۱۳۸۷-۰۸-۵
ملت این زن، خانم نیست، آقاست :O
* خوب الان وقتشه که راجع به اون خانم دوجنسی توی اتوبوس که قول نوشتنشو دادم، بنویسم:
* فکرشو بکنین که دیروز آخرین روز تعطیلی بود و طبق معمول وقتی یه تعطیلی میشه کل تهران به سمت شمال سرازیر میشه، واسه همین موقع رفت و برگشت همواره ترافیک وحشتناکی تا قبل از اتوبان تهران-قزوین هست، به طوریکه یه ساعاتی بخشهایی از جاده تهران به گیلان رو یکطرفه می کنن. حالا تصور کنین تو اون ترافیک وحشتناک بودیم و هوای ولوویی که توش بودیم به شدت دم کرده بود که یوهو صدای فریاد یه دختر خانمی از دو ردیف عقبتر ما بلند شد!
* من اولش فکر کردم قضیه مزاحمته، همه سریع برگشتن، دختره از جاش بلند شد و رفت به سمت جلوی اتوبوس و با داد و فریاد میگفت: اینی که کنار من نشسته خانم نیست، آقاست!
بلند شدم نگاه کردم دیدم نه بابا طرف واقعا خانمه! با همه ظرافتهای زنونه، حتی آرایش هم داشت و موهاش رو مش کرده بود. قیافه بدی هم نداشت ولی طفلک چون همه برگشته بودن سمتش حسابی سرخ شده بود:(
خلاصه دختره رفت جلو و داد و بیداد کرد شاگرد راننده پا شد اومد سمت مثلا خانمه و باهاش یه صحبتهایی کرد که من کامل نشنیدم. این خانمی که کنار من نشسته بود، معلم آبجی جوجوهه من بود، برگشت از شاگرده پرسید آقا مشکل چیه؟ اونم با صدای بلند گفت اون خانم، در حقیقت آقا هم نیستن، ایشون خودشون میگن دو جنسی هستن! بعدش با صدای بلندتر خطاب به کل اتوبوس گفت که یکی از آقایون بیاد جای این دختر خانم بشینه تا ایشون بره پیش خانمتون! از بد حادثه هیچکدوم از زنها اجازه نمیدادن شوهراشون برن پیش اون خانمه بشینن! یعنی هم خانمای اتوبوس میترسیدن خودشون برن، هم اینکه نمیذاشتن شوهراشون برن! آخرش این خانم معلمی که کنار من نشسته بود برگشت از من عذرخواهی کرد و گفت که ملت چقدر درکشون پائینه، انگار اون بنده خدا خودش این مشکلو به وجود آورده که اینطوری باهاش برخورد میشه، بعدش رفت که پیش اون خام دو جنسی بنشینه!

من خیلی خوشحال شدم، دلم میخواست دختره ای که داد و بیداد میکرد بیاد کنار من بشینه، چون میخواستم ازش بپرسم که از کجا فهمید که اون آقاست؟ چون اصلا از ظاهرش چیزی معلوم نبود (خوب فضولیه دیگه نمیشه کاریش کرد:دی) که از شانس بد من دختره گفت نه من میترسم اون اطراف بشینم، یه جایی اون جلوها به من بدید! از بدشانسی تعداد خانم تک تو اتوبوس کم بود و شاگرد راننده با خواهش و تمنا همون ردیف اول، یه دونه از این زنهایی که چارچنگولی شوهرشون رو چسبیده بودن رو راضی کرد که ای بابا شرایط استثنائیه، حالا ۲ دقیقه از بغل شوهرتون بیاین بیرون! دختره رفت ردیف اول نشست و یه خانم جدیدی اومد پیش من نشست! همین که نشست برگشت گفت: «باید بریم خدا رو شکر کنیم که ما رو سالم و درست و حسابی آفریده، من تحملشو ندارم»…
* همین که خدا رو شکر گفت یاد یه داستانی افتادم که دبیر ادبیاتمون گفته بود: یه بار به یک نفر خبر میدن که کل بغداد آتش گرفته! میگه ای وای بدبخت شدیم این دیگه چه وضعیه؟ بعد بهش میگن نگران نباش خونه تو سالمه! میگه وای خدایا هزاران بار شکرت… یه عاقلی بهش میگه: این شکرت از اون کفر قبلی بدتر بود! کل یه شهر داره میسوزه و اینهمه آدم داغدارن، اونوقت تو خوشحالی که فقط خونه خودت سالم مونده؟!


رضا تهرانی راد Reply:
دی ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۶ ق.ظ
با نظر شما کاملا مخالفم
اون بنده خدا که حالا بگیم دوجنسی بوده میخواسته چه مشکلی رو تویه جمع برای اون خانوم به وجود بیاره؟؟؟
اتفاقا این جور ادما از انسانهای عادی و طبیعی بی ازار ترن درسته ترسیده اما نباید جار میزد که اروم باید به راننده میگفت جاشو عوض کنه حتی جوری که خود طرف نفهمه
جواب به این نظر