۱۳۸۷-۰۸-۲۴
اعتقاد راسخ، موضع مشخص
* چند وقت پیش تولد یکی از دوستام بود. که منو یکی دیگه از دوستام یعنی مریم رو هم دعوت کرده بود. تولد تو یه کافی شاپ برگزار میشد. کلا تیریپ خانواده ها و دوستانی که باهاشون رفت و آمد دارن، همه مثل خودشون ادعای اصالت دارن. به قول مریم که همش میگه بی اصالتترینشون ما بودیم:دی آقا مهمونی شروع شد و شام دادن و بعد از شام شروع به بحث کردن. یه پسره توی جمعشون هست که یه جورهایی خیلی مورد توجهشونه یعنی خیلی چیز خاصی نیستها اما چون خیلی سرزبون دار و شوخ طبع هست، بینشون خیلی معروفه. اصلا یادم نیست چی شد که این پسره برگشت گفت: برای من عجیبه که تو این عصر مدرن، هنوزم انسانهای ابلهی هستن که فکر می کنن خدا وجود داره! یکی از پسرهای جمع برگشت بهش اعتراض کرد که سریع مورد تمسخر واقع شد! من پیش خودم گفتم زهرا حالا ساکت باش، یه امشب بحثای جدی رو بذار کنار! بعد این پسره همین طوری ادامه داااد تا رسید به پیغمبر و حضرت علی و همین طوری هر فحشی که دلش میخواست میداد و اکثرا از نحوه بامزه تعریف کردنش میخندیدن، من دیدم همه ساکتن برگشتم اعتراض کردم و گفتم شما حق نداری به عقاید کسی توهین کنی! شما میتونی اینها رو قبول نداشته باشی اما نباید کسی رو که اینها رو قبول داره احمق بدونی! که البته همه دخترای جمع بهم اعتراض کردن که برو بابا و این حرفا چیه؟ اما پسره کم نیاورد و بحثش رو با من ادامه داد! البته بحث که چه عرض کنم بیشتر بار کردن فحش بود که تو یه دختر تحصیلکرده شاغل چطور میتونی اینقدر عقب مونده باشی و چطور اینها رو قبول داری و موقعیتش رو داری برو استفاده کن و حماقت نکن و این بحثها! منم که کلا سرم برای بحث درد میکنه، هرچقدر این سعی میکرد با شوخی و مسخره کردن بحث کنه، همونقدر جدی باهاش بحث کردم، خیلی هم عصبانی بودما، مطمئنم چند بار خیلی تند باهاش حرف زدم.
* گذشت تا اینکه چند روز بعد دوستم مریم رو دیده بود و بهش گفته بود ولی عجیب از اون دوستت زهرا خوشم اومده، بعد گیر داده بود که مریم شماره منو بهش بده. وقتی که دوستم این موضوعو گفت، واقعا تعجب کردم، هی با خودم میگفتم ببین زهرا تو شانس نداری، همیشه برعکسیات تو زندگیت پیش میاد، من با این آدم بدترین مدل بحث رو کردم، اونم تو جمعی که همه باهاش موافق بودن و اونهمه دختر منو مسخره کردن و تازه وقتی هم عصبانی میشم، کلا برام مهم نیست الان روبروم کی نشسته خیلی بد باهاش حرف زدم، بعد مریم رفته بود ازش پرسیده بود گفته بود: من تا حال ندیدم دختری رو که اینقدر عقایدش رو مسخره کنم و اون برعکس “من” براش مهم نباشم و سر حرف خودش بایسته و دفاع کنه، اینکه به خاطر عقیده اش جلوی من ایستاد برام مهم بود، حداقل میدونم تو عقیده ای که هرچند من باهاش مخالفم راسخه، حالا میفهمم چرا فلانی (اشاره به یکی از این ۳ نفری که تو این پست گفتم) اینقدر ازش خوشش اومده.
با اینکه کلا از این پسره خوشم نیومد، اما فقط از همین صفتش خوشم اومد. چیزی بود که اصلا خودم هیچوقت بهش فکر نکرده بودم ولی ناخودآگاه توی ذات من هست. یکی از چیزهایی که توی بحث خیلی برای من مهمه اینه که طرف بحث موضعش مشخص باشه، کسی نباشه که مدام از این شاخه به اون شاخه بپره. باور کنین من بحث کردن با این مذهبی های تندرو رو به اینایی که تظاهر به تعادل دارن ترجیح میدن. اقلا من میدونم اون قرد مذهبی اگه تو فلان موضع با من اکیدا مخالفه، این عقیده اش یه خواستگاه دینی و مذهبی موجه داره و برای من قابل درکه چرا با فلان موضوع مخالفه، چرا با فلان موضوع موافقه، ولی امان از روزی که طرف مورد بحث شما بین یه چیزی مثل سنت و مدرنیته گیر کرده باشه و تازه بخواد افه روشنفکری هم بیاد!
* حالا حتمن میگین یه آدم متعادل بهتر از یه آدم خفنه! آره بهتر هست ولی من معتقدم به ندرت آدمهایی وجود دارن که واقعا متعادل باشن و مثلا بخوان محسنات دشمنانشون رو هم ببینن و البته دیدن این محسنات لابد ربطی به منافع شخصی شون نداشته باشه. بشینین یه بار با همین آدمهایی که معتقدین متعادلن یه سری سلسله بحث کنین و اونوقت سعی کنین حرفهای اون آدم رو طی بحثهای قبلی و فعلی کنار هم بذارین اونوقت عجیب سرتون گیج خواهد رفت از اینهمه مغلطه و منیت!
این پست ادامه دارد :دی

