<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: فکر کنم انتظارم زیادیه&#8230;</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 01:39:56 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
	<item>
		<title>با: زهرا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-58454</link>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-58454</guid>
		<description>با سلام 
عزیزم ، فکر نکن که انتظارت زیادیه ، مطمئن باش که زیادیه . خودم تجربش کردم یکیو بعد از مدتی آشنایی البته جهت ازدواج با وجود نقایصش ( البته نقص که کمبود ،که بهشم گفته بودم ) برای شروع زندگی مشترک قبول کردم و گفتم شرایطت قبول اما دم آخر گفت شما لقمه ای بزرگتر از دهن منید من باید بدنبال لقمه ای کوچکتر باشم ، بهش گفتم چرا الان بعد از اینهمه مدت ، من که شرایطمو از همون اول بهت گفته بودم چطور یدفعه لقمه بزرگ شد . بهش گفتم گذاشته بودی منو سرکار ناراحت شد ولی هرچه بود بخاطرش رو خیلی از خواسته هام که بقول خودش بحق بود پا گذاشتم ولی ...  منم معتقدم این نیز بگذرد  ولی اما از هرچی مرد و ازدواج متنفر شدم .
پس نگرد که نیست خیلی گشتم اینم آخریش که هنوز از ضربش سرم گیج و منگه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام<br />
عزیزم ، فکر نکن که انتظارت زیادیه ، مطمئن باش که زیادیه . خودم تجربش کردم یکیو بعد از مدتی آشنایی البته جهت ازدواج با وجود نقایصش ( البته نقص که کمبود ،که بهشم گفته بودم ) برای شروع زندگی مشترک قبول کردم و گفتم شرایطت قبول اما دم آخر گفت شما لقمه ای بزرگتر از دهن منید من باید بدنبال لقمه ای کوچکتر باشم ، بهش گفتم چرا الان بعد از اینهمه مدت ، من که شرایطمو از همون اول بهت گفته بودم چطور یدفعه لقمه بزرگ شد . بهش گفتم گذاشته بودی منو سرکار ناراحت شد ولی هرچه بود بخاطرش رو خیلی از خواسته هام که بقول خودش بحق بود پا گذاشتم ولی &#8230;  منم معتقدم این نیز بگذرد  ولی اما از هرچی مرد و ازدواج متنفر شدم .<br />
پس نگرد که نیست خیلی گشتم اینم آخریش که هنوز از ضربش سرم گیج و منگه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: داریوش کریمی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-33410</link>
		<dc:creator>داریوش کریمی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-33410</guid>
		<description>سلام خسته نباشید  من شما را لینک کردم با نام بیا تو حالشا ببر از شما خواهشی که دارم لطف کنید من را با نام داریوش پی سی دانلود نرم افزار لینک کنید ضمنن اگر میشه در وبلاگتون از مردم غزه نیز حمایت کنید دوست عزیز خداحافظ شما داریوش پی سی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خسته نباشید  من شما را لینک کردم با نام بیا تو حالشا ببر از شما خواهشی که دارم لطف کنید من را با نام داریوش پی سی دانلود نرم افزار لینک کنید ضمنن اگر میشه در وبلاگتون از مردم غزه نیز حمایت کنید دوست عزیز خداحافظ شما داریوش پی سی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رهگذر</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32646</link>
		<dc:creator>رهگذر</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32646</guid>
		<description>زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم                    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم 
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر       سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم 
...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم                    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم<br />
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر       سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم<br />
&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ali</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32488</link>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32488</guid>
		<description>نگرد نیست شاید هم باشد ما که ندیدیم جواب ایمیل ما را ندادی/؟؟؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نگرد نیست شاید هم باشد ما که ندیدیم جواب ایمیل ما را ندادی/؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32433</link>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32433</guid>
		<description>سلام،

به قول افلاطون برای هر سری، همسری متناسب در این جهان هست؛ حالا اینکه اینا بتونن همدیگرو پیدا کنن یه بحث دیگست. 
اینم باید اضافه کنم که با شناختی که من از شما دارم خیلی بعید می دونم اصلا اهل گشتن باشین، این بر می گرده با سیستم فکری شما؛ احتمالا شما کارتونو با توکل حل می کنین!

