بزرگترین ترسهای زندگی من

* دو تا مریم یعنی مریم اس اس و صندوقک عزیز منو به بازی بزرگترین ترسهای زندگیم دعوت کردن. راستش من ترسهای زیادی دارم ولی خوب اهمشون اینا هستند:

* تنها موندن: راستش من خیلی میترسم که تنها بمونم، تنها زندگی کنم و تنها بمیرم.  از اینکه آدمها منو فراموش کنن میترسم. از اینکه مجبور بشم تنها زندگی کنم می ترسم. از اینکه هیچ وقت نتونم مزه یک عشق واقعی رو تجربه کنم، می ترسم. از اینکه بی همدم بمیرم، میترسم.
دیدین اینایی که یه نفرو دارن که دیدنش، میشناسنش، بعدش مثلا همش باهاش اس ام اس بازی کنن؟ یا همش به فکرشن و واسش نگرانن، من به اینا حسودیم میشه! راستش میترسم از اینکه من این چیزا رو تجربه نکنم! نمیدونم چرا اینطوری که تعریف عشق تو کتابا نوشته شده، من تا حالا اینطوری عاشق نشدم. یعنی مثلا از ته قلب عاشق بشم و وقتی یکیو ببینم مثلا قلبم بزنه و اینا خوب نشده:( بعد خودم از این صفت خودم میترسم که نکنه قراره من هیچوقت عاشق نشم و قراره تنها بمونم! برعکسش بوده ها که مثلا یه نفر خیلییی عاشق من بشه ولی من هرچقدر به خودم تلقین کردم ازش خوشم نیومده! یه بار دیگه هم قبلا نوشته بودم که واقعا دلم میخواد یکی پیدا بشه از ته قلب عاشقش بشم…

* ازدواج و شوهر کردن! راستش من به ترس وحشتناکی از مقوله ازدواج و شوهر کردن میترسم! یعنی هرچقدر تو اون پاراگراف بالا نوشتم دلم میخواد عاشق یکی بشم، تو این پاراگراف میگم از ازدواج و مسئولیت هاش میترسم! هنوزه هنوزه ام به نظرم ازدواج یکی از غامض ترین و پیچیده ترین اتفاقات زندگی هر بشر محسوب میشه! در حالی که انگار برای بقیه اینطوری نیست مثلا صمیمی ترین دوست من تو خوابگاه یه بار چند روز رفت شهرستان و وقتی برگشت دیدم با یه آقایی دوست شده و ماه بعدش هم ازدواج کرد! هنوزم باورم نمیشه آیلار چقدر این مسئله رو راحت گرفته بود و چقدر برای من عجیب و پیچیده بود!

* مرگ عزیزانم: اصلا دلم نمیخواد شاهد مرگ کسانی باشم که خیلی برام عزیزن و از نظر عاطفی بهشون وابسته ام همیشه این موضوع و حتی فکر کردن بهش برام ترسناکه.

* مرگ ناگهانی: از اینکه مثلا الان از خونه برم بیرون و یه دفعه یه ماشین بهم بزنه، بذارم بمیرم میترسم، راستش دلم میخواد آرام بمیرم. یک مرگ آرام کنار کسانی که دوستشون دارم، قبلشم فرصت کافی برای جبران بدی هام و گناهام داشته باشم، میدونم ممکن نیست ولی میترسم از اینکه عاقبت به خیر نشم و زمانی بمیرم که خیلیا منو نبخشیدن یا از دستم ناراحتن و یا فرصت جبران نداشته باشم…

* سوسک، موش و گربه: از این سه تا به یک اندازه چندشم میشه و به طرز وحشتناکی از هر سه تاشون میترسم :دی

* آمپول و سرُم! اینام که دیگه توضیح ندارن. به خصوص من از سرُم بیشتر از آمپول میترسم، همش فکر میکنم انگار داره ازم خون می کشه! خلاصه یه احساس بدی نسبت بهش دارم!

