طبیعت حقیقی یک قلب

* حقیقتش خیلی از داستانهای عشقی خوشم نمیاد، بیشترشون به نظرم لوس بازی و هندی بازی به نظر میان:دی اما این یکی نکته ای داشت که من دوستش داشتم. واقعیتش همینه، من قبلا هم گفتم، به نظرم جذابیتهای روحی یک آدم خیلی مهمتر از جذابیتهای ظاهریش هست، مثلا من یک آدم زشت ولی باهوش و مستقل و خودساخته رو به یه خوشگل خنگ ترجیح میدم:) توجه کنین این به این معنی نیست که جذابیتهای ظاهری بی ارزشه ها، نه اگه هردو باهم باشه که چه عالی (هرچند به ندرت این دو صفت یکجا جمع میشن) من یه چیزیو کلی گفتم.
من فکر کنم اصلا بشه یه حرف کلی تر هم زد: زنها بیشتر از مردهای باهوش خوششون میاد و خیلی توجه به ظاهر طرف نمی کنن در حالیکه در مورد مردها برعکسه، یعنی مردها بیشتر به ظاهر خانمها توجه می کنن و اصلا هوش و موش و اینها رو در نظر نمی گیرن!

* “جان بلا نکارد” از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: دوشیزه هالیس می نل”. با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. “جان” بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد “جان” سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. “جان” در خواست عکس کرد ولی با مخالفت “میس هالیس” رو به رو شد . به نظر “هالیس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: “تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت”. بنابراین راس ساعت بعد از ظهر “جان” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ماجرا را از زبان “جان” بشنوید: ” زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام – موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت “ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟” بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم. من “جان بلا نکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه “می نل” باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: ” فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!”
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟

۱۹ نظر

  1. noghteh sare khat ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۶:۵۶ ب.ظ

    agar eshtebah nakonam ino avalin bar to ketabe sope jojeh baraye roh khondam va mesle baghiye dastanhash hich vaght nemitonam faramoshesh konam
    eradar

    جواب به این نظر

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۷:۰۷ ب.ظ

    مرسی که اسم کتابو گفتین:)
    این با ایمیل رسیده بود من دلم میخواست بدونم تو کدوم کتاب بوده مرسی:)

    جواب به این نظر

  3. نگارنده ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۸:۵۷ ب.ظ

    سلام

    داستان رو قبلا شنیده بودم و یادآوری خوبی بود.
    این تفکر خوبیه که برای آدمها دلیل خواسته شدنشون مهم باشه و نه صرف خواسته شدن!

    موفق باشی

    جواب به این نظر

  4. حامد «آسمان نقره ای» ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۹:۱۷ ب.ظ

    چه داستان زیبایی یه لحظه اشک تو چشام جمع شد.

    اصولا به نظر ما مردا داشتن یک زن زیبا و البته “خنگ” نعمت بسیار بزرگیه!

    که البته هیچکدوم از ما کاملا به این مقصود نمیرسیم. همه یا زن های زشت و خنگ دارن! و یا زن های زیبا و باهوش! برعکس نمیشه.
    پس در نتیجه : صورت رو به سیرت بهتره ترجیه داد!

    جواب به این نظر

  5. مهم نیست ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۹:۳۰ ب.ظ

    با این پستت و پستهای قبلیت فکر کنم یکی از این قرار ها رو هم شما داشتین – احتمالا اون طرف هم با رفتارش تو ذوق شما زده – زیاد جدی نگیر

    جواب به این نظر

  6. زهرا ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۹:۵۱ ب.ظ

    به مهم نیست:
    خیلی باحال بود:))
    جدی فکر میکردم با این پست بشه هر نتیجه ای گرفت غیر از این:دی

    نه خیر چنین چیزی در زندگانی من تا به حال صورت نگرفته:دی چون بنده کتابی چیزی ننوشتم که کسی بخواد از اون طریق باهام مصاحبه کنه و یا ظاهر من تو ذوقش بخوره:))

    :D

    جواب به این نظر

  7. pedyped ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۹:۵۲ ب.ظ

    داستان جالبی بود و از اون جالب تر که شبیه این ماجرا برای یکی از دوستان من اتفاق افتاد ولی سربلند بیرون نیامد.:(

