دلم خواست دوباره برم مدرسه:)

* هوم:) خوب الان من امروز واقعا دلم میخواست کوچیک شم و برم مدرسه. یه دونه از این مانتو رنگیا بخرم با یه مقنعه سفید که یه گل رز صورتی گنار گوشم چسبیده، هرچند من روز اول مدرسه دلم نمیخواست مانتو بپوشم و یه دامن گل گلی رو تازه برام خریده بودن و اصرار داشتم که با اون برم:) بعدش یه جوراب شلواری سفید پوشیدم و با اون ست رفتم مدرسه:)) امروز دلم میخواست بشم ۱ متر و ۱۰ سانتی متر و اینا که قدم از همه کوچیکتر باشه و برم اول صف. بعدشم برم سر کلاس درس و آی با کلا رو یاد بگیرم و کلی ذوق کنم که دارم چیز میز یاد میگیرم:) من این زهرای بزرگ شده رو خیلی دوست ندارم، خیلی دغدغه هاش گنده ان… دلم اون زهرای ۶ ساله رو میخواد.

داشت یادم رفت، دلم یه کوله خشگل قرمز رنگ هم میخواد. یه دفتر روغنی نقاشی. یه عالمه مداد رنگی، یه آبرنگ. یه نیمکت چوبی، با یه همکلاسی کوچولو و فرشته دیگه:) تازه مداد سیاه و قرمز هم میخوام برای اعراب گذاری، پاک کن و مدادتراش قرمز و جامدادی ای که آکواریوم داشته باشه هم میخوام:) بعدشم دلم میخواد یه خونه نقاشی بکشم که از کنارش جوی آب رد میشه، درست مثل همون موقع ها که نقاشی می کشیدیم، یادتونه؟ انگار که خونه هایی که می کشیدیم توی فضا معلق بودن:) یا کشفدوزک من عاشق کشیدن کفش دوزک بودم که تو شمال زیادن، همیشه دلم برای کفش دوزکها میسوخت:(

بعدشم خانم معلم تپلی و مهربون، بهم ۲۰ بده و زیرش بنویسه: آفرین صد آفرین فرشته روی زمین، بعدشم از این برچسبهای ممتاز بهم بده و هی اونا رو جمع کنم و ذوق کنم. انگار که با ارزشترین هدیه های دنیا هستن…
آخه کجا رفت اونهمه کوچیکی و صداقت و مهربونی و آدمهای مهربون و همکلاسی های کوچولوی دوست داشتنی و معلمهایی که هی ما رو می بوسیدن؟ آخه به چه درد میخوره این دنیای بزرگترها؟…

* اینم پارسال این موقع ها نوشته بودم: خاطرات مدرسه:)
اینم هست: امروز، روز اول مهر…

۲۴ نظر

  1. مریم - صندوقک ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۹:۱۵ ب.ظ

    سلام واله زمان ما که مانتو ها همه خاکستری، سورمه ای ، قهوه ای و … مقنعه هم مشکی بود اگه خیلی شانس می آوردیم طوسی :(

    جواب به این نظر

  2. فرزاد ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۹:۱۵ ب.ظ

    آفرین صد آفرین :))

    جواب به این نظر

  3. ناشناس ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۹:۱۹ ب.ظ

    khod tarash na..medad tarash bayad begi..khod taras baraye kare digast :)))

    جواب به این نظر

  4. زهرا ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۹:۲۶ ب.ظ

    ناشناس اصلاح شد مرسی حواسم نبود :D

    جواب به این نظر

  5. پدرام ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۱۰:۲۲ ب.ظ

    ای هفت سالگی
    ای لحظه ی شگفت عزیمت
    بعد از تو آن عروسک خالی
    که هیچ چیز نمی گفت , هیچ چیز بجز
    [آب , آب , آب
    در آب غرق شد

    بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
    از زیر میزها , به پشت میزها , از پشت میزها
    به روی میزها رسیدیم
    و روی میزها بازی کردیم
    و باختیم , رنگ ترا باختیم ,
    [ای هفت سالگی

    بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
    و داد کشیدیم
    « زنده باد
    مرده باد »

    بعد از تو ما قاتل یکدیگر بودیم
    برای عشق قضاوت کردیم
    و , همچنان که قلب هامان
    در جیب هایمان نگران بودند
    برای سهم , عشق قضاوت کردیم

    «فروغ»
    _____________________
    عالی نوشتی .

    جواب به این نظر

  6. ازوپ ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۱۱:۴۵ ب.ظ

    تو هم که مینیمال نویس شدی !
    بعد از بیست و اندی سال عمر با عزت !….همچنان وقتی بوی متعفن ماه مهر را می شنوم گرچه دانش آموزی و دانش جویی مان به سر آمده تنم چندان می لرزد که نگو ….هرگز دوست ندارم به آن دوران برگردم ….من این ازوپ بالغ ایام شباب پشت سر گذشته را بیشتر دوست می دارم !
    صدای هولناک مادر : بچه پاشو باید بری مدرسه !