۱۱ نظر

  1. منیره ۱۳۸۷-۰۹-۶، ۱۰:۰۳ ب.ظ

    آخی بالاخره یکی رو یافتم که مثل من از شوهر کردن بترسه :) اخ جونمی جون

    جواب به این نظر

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۹-۶، ۱۰:۲۴ ب.ظ

    خوبه پس من خیلیم غیر عادی نبودم :دی

    جواب به این نظر

  3. راهنما ۱۳۸۷-۰۹-۶، ۱۰:۴۶ ب.ظ

    آیکون لبخند

    جواب به این نظر

  4. مادرانه ۱۳۸۷-۰۹-۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ

    برای تمام ترسهایت بهت حق میدم. همشون هم به نوعی وحشتناکند. اما گاهی هم پیش میاد که باید خودتو بندازی وسط اون ترسها تا به نوعی تموم بشن. البته ترس از دست دادن عزیزان رو هرگز بهش فکر نمی کنم. چون می دونم اگر پیش بیاد مسلما یه جوری باهاش کنار میاییم.مرگ ناگهانی خودمون هم که به نوعی بهتره.یک دفعه کار خلاص میشه و راحت میشیم. ترس از گربه و اون دوتایی دیگه که منم هنوز باهاش کنار نیومدم. لازم نیس اصلا تیررسشون بریم. اما نکته مهمترش ترس از ازدواجه که با تمام اهمیتش
    به نظر من اصلا ترس نداره که هیچ، بلکه خودش یه دانشگاه تمام عیاره . هر لحظه اش نیاز به مطالعه و کسب تجربه داره. از شوهر داری تا آموزش خانواده اش ، در هر شرایطی مجبور میشی رو به جلو پیشرفت کنی و نکات باریک تر از مو را نیز بیاموزی. امیدوارم ترس از زندگی هم باعث نشه درجا بزنی…موفق باشی خواهرجون!

    جواب به این نظر

  5. صندوقچه ۱۳۸۷-۰۹-۷، ۹:۰۵ ق.ظ

    ممنون که نوشتی ، در مورد شوهر منم می ترسیدم اما بعدا دیدم ترس که نداره هیچ خیلی هم خوبه :)

    جواب به این نظر

  6. ناشناس ۱۳۸۷-۰۹-۷، ۱:۰۶ ب.ظ

    vala az man mishnavi hichvaght ezdevaj nakon

    جواب به این نظر

  7. خدیجه ۱۳۸۷-۰۹-۷، ۸:۴۳ ب.ظ

    دسته بندی ترسهات چقدر با حال بودن.اما واقعا نمی شه یه کاری کرد که دیگه آدم از اون چیزی که می ترسه،دیگه نترسه؟

    جواب به این نظر

  8. آرش ۱۳۸۷-۰۹-۸، ۱۱:۴۲ ق.ظ

    چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
    خانه اش ویران باد.

    جواب به این نظر

  9. مریم ۱۳۸۷-۰۹-۹، ۹:۵۲ ق.ظ

    مرسی زهرا جون که نوشتی.منم قبل از ازدواجم خیلی ازش می ترسیدم اما بعدش تعجب کردم :)))))) این که ترس نداشت.

    جواب به این نظر

  10. زهرا ۱۳۸۷-۰۹-۱۱، ۳:۵۸ ب.ظ

    سلام عزیز
    با اینکه سن زیادی نداشتم ازدواج کردم و شاید بعضی موقعها شرایط سختی برام پیش می اومد که با خودم می گفتم چرا من ازدواج کردم اما بعد از اینکه آروم می شدم و روابط من و همسرم خوب می شد به اون فکرها می خندیدم و وقتی مقایسه می کنم دخترهای هم سن و سال خودم رو که مجردند باور کن ترسها ، عقده ها و تنهایی هاشون خیلی بیشتره چون من هر وقت که دلتنگ می شم با همسر مهبونم درد دل می کنم و واقعا از راهنماییهای خوبش استفاده می کنم و تمام استرسم از بین می ره.
    موفق باشی

    جواب به این نظر

  11. محمد ۱۳۸۸-۰۱-۱۴، ۴:۲۰ ب.ظ

    ممنونم که این مطلب رو نوشتی. فکر میکردم فقط مردها از ازدواج میترسن!

    جواب به این نظر

نظر شما