۱۳۸۷-۰۹-۲
لاک دفاعی…
* دیدین وقتی یه خطری لاک پشتها رو تهدید می کنه، سریع میرن تو لاک دفاعی خودشون؟ لاک پشتها یه لاک ضخیم و خیلی محکم دارن که اینجور موقعها میرن توش و احساس امنیت میکنن، گاهی اوقات مثل امروز که تا سر حد مرگ ترسیدم و هنوزم میترسم، دلم میخواد کاش آدمهام یه همچین لاک دفاعی داشتن که وقتی چیزی اونها رو اینقدر میترسونه، برن توش و اقلا برای مدتی هم که شده احساس امنیت کنن، آدم ترجیح میده با بعضی خطرها حتی روبرو هم نشه…

* راستش من از خدا اونقدر نمیترسم که از بنده های خدا… خوبیه وقتی که با خدا حرف میزنی اینه که خودش میدونه تو چی میخوای؟ اصلا قبل از اینکه حرف بزنی، منظورت رو میگیره و میدونه که تو دلت چی هست؟ ولی بنده های خدا نه… وقتی با خدا حرف میزنی اینترفیسی وجود نداره، تو بی واسطه با خدای خودت حرف میزنی ولی بنده های خدا نه، ممکنه هزار جور تفسیر و سوء برداشت از حرفت بکنن. اصلا برای همینه که آدم راحت میتونه با خدای خودش حرف بزنه ولی وقتی به بنده هاش میرسه، سعی میکنه قواعد رو رعایت کنه… برای همینه که همیشه ته دل آدم محکمه که خدا خودش میدونه تو دل من چی میگذره؟…
* پانوشت: این لاکه با اون پیلهه فرق می کنه ها… رفتن تو اون پیلهه به اختیار خودت هست، اینکه دلت میخواد یه مدت تنها باشی، اما این لاکه نه، از روی ترس و جبری هست که به هر طریقی روت سایه افکنده…

