۱۳۸۷-۰۹-۶
بزرگترین ترسهای زندگی من
* دو تا مریم یعنی مریم اس اس و صندوقک عزیز منو به بازی بزرگترین ترسهای زندگیم دعوت کردن. راستش من ترسهای زیادی دارم ولی خوب اهمشون اینا هستند:
* تنها موندن: راستش من خیلی میترسم که تنها بمونم، تنها زندگی کنم و تنها بمیرم. از اینکه آدمها منو فراموش کنن میترسم. از اینکه مجبور بشم تنها زندگی کنم می ترسم. از اینکه هیچ وقت نتونم مزه یک عشق واقعی رو تجربه کنم، می ترسم. از اینکه بی همدم بمیرم، میترسم.
دیدین اینایی که یه نفرو دارن که دیدنش، میشناسنش، بعدش مثلا همش باهاش اس ام اس بازی کنن؟ یا همش به فکرشن و واسش نگرانن، من به اینا حسودیم میشه! راستش میترسم از اینکه من این چیزا رو تجربه نکنم! نمیدونم چرا اینطوری که تعریف عشق تو کتابا نوشته شده، من تا حالا اینطوری عاشق نشدم. یعنی مثلا از ته قلب عاشق بشم و وقتی یکیو ببینم مثلا قلبم بزنه و اینا خوب نشده:( بعد خودم از این صفت خودم میترسم که نکنه قراره من هیچوقت عاشق نشم و قراره تنها بمونم! برعکسش بوده ها که مثلا یه نفر خیلییی عاشق من بشه ولی من هرچقدر به خودم تلقین کردم ازش خوشم نیومده! یه بار دیگه هم قبلا نوشته بودم که واقعا دلم میخواد یکی پیدا بشه از ته قلب عاشقش بشم…
* ازدواج و شوهر کردن! راستش من به ترس وحشتناکی از مقوله ازدواج و شوهر کردن میترسم! یعنی هرچقدر تو اون پاراگراف بالا نوشتم دلم میخواد عاشق یکی بشم، تو این پاراگراف میگم از ازدواج و مسئولیت هاش میترسم! هنوزه هنوزه ام به نظرم ازدواج یکی از غامض ترین و پیچیده ترین اتفاقات زندگی هر بشر محسوب میشه! در حالی که انگار برای بقیه اینطوری نیست مثلا صمیمی ترین دوست من تو خوابگاه یه بار چند روز رفت شهرستان و وقتی برگشت دیدم با یه آقایی دوست شده و ماه بعدش هم ازدواج کرد! هنوزم باورم نمیشه آیلار چقدر این مسئله رو راحت گرفته بود و چقدر برای من عجیب و پیچیده بود!
* مرگ عزیزانم: اصلا دلم نمیخواد شاهد مرگ کسانی باشم که خیلی برام عزیزن و از نظر عاطفی بهشون وابسته ام همیشه این موضوع و حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه.
* مرگ ناگهانی: از اینکه مثلا الان از خونه برم بیرون و یه دفعه یه ماشین بهم بزنه، بذارم بمیرم میترسم، راستش دلم میخواد آرام بمیرم. یک مرگ آرام کنار کسانی که دوستشون دارم، قبلشم فرصت کافی برای جبران بدی هام و گناهام داشته باشم، میدونم ممکن نیست ولی میترسم از اینکه عاقبت به خیر نشم و زمانی بمیرم که خیلیا منو نبخشیدن یا از دستم ناراحتن و یا فرصت جبران نداشته باشم…
* سوسک، موش و گربه: از این سه تا به یک اندازه چندشم میشه و به طرز وحشتناکی از هر سه تاشون میترسم :دی
* آمپول و سرُم! اینام که دیگه توضیح ندارن. به خصوص من از سرُم بیشتر از آمپول میترسم، همش فکر میکنم انگار داره ازم خون می کشه! خلاصه یه احساس بدی نسبت بهش دارم!

