۱۳۸۷-۰۸-۱۸
سوالی که اغلب از خودم میپرسم
* خم شد و از کف حمام آنچه را که به نظر می رسید یک تار موی بلند طلایی باشد برداشت. با حرکتی مختصر آن را در سطل آشغال انداخت و گفت: ”نمی دونم فایده ی این همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه چیه؟”
پ.ن: این یکی از سوالاتیه که من اغلب از خودم می پرسم…
* خب اینم هست که من الان حال این دختره رو خوب می فهمم. یعنی خوب قشنگ درده داره خیلی بهش فشار میاره و حسابی کلافه اش کرده. شایدم اصلا یه درد کهنه است. یه زخمی که به همین راحتی التیام نمی پذیره…. نه خوب من بارو نمی کنم که این حالت، یه ژست مصنوعی برای گرفتن یه عکس موندگاره. این دختره واقعا یه چیزیش شده بوده و بعد یه روز که حسابی بریده بوده، تو خیابونی، پارکی، جایی داشته بغض هاش رو خالی میکرده که عکاسه اومده عکس گرفته. من حتی میتونم صدای گریه شم بشنوم… اوهوم مطمئنا همین طوره…

