سوالی که اغلب از خودم میپرسم

* خم شد و از کف حمام آنچه را که به نظر می رسید یک تار موی بلند طلایی باشد برداشت. با حرکتی مختصر آن را در سطل آشغال انداخت و گفت: ”نمی دونم فایده ی این همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه چیه؟
پ.ن: این یکی از سوالاتیه که من اغلب از خودم می پرسم…

* خب اینم هست که من الان حال این دختره رو خوب می فهمم. یعنی خوب قشنگ درده داره خیلی بهش فشار میاره و حسابی کلافه اش کرده. شایدم اصلا یه درد کهنه است. یه زخمی که به همین راحتی التیام نمی پذیره…. نه خوب من بارو نمی کنم که این حالت، یه ژست مصنوعی برای گرفتن یه عکس موندگاره. این دختره واقعا یه چیزیش شده بوده و بعد یه روز که حسابی بریده بوده، تو خیابونی، پارکی، جایی داشته بغض هاش رو خالی میکرده که عکاسه اومده عکس گرفته. من حتی میتونم صدای گریه شم بشنوم… اوهوم مطمئنا همین طوره…

۱۴ نظر

  1. مهم نیست ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۱۱ ب.ظ

    من خوب میدونم که خودت هم همچین حسی داری. خودت هم خوب میدونی که موقع یه چیزایی هست توی زندگی این روز هات. موقع یه نقطه عطف هست.

    من اگه اون جا بودم یه سیلی به گوشت میزدم و در حالی هیچ گفتگویی رد و بدل نمیشه با نگاهی که نواختن یک اهنگ زمینه رو یادآوری میکنه تشویقت میکردم به همون مدل که بلدی همین طوری بغضت رو بترکونی. ترکیدن این بغض موقعی بهتر جواب میده که یکی ببینتش. من می بینمش…

    از دور نگات میکنم. لابه لای نوشته هات نوشته هایی هست که فقط خود خودتی.

    جواب به این نظر

  2. پریناز ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۱۲ ب.ظ

    دارم سعی می کنم صدای گریش رو بشنوم.
    راستی همشو فهمیدم فقط قسمت اولو که می گی کف حموم یه تار موی طلایی افتاده رو بر می داری یو می ندازی تو سطل آشغال؟

    جواب به این نظر

  3. مهم نیست ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۱۴ ب.ظ

    وقتی آدم ها شروع میکنن به حرف زدن. حرفایی که باید بزنن. حرفایی که فقط و فقط به خاطر انعکاس درونشون هست. بی پرده بی ریا، قدم اول رو برای به دست آوردن همون خوشبختی برداشتن.

    دور و برت رو ببین پر از وبلاگ های اینطوری که یکی یکی صدای ترکیدن بغض ها توش میاد. مهم تر اینه که یکی ببینه این بغض ها داره میترکه.

    جواب به این نظر

  4. پزشک78 ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۱۶ ب.ظ

    قسمت اول برای من هم مبهم بود

    جواب به این نظر

  5. پزشک78 ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۱۹ ب.ظ

    لینکت هم که همین پاراگرافه….لطفا توضیح داده و ملت را از نگرانی برهانید

    جواب به این نظر

  6. زهرا ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۲۲ ب.ظ

    به: مهم نیست
    نمیدونم کی هستی ولی کاش واقعا کسی اینجا بود الان محکم میزد زیر گوشم تا آدم بشم :دی

    جواب به این نظر

  7. زهرا ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۱:۲۳ ب.ظ

    پزشک ۷۸:
    هیچی یه خورده دلم پر بود. ممکنه هم محمل گفته باشم:) اون بخشی از سالینجر بود من سوالی که پرسیده رو دوست داشتم… مرسی

    جواب به این نظر

  8. حامد «آسمان نقره ای» ۱۳۸۷-۰۸-۱۹، ۱۲:۰۷ ق.ظ

    پاراگراف اول رو حتی با دنبال کردن لینک ها معنیشو نفهمیدم! احتمالا جمله ای از یک فیلمنامه باشه! اما برداشتن تار مو چه ربطی به معلومات و هوش و سواد داره؟!

    در مورد قسمت دوم کاملا معلومه که گریه از روی ناراحتیه و این عکس از میون عکس بزرگتری برداشته شده. از حالت صورت مردی که در پشت تصویر دیده میشه متوجه شدم که انگار مصیبتی فقط برای این زن به وجود اومده که ظاهرا جمعی دارن نگاهش می کنن. (آخی طفلی)

    جواب به این نظر

  9. پ ۱۳۸۷-۰۸-۱۹، ۱۲:۴۴ ق.ظ

    یک سری به دکتر روانشناسی بزنی بد نیست. اینو جدی میگم.

    جواب به این نظر

  10. kamrad ۱۳۸۷-۰۸-۱۹، ۱:۰۳ ق.ظ

    این بخش اول که مبهمه رو من یه جایی خونده بودم! ولی چی بود یادم نیست!
    بخش دوم هم میتونه صحنه یک فیلم باشه!

    جواب به این نظر

  11. پپه ۱۳۸۷-۰۸-۱۹، ۸:۵۵ ق.ظ

    مراسم ختم می‌باشد.

    جواب به این نظر

  12. yenafar ۱۳۸۷-۰۸-۲۰، ۱:۴۶ ب.ظ

    شاید هم اون پشت کسی هست!!!

    جواب به این نظر

  13. علیرضا ۱۳۸۷-۰۸-۲۱، ۱:۳۵ ق.ظ

    لایک برای این همه معلومات و هوش و سواد. ایبن دختره به نظرم هیستریک شده.

    جواب به این نظر

  14. میلاد ۱۳۸۷-۰۸-۲۱، ۴:۲۹ ق.ظ

    لایک یعنی چی؟ این که آقای علیرضا گفتند :دی , هیستریک یعنی چی اونوقت ؟ معنی هیستوری و اینا میده ؟ :))

    جواب به این نظر

نظر شما