فکر کنم انتظارم زیادیه…

* دلم میخواد یه نفر، اقلا یه نفر منو همین طوری که هستم بشناسه و بخواد، همین طوری که هستم، با همه خل و چل بازی هام، نادونیهام، تندیهام، بدبختیهام و… اصلا منو کامل بشناسه، بدونه من چی ام؟ کی ام؟ چجوریم؟ چطوری فکر میکنم؟ چرا سر فلان مسئله عصبانی میشم؟ چرا روی فلان مورد حساسم؟ چرا فلان چیز خوشحالم میکنه؟ چطوری افسرده میشم؟ چطوری میشه منو خوشحال کرد؟ چطوری میشه منو دلداری داد… آدمی باشه که درکش بالا باشه، آروم باشه، یعنی خیلی آروم… دیدین بعضی از آدمها هستن که ذاتا دلنشینن؟ یه چهره ملایم و مهربون دارن و آدم با دیدنشون هم آروم میشه؟
اصلا من معتقدم کسی واقعا کسی رو دوست داره که نقایصش رو بدونه و بازم دوستش داشته باشه! وگرنه از دور که همه خوبن، به محض اینکه به چیزی نزدیک میشی تازه می فهمی نقطه ضعفها و ایرادهاش چیه.

میدونین فایده اش چیه؟ اونوقت وقتی عصبانی میشم، منشاءش معلومه، وقتی از چیزی یا کسی ناراحتم مبداش رو میدونه، وقتی از شدت عصبانیت دارم منفجر میشم میدونه چطوری دلداریم بده، میدونه چی بگه؟ چطور بگه؟ کجا چه حرفی رو بزنه؟ چطوری انرژی های سر ریز منو مهار کنه؟

مهم اینه که همچین آدمی باشه، و خوش به حال هرکسی که همچین آدمی رو داره… که فکر میکنم پیدا کردنش خیلی سخت و شایدم تو این روزگار بی وفایی که ما توش هستیم ناممکن باشه پیدا کردن آدمی که مرهم باشه، زخم نزنه… تو رو همونطوری که هستی بشناسه و بخواد.

میگم، اصلا ما آدمها انگار هرچی ماشینی تر میشیم بیرحم تر و خودخواه تر هم میشیم انگار، اصلا خود من، مگه تا حالا چند بار سعی کردم یه نفر رو اینطوری بشناسم؟ یا اینطوری به کسی محبت کنم؟! انگار همه مون درگیریم. همه مون گیر زندگی خودمونیم. اینهمه می دویم آخرشم یه ذره آرامش نداریم…

* مرتبط:  آرامش؛ حلقه گمشده

۲۵ نظر

  1. حامد «آسمان نقره ای» ۱۳۸۷-۰۹-۲۵، ۱۰:۲۵ ب.ظ

    باهات موافقم گشتم نبود نگرد نیست.
    هیچ وقت این چنین آدمی پیدا نمیشه بیخودی دنبالش نگرد
    همه آدما خودخواهن و اول به منفعت خودشون فکر می کنن.

  2. مهدیR ۱۳۸۷-۰۹-۲۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ

    حالا این بنده خدا حکمن باید مرد باشه آیا؟(من کل متن ر ونخوندم.پاراگراف اول رو فقط!)

  3. امین ۱۳۸۷-۰۹-۲۵، ۱۱:۱۳ ب.ظ

    هرکه را جامه زعشقی چاک شد اوزحرص وجمله عیبی پاک شد
    هرکه او از همزبانی شد جدا بی نوا شد گر چه دارد صد نوا
    جمله معشوق است وعاشق پرده ای
    زنده معشوق است وعاشق مرده ای
    شادباش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علت های ما

  4. سعید ۱۳۸۷-۰۹-۲۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ

    سلام
    بسیار زیبا و متین بود. یک جایی میخوندم یکی از نیازهای بنیادی ما که از صبح که بلند میشیم به دنبالش می‌دویم همین هست. یعنی من دوست داشتنی ام! من فارغ از زبان، قومیت، رنگ پوست، دین و مذهب،تحصیلات و موقعیت و تمامی این معیارهای ذهنی ما، مستقل از گذشته خوب یا بدم، چیزی که الان هستم به واسطه انسان بودنم و شرافت انسانی ام منحصر به فرد و دوست داشتنی ام. یک لحظه تمام این معیارهای ذهنی رو کنار بذاریم واقعا زندگی چقدر ساده تر و لذت بخش تر میشه؟! یک جورایی از نفس و من خودمون خارج میشیم و یک حس لذت بخش یکی شدن، همه مون رو در برمیگیره.
    با همه این اوصاف یادمون باشه یکی هست که حتی قرارهامون باهاش رو زیرپا میذاریم ولی باز عاشقانه بی هیچ چشمداشتی ما رو همون طور که هستیم دوست داره و همیشه هوامون رو داره! :)

  5. دودینگ‌هاوس ۱۳۸۷-۰۹-۲۵، ۱۱:۲۵ ب.ظ

    باور می‌کنم که گشتی و پیدا نکردی. اما قبول نمی‌کنم که نگردم چون نیست.