در ضمن عید غدیر رو هم به دوستای اینجا تبریک می گم!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام،</p>
<p>به قول افلاطون برای هر سری، همسری متناسب در این جهان هست؛ حالا اینکه اینا بتونن همدیگرو پیدا کنن یه بحث دیگست.<br />
اینم باید اضافه کنم که با شناختی که من از شما دارم خیلی بعید می دونم اصلا اهل گشتن باشین، این بر می گرده با سیستم فکری شما؛ احتمالا شما کارتونو با توکل حل می کنین!</p>
<p>در ضمن عید غدیر رو هم به دوستای اینجا تبریک می گم!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پدرام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32427</link>
		<dc:creator>پدرام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32427</guid>
		<description>روباه گفت : یک چیزی است که پاک فراموش شده , معنیش ایجاد علاقه کردن است .
شهریار کوچولو گفت : ایجاد علاقه کردن ؟
روباه گفت : معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم , تو واسه من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو .
 p:)
از همه ی کامنت گذارها عذر می خوام که این نوشته ها را برای یک فرد « بزرگ » انتخاب کردم....[ اسمایلی آنتوان دو سن تگزوپه ری ]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روباه گفت : یک چیزی است که پاک فراموش شده , معنیش ایجاد علاقه کردن است .<br />
شهریار کوچولو گفت : ایجاد علاقه کردن ؟<br />
روباه گفت : معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم , تو واسه من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو .<br />
 p:)<br />
از همه ی کامنت گذارها عذر می خوام که این نوشته ها را برای یک فرد « بزرگ » انتخاب کردم&#8230;.[ اسمایلی آنتوان دو سن تگزوپه ری ]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محسن</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32424</link>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32424</guid>
		<description>مطمئنی که تو خودت رو خوب میشناسی؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مطمئنی که تو خودت رو خوب میشناسی؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مصطفی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32419</link>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32419</guid>
		<description>سلام دوست قدیمی قدیمی قدیمی بنده.
می دانید من کی هستم که؟
البته باید فراموش کرده باشید. چند سال پیش با شما و وبلاگتون آشنا شدم یعنی اولین کسی بودید که وبلاگ را به من معرفی کردید.
اما بعد از آن مرا مورد بی مهری خودتون قرار دادید پس من توانستم تا حدی شما را بشناسم:دی
حالا وقتی که به وبلاگ من سر نزدید و مرا لینک نکردید و تبادل لینک انجام نداده ایم چطور بیام عضو شبکه دوستان گوگلی شما بشم؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوست قدیمی قدیمی قدیمی بنده.<br />
می دانید من کی هستم که؟<br />
البته باید فراموش کرده باشید. چند سال پیش با شما و وبلاگتون آشنا شدم یعنی اولین کسی بودید که وبلاگ را به من معرفی کردید.<br />
اما بعد از آن مرا مورد بی مهری خودتون قرار دادید پس من توانستم تا حدی شما را بشناسم:دی<br />
حالا وقتی که به وبلاگ من سر نزدید و مرا لینک نکردید و تبادل لینک انجام نداده ایم چطور بیام عضو شبکه دوستان گوگلی شما بشم؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: دلسوخته</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32418</link>
		<dc:creator>دلسوخته</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32418</guid>
		<description>گل وجود ادمی را با محبت سر شته اند
مدام محبت می خواهد و دوستی می ورزد
خصلت انس طلبی در او چنان نیرومند است که به همان نام نامیده می شود
اری...انسان
بودن دوست دشوار...غربت و تنهایی جگر سوز تر ...همنشین نامهربون خاکستر حسرت

سنگی به چند سال شود لعل پاره ای ____ زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ
...........
ساها</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گل وجود ادمی را با محبت سر شته اند<br />
مدام محبت می خواهد و دوستی می ورزد<br />
خصلت انس طلبی در او چنان نیرومند است که به همان نام نامیده می شود<br />
اری&#8230;انسان<br />
بودن دوست دشوار&#8230;غربت و تنهایی جگر سوز تر &#8230;همنشین نامهربون خاکستر حسرت</p>
<p>سنگی به چند سال شود لعل پاره ای ____ زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ<br />
&#8230;&#8230;&#8230;..<br />
ساها</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زهرا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/09/i-think-my-expection-is-superfluous/comment-page-1/#comment-32417</link>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://zahra-hb.com/?p=1415#comment-32417</guid>
		<description>نمی دونم واقعا اون شخصی که می گی چه طوریه ولی خودم با یه ادمی ازدواج کردم که خیلی مهربونه ولی وقتی عصبانی می شه بهش می گم تو یه آدم دیگه ای می شی البته باید بگم بنده خدا خیلی هم معذرت خواهی می کنه در مورد عصبانیتش اما دست خودش نیست بعضی وقتها این طوری می شه . ولی با این حال اون قدر هم دیگه رو دوست داریم که خیلی زودتر از اونچه که شما فکر کنی همدیگه رو می بخشیم بالاخره هر کسی یه جاهایی کم می یاره و در مورد درک کردن  ، اگر با هم توافق داشته باشید کم کم با رفتارهای هم آشنا می شید و یاد می گیرید که چه طور همدیگه رو دلداری بدید همه که از اول راه  نمی تونن همه خصوصیتهای رفتاری طرف مقابل رو بشناسند اما اگر واقعا براشون مهم باشه که شریک زندگیشون باهاشون راحت باشه به تدریج یاد می گیرند . سخت نگیر . موفق باشی
زهرا ( بهار سبز )</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دونم واقعا اون شخصی که می گی چه طوریه ولی خودم با یه ادمی ازدواج کردم که خیلی مهربونه ولی وقتی عصبانی می شه بهش می گم تو یه آدم دیگه ای می شی البته باید بگم بنده خدا خیلی هم معذرت خواهی می کنه در مورد عصبانیتش اما دست خودش نیست بعضی وقتها این طوری می شه . ولی با این حال اون قدر هم دیگه رو دوست داریم که خیلی زودتر از اونچه که شما فکر کنی همدیگه رو می بخشیم بالاخره هر کسی یه جاهایی کم می یاره و در مورد درک کردن  ، اگر با هم توافق داشته باشید کم کم با رفتارهای هم آشنا می شید و یاد می گیرید که چه طور همدیگه رو دلداری بدید همه که از اول راه  نمی تونن همه خصوصیتهای رفتاری طرف مقابل رو بشناسند اما اگر واقعا براشون مهم باشه که شریک زندگیشون باهاشون راحت باشه به تدریج یاد می گیرند . سخت نگیر . موفق باشی<br />
زهرا ( بهار سبز )</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