    جواب به این نظر

  8. مریم ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ

    Dastaan ghashangi bood. mamnoon

    جواب به این نظر

  9. پدرام ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۱۰:۳۰ ب.ظ

    عالی بود . محشر بود . بی نظیر بود .فوق العاده بود .ممنون .
    ازnoghteh sare khat هم ممنون .
    میدونین جان به هالیس در رستوران چی گفت ؟“جان” به دوشیزه “هالیس”در رستوران میگه :

    پشت این پنجره یک نامعلوم است
    نگران من و توست
    ای سراپایت سبز
    دستهایت را چون خاطره ای سوزان ,
    در دستان عاشق من بگذار
    و لبانت را چون حسی گرم از هستی
    به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
    باد ما را با خود خواهد برد
    باد ما را با خود خواهد برد

    « فروغ »

    جواب به این نظر

  10. رضا.ب ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ

    داستان جالبی بود. یاد اول فیلم اورجینال سین افتادم … ولی همیچ ربطی به خود فیلم اورجینال سین نداره ها !

    جواب به این نظر

  11. اینتر ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ

    من که فکر میکنم دختره اول میخواسته با پسره روبرو نشه و این حقه رو زده تا اگه از پسره خوشش نیومد اونو بپیچونه.
    از این خانوما هرچی بگی بر میاد ……!

    جواب به این نظر

  12. دل‌زده ۱۳۸۷-۰۸-۲۷، ۱۱:۴۰ ب.ظ

    واقعا جالب! یعنی ممکنه؟

    جواب به این نظر

  13. kamrad ۱۳۸۷-۰۸-۲۸، ۲:۲۶ ق.ظ

    jaleb bod! dobare khondam vali chera intore:(

    جواب به این نظر

  14. مریم ۱۳۸۷-۰۸-۲۸، ۹:۰۲ ق.ظ

    وای عالی بود این داستان.ییهو مو هام سیخ شد آخرشو خوندم. به نظرم همه آدم ها مثل این آقا هستن.یعنی واقعا زن و مرد نداره.طبیعی هم هست چون مثلن تو یکی رو ندیدی اما از نوشته هاش یا صداش که به نظرت زیبا یا زشته زیبا ترین یا زشت ترین چهره رو می سازی.آدما(زن و مرد) نا خوداگاه میل به زیبایی دارن و طبیعی وقتی با چهره زیبا مواجه نشن میزنه تو ذوقشون.

    جواب به این نظر

  15. عرفان ۱۳۸۷-۰۸-۲۸، ۲:۱۶ ب.ظ

    جزء معدود داستان‌های عشقولانه بود که خوشم آمد! D:

    جواب به این نظر

  16. نازی ۱۳۸۷-۰۸-۲۸، ۸:۴۱ ب.ظ

    اقا حامد(اسمان نقره ای) گفت:چه داستان زیبایی یه لحظه اشک تو چشام جمع شد.

    اصولا به نظر ما مردا داشتن یک زن زیبا و البته “خنگ” نعمت بسیار بزرگیه!

    که البته هیچکدوم از ما کاملا به این مقصود نمیرسیم. همه یا زن های زشت و خنگ دارن! و یا زن های زیبا و باهوش! برعکس نمیشه.
    پس در نتیجه : صورت رو به سیرت بهتره ترجیه داد!
    **** میخواستم خدمتشون عرض کنم که اولا یه مورد رو جا انداختن و اون هم زن زشت و باهوش هستش. که البته طرفدار چندانی هم نداره. ثانیا ترجیح رو با ح مینویسند نه با ه!

    جواب به این نظر

  17. پیام ۱۳۸۷-۰۸-۲۹، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    بسیار تاثیر گذار.

    جواب به این نظر

  18. پپه ۱۳۸۷-۰۸-۲۹، ۹:۰۸ ق.ظ

    NICE and THANKS Zahra

    جواب به این نظر

  19. طاهر ۱۳۸۸-۰۱-۲۲، ۹:۰۶ ب.ظ

    واقعا جالب و تاثیر گذار بود مرسی

    جواب به این نظر

نظر شما