    زهرا Reply:

    نمی دونم واقعا اون شخصی که می گی چه طوریه ولی خودم با یه ادمی ازدواج کردم که خیلی مهربونه ولی وقتی عصبانی می شه بهش می گم تو یه آدم دیگه ای می شی البته باید بگم بنده خدا خیلی هم معذرت خواهی می کنه در مورد عصبانیتش اما دست خودش نیست بعضی وقتها این طوری می شه . ولی با این حال اون قدر هم دیگه رو دوست داریم که خیلی زودتر از اونچه که شما فکر کنی همدیگه رو می بخشیم بالاخره هر کسی یه جاهایی کم می یاره و در مورد درک کردن ، اگر با هم توافق داشته باشید کم کم با رفتارهای هم آشنا می شید و یاد می گیرید که چه طور همدیگه رو دلداری بدید همه که از اول راه نمی تونن همه خصوصیتهای رفتاری طرف مقابل رو بشناسند اما اگر واقعا براشون مهم باشه که شریک زندگیشون باهاشون راحت باشه به تدریج یاد می گیرند . سخت نگیر . موفق باشی
    زهرا ( بهار سبز )

  6. kamrad ۱۳۸۷-۰۹-۲۵، ۱۱:۵۶ ب.ظ

    man fekr mikonam age khodemon tonestim chenin fardi bashim oon mogheh chenin fardi ro payda khahim kard!

  7. nasim ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

    اگه از خدا میخواستی که یه

    اوتوبان ۴ باند از تهران تا لوس آنجلس وسعت بکشه، واسعش راحت تر بود تا یه شوهر با اون شرایط پیدا کنه

  8. ©Mersoft® ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱۲:۳۶ ق.ظ

    سلام…

  9. اسی ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ

    با سلام وخسته نباشید خدمت شما دوست گرامی و عزیز….وب جالبی دارین؟ اگه مایل به تبادل لینک با وبلاگ من رو دارید وبلاگ من رو بانام” بیا تو حالش رو ببر” لینک کنید و بعد از طریق قسمت نظرات وبلاگ من { esibivafa.blogfa.com} به من اطلاع دهید تا من هم شما رو لینک کنم…..

    داریوش کریمی Reply:

    سلام خسته نباشید من شما را لینک کردم با نام بیا تو حالشا ببر از شما خواهشی که دارم لطف کنید من را با نام داریوش پی سی دانلود نرم افزار لینک کنید ضمنن اگر میشه در وبلاگتون از مردم غزه نیز حمایت کنید دوست عزیز خداحافظ شما داریوش پی سی

  10. خازده ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱:۳۸ ق.ظ

    آخه پیدام بشه ، فکر کنم بعد یه مدت باطریش تموم میشه نفله بشه ، حیوونی این هوا ازش انتظار داری گناه داره ، نازی نازی

  11. ladan ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۸:۲۳ ق.ظ

    بعضی وقتها چیزهایی که اصلا انتظارش رو ندارین براتون پیش می یاد تو یک لحظه اتفاق می افته اما تا ابد ادامه پیدا می کنه. من واقعا به این جمله که تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز، اعتقاد دارم و معتقدم که اگر خود ما برای دیگران چنین نقشی را داشته باشیم حتما یکی هم برای ما این نقش را خواهد داشت.

  12. سمیه ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۸:۲۳ ق.ظ

    خود آدم باید درست باشه تا به اون چیزی که می‌خواد برسه

  13. mouse ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۸:۳۱ ق.ظ

    باید دید خودت حاضری همچین کسی برای یه نفر باشی

  14. راما ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۸:۳۵ ق.ظ

    من فکر کنم تو اصلا منظورت جنس مذکر نبود& تو کلا دنبال یه دوستی میگردی با چنین خصوصیاتی! من توی این دو ساله که خواننده وبلاگت بودم تقریبا با روحیاتت آشنا شدم زهرا جون و به خاطر همین هم قبلا کم کامنت میذاشتم
    ولی الان به این نتیجه رسیدم که نه میتونم حرفی بزنم که ناراحت نشی
    در عین حال که اخلاقت قابل ستایشه
    من دوست دارم دوست خوبی برات باشم

  15. پریزاد ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۸:۳۶ ق.ظ

    خدارو شکر من یه همچین همسری دارم.واسه همه هم دعا می کنم که با چنین آدمایی ازدواج کنن.
    خوشبخت بشی آبجی زهراااااااااا.

