۱۳۸۷-۰۸-۲۰
خلاء یک دوست رازدار
* در زندگی دردهایی هست که به هیچکس نمی تونی بگی… در زندگی دردهایی هست که فقط مال خودته، خودت باید بکشی، خودت باید تحملشون کنی، خودت باید از پسشون بر بیایی… یا نه اگه نتونستی بربیای که فقط باید بسوزی و بسازی… اینها دردهایین که به هیچکس نمیتونی بگی… حتی اگه بگی کاملشون رو نمی گی…
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا آهسته می خورد و می تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد. صادق هدایت – بوف کور»
دیروز نیم ساعت تو آینه به صورت خودم نگاه کردم، احساس کردم صورتم خیلی شکسته، محو و بیروح شده. به قدری محو بود که خودم رو نمیشناختم…
* ضربه های بزرگ هی دارن عین پتک روی زندگی من فرود میان، بعد خوب من اینهمه سال، اینهمه حرف رو دلم مونده… دلم خیلی برای آیلار تنگ شده.. جز اون دسته آدمها بود که من بهش اعتماد کامل داشتم و الان این روزها به شدت دوباره بهش احتیاج دارم… ولی خوب نیست، بعد از اینکه درسمون تموم شد، آیلار رفته تبریز و خب تلفنی هم که نمیشه درددل کرد… همه مزه درددل کردن، اونم از نوعی که روی دلم من سنگینی میکنه و داره منو از پا در میاره، اینطوریه که آیلار الان اینجا باشه و بعد روبروی من بشینه و وقتی من زار میزنم گوش کنه و بعدش بگه “می فهمم چی میگی”، “میدونم شرایط خیلی سختیه”، “منم اگه جات بودم همین قدر حالم بد بود…”
و بعد محکم بغلم کنه و با دست راستش آروم به شونه هام ضربه بزنه و بگه “تو تا همین جاشم خیلی قوی هستی که تونستی تحمل کنی، گریه کن زهرا، گریه کن تا سبک بشی…”
خوبی آیلار به اینه که از نوع دوستانی هست که خیلی میشه بهشون اعتماد کرد، به طوری که بتونی همه رازهاتو بهش بگی و مطمئن باشی تو دلش دفن میکنه و هیچوقت از اونا برای کوچک کردنت استفاده نکنه… بعد من این روزها خلاء یک شخصی مثل آیلار رو به شدت احساس میکنم…
* خب آدم ممکنه دوستان زیادی داشته باشه، آشناهای زیادی برای معاشرت، بحث، مهمونی، ولی این نوع دوست خیلی کم توشون پیدا میشه…
* هی دلم میخواد فریاد بزنم نمیشه… همیشه به آدمهایی که خیلی راحت و متواضع درددل هاشون رو میگن و میگن که الان چشونه حسودیم میشه… من هیچوقت این قابلیت رو نداشتم که عین بچه آدم به یک نفر اعتماد کنم و بهش بگم الان چه مرگمه که اینطوری دارم از هم می پاشم؟

