۱۳۸۷-۰۸-۱۷
اگه من نامرئی بودم…
* هوم:) خوب اگه من نا مرئی بشم مثل اکثر شماها آرزوی اصلیمو سانسور می کنم و فقط به آرزوهای کلی ای می پردازم که میشه توی یه جای عمومی مثل وبلاگ بیان کرد…
من اگه نامرئی بودما، دلم میخواست اولا از نوعی دیگر نامرئی باشم یعنی اونقدر نامرئی باشم که علاوه بر کنترل فیزیکی افراد (حالا چه اونهایی که دوستشون دارم، چه اونایی که ندارم) دلم میخواد یه طورایی وارد روح و روان و قلبشون هم می شدم تا بفهمم اونجا چه خبره؟! یعنی همونطور که مثلا وقتی نامرئی بشیم میتونیم بدون هیچ مزاحمت و مانعی بریم کسی رو ببینیم، بدون اینکه اون فرد حضورمون رو حس کنه، من دلم میخواست می شد باطن و روان آدمها رو دید. اینطوری واقعا میشه فهمید دیگران در مورد آدم واقعا چی فکر می کنن؟ میشه افکار واقعی شون رو خوند.
تازه سفر در زمان هم دلم میخواست، یعنی اینکه میتونستم گذشته و آینده رو هم ببینم، چه میدونم وقتی آدم نامرئی میشه که منطقا دیگه نباید محدودیتی داشته باشه نه؟:)
اصلا من هر وقت تو خیابون راه میرم، گاهی اوقات احساس می کنم چشمهای آدمها حرف میزنن، بعدش دلم میخواد داستان آدمهای خاصی رو بفهمم. مثلا اون نگاه غمگین که داشت می رفت چش بود؟ یا اونی که مضطربه و عجله داره، اون یکی برای چی اینقدر خوشحاله؟ دلم میخواست کاش موانع برداشته میشد و من اینها رو می فهمیدم…
* یک آرزوی خوب دیگه هم دارم. اینکه اگه نامرئی بودم جدی جدی میرفتم تمام بوتیکهای دنیا رو میگشتم هرچی عروسک ناز و لباس مجلسی – فانتزی و صندل فشن و خوشگل و ایناست، رو ورمیداشتم واسه خودم:دی