  16. دلسوخته ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۸:۴۳ ق.ظ

    گل وجود ادمی را با محبت سر شته اند
    مدام محبت می خواهد و دوستی می ورزد
    خصلت انس طلبی در او چنان نیرومند است که به همان نام نامیده می شود
    اری…انسان
    بودن دوست دشوار…غربت و تنهایی جگر سوز تر …همنشین نامهربون خاکستر حسرت

    سنگی به چند سال شود لعل پاره ای ____ زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ
    ………..
    ساها

  17. مصطفی ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۹:۰۶ ق.ظ

    سلام دوست قدیمی قدیمی قدیمی بنده.
    می دانید من کی هستم که؟
    البته باید فراموش کرده باشید. چند سال پیش با شما و وبلاگتون آشنا شدم یعنی اولین کسی بودید که وبلاگ را به من معرفی کردید.
    اما بعد از آن مرا مورد بی مهری خودتون قرار دادید پس من توانستم تا حدی شما را بشناسم:دی
    حالا وقتی که به وبلاگ من سر نزدید و مرا لینک نکردید و تبادل لینک انجام نداده ایم چطور بیام عضو شبکه دوستان گوگلی شما بشم؟

  18. محسن ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱۱:۰۵ ق.ظ

    مطمئنی که تو خودت رو خوب میشناسی؟

  19. پدرام ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱۱:۴۴ ق.ظ

    روباه گفت : یک چیزی است که پاک فراموش شده , معنیش ایجاد علاقه کردن است .
    شهریار کوچولو گفت : ایجاد علاقه کردن ؟
    روباه گفت : معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم , تو واسه من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو .
    p:)
    از همه ی کامنت گذارها عذر می خوام که این نوشته ها را برای یک فرد « بزرگ » انتخاب کردم….[ اسمایلی آنتوان دو سن تگزوپه ری ]

  20. علی ۱۳۸۷-۰۹-۲۶، ۱:۳۱ ب.ظ

    سلام،

    به قول افلاطون برای هر سری، همسری متناسب در این جهان هست؛ حالا اینکه اینا بتونن همدیگرو پیدا کنن یه بحث دیگست.
    اینم باید اضافه کنم که با شناختی که من از شما دارم خیلی بعید می دونم اصلا اهل گشتن باشین، این بر می گرده با سیستم فکری شما؛ احتمالا شما کارتونو با توکل حل می کنین!

    در ضمن عید غدیر رو هم به دوستای اینجا تبریک می گم!

  21. ali ۱۳۸۷-۰۹-۲۷، ۸:۴۱ ب.ظ

    نگرد نیست شاید هم باشد ما که ندیدیم جواب ایمیل ما را ندادی/؟؟؟

  22. رهگذر ۱۳۸۷-۰۹-۳۰، ۸:۳۹ ق.ظ

    زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
    می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

  23. زهرا ۱۳۸۹-۰۲-۲۵، ۴:۱۵ ب.ظ

    با سلام
    عزیزم ، فکر نکن که انتظارت زیادیه ، مطمئن باش که زیادیه . خودم تجربش کردم یکیو بعد از مدتی آشنایی البته جهت ازدواج با وجود نقایصش ( البته نقص که کمبود ،که بهشم گفته بودم ) برای شروع زندگی مشترک قبول کردم و گفتم شرایطت قبول اما دم آخر گفت شما لقمه ای بزرگتر از دهن منید من باید بدنبال لقمه ای کوچکتر باشم ، بهش گفتم چرا الان بعد از اینهمه مدت ، من که شرایطمو از همون اول بهت گفته بودم چطور یدفعه لقمه بزرگ شد . بهش گفتم گذاشته بودی منو سرکار ناراحت شد ولی هرچه بود بخاطرش رو خیلی از خواسته هام که بقول خودش بحق بود پا گذاشتم ولی … منم معتقدم این نیز بگذرد ولی اما از هرچی مرد و ازدواج متنفر شدم .
    پس نگرد که نیست خیلی گشتم اینم آخریش که هنوز از ضربش سرم گیج و منگه