار نیومدم. لازم نیس اصلا تیررسشون بریم. اما نکته مهمترش ترس از ازدواجه که با تمام اهمیتش
به نظر من اصلا ترس نداره که هیچ، بلکه خودش یه دانشگاه تمام عیاره . هر لحظه اش نیاز به مطالعه و کسب تجربه داره. از شوهر داری تا آموزش خانواده اش ، در هر شرایطی مجبور میشی رو به جلو پیشرفت کنی و نکات باریک تر از مو را نیز بیاموزی. امیدوارم ترس از زندگی هم باعث نشه درجا بزنی...موفق باشی خواهرجون!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای تمام ترسهایت بهت حق میدم. همشون هم به نوعی وحشتناکند. اما گاهی هم پیش میاد که باید خودتو بندازی وسط اون ترسها تا به نوعی تموم بشن. البته ترس از دست دادن عزیزان رو هرگز بهش فکر نمی کنم. چون می دونم اگر پیش بیاد مسلما یه جوری باهاش کنار میاییم.مرگ ناگهانی خودمون هم که به نوعی بهتره.یک دفعه کار خلاص میشه و راحت میشیم. ترس از گربه و اون دوتایی دیگه که منم هنوز باهاش کنار نیومدم. لازم نیس اصلا تیررسشون بریم. اما نکته مهمترش ترس از ازدواجه که با تمام اهمیتش<br />
به نظر من اصلا ترس نداره که هیچ، بلکه خودش یه دانشگاه تمام عیاره . هر لحظه اش نیاز به مطالعه و کسب تجربه داره. از شوهر داری تا آموزش خانواده اش ، در هر شرایطی مجبور میشی رو به جلو پیشرفت کنی و نکات باریک تر از مو را نیز بیاموزی. امیدوارم ترس از زندگی هم باعث نشه درجا بزنی&#8230;موفق باشی خواهرجون!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: راهنما</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31233</link>
		<dc:creator>راهنما</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31233</guid>
		<description>آیکون لبخند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آیکون لبخند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: منیره</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/my-biggest-phobias/comment-page-1/#comment-31230</link>
		<dc:creator>منیره</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1151#comment-31230</guid>
		<description>آخی بالاخره یکی رو یافتم که مثل من از شوهر کردن بترسه :) اخ جونمی جون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آخی بالاخره یکی رو یافتم که مثل من از شوهر کردن بترسه :) اخ جونمی جون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