    جواب به این نظر

  7. محمد افراسیابی ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۱۱:۴۸ ب.ظ

    من اصلن چنین هوسی ندارم. روزگار بدی بود، معلم بد، مدرسه‌ی بد هوای سرد و لباس نامناسب.
    متشکر از لینکی که به متن ترجمه شده‌ی من داده اید.

    جواب به این نظر

  8. آورا ۱۳۸۷-۰۷-۲، ۱۱:۵۹ ب.ظ

    منم دلم میخواد برگردم به اون دوره. کاش قدرشو بیشتر میدونستیم

    جواب به این نظر

  9. بابک ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۱:۰۸ ق.ظ

    به سبک فرفری‌ها: لایک واسه جامدادی آکواریومی! یادش بخیر :D

    جواب به این نظر

  10. راجر ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۴:۳۸ ق.ظ

    من که اصن دوس ندارم
    بجاش انقد دلم می خاد برم کالج که هر روز که دارم از دمش رد می شم برم یونی یا وختی که دارم بر می گردم یا هر وخت دیگه که دیوانه می شم خیلیم نمی دونم چرا اینجوری می شم ولی خیلی دوس داشتم که می رفتم…

    البته که هر چیز به جای خیش نیکوست…

    جواب به این نظر

  11. پیروز ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۸:۲۷ ق.ظ

    باز آمد بوی ماه مدرسه …
    بوی بازیهای شاد مدرسه … … …

    جواب به این نظر

  12. داش سعید ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۱۲:۴۲ ب.ظ

    سلام /. چقد صورتی نوشته بودی … زیبا بود من هم رفتم به دوران دبستان

    جواب به این نظر

  13. Hamid ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۱:۰۴ ب.ظ

    وبلاگت هم مثل خودت هست باز کامنتم رفت توی تایید =))
    ولی میدونم که خوندیش، چه حقیقت تلخی توش بود نه؟=))

    جواب به این نظر

  14. من ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۱:۱۸ ب.ظ

    سلام
    شاید این خواسته اکثریت مردم باشه چرا که همیشه گذشته بهتر از امروز است و شاید راهی برای جبران اشتباهاتمان متصور شود
    اما چیزی که امسال به چشم میخوره رنگ های شاد کودکان ابتدائی مخصوصا کلاس اولی هاست که این جای شکر داره چقدر مشکی و قهوه ای و سورمه ای را تحمل کنند
    خوشحالم با شما آشنا شدم و موفق باشید

    جواب به این نظر

  15. نارگل ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۲:۲۲ ب.ظ

    لباس فرم مدرسه زمان ما سرمه ای و قهوه ای بود. با معلمهای سیاه و مدرسه های خاکستری. چیزی بدبوتر از ماه مهر سراغ ندارم که هنوزم بعد از یازده سال ازش چندشم می‌شه.

    جواب به این نظر

  16. دوست ۱۳۸۷-۰۷-۳، ۷:۱۶ ب.ظ

    من هیچوقت دلم برای مدرسه تنگ نشد برای دانشگاه هم همین طور اکثریت قریب به اتفاق معلمها ، مربی ها ، دبیرها و اساتیدی که داشتم عقده ای ، عوضی و کله خشک بودن دور از جون تعدادی کمتر از امگشتان یک دست . گند زده بودن به هرچی آموزش پرورش و آموزش عالیه …
    مشکل از ماه مهر نیست . مشکل اینه که خیلی جاها طویله رو با گاوهای توش تبدیل کردن به مدرسه و دانشگاه … !!! ( این حرف حالت کلی نداره حداقلش این بود که اکثر اونایی که من باهاشون سر و کار پیدا کردم لیاقتی بیش از طویله نداشتن باز هم میگم به غیر از عده ای انگشت شمار )

    جواب به این نظر

  17. YekZan ۱۳۸۷-۰۷-۴، ۳:۰۵ ق.ظ

    آخ… مدرسه…

    جواب به این نظر

  18. رضا ۱۳۸۷-۰۷-۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ

    سالهای کودکی دل ز غصه دور بود ماهی خیال من حوضش از بلور بود .

    جواب به این نظر

  19. نون وا ۱۳۸۷-۰۷-۶، ۴:۲۵ ب.ظ

    من تا دیروز هر چی کامنت می زاشتم می گفت ، در محاسبه جمع اشتباه کردید!

    جواب به این نظر

  20. ناشناس(G=10) ۱۳۸۷-۰۷-۷، ۱۱:۲۰ ق.ظ

  21. پدرام ۱۳۸۷-۰۷-۷، ۱۱:۵۶ ق.ظ

    سلام. رسیدن به خیر

    جواب به این نظر

  22. fatima ۱۳۸۷-۱۲-۸، ۵:۴۱ ب.ظ

    salam do0ste aziz
    akh ke manam delam vase on do0ran lak zade
    be gozashtam ke niga mikonam mibinam kam bachegy kardam shito0ni nakardam khili delam mikhad kochik besham 2bare beram madrese sholoogh konam bazi konam on mogheha bozorgtarin ghosamoon shekastane noke medademoon bud o bas amma alan delemo0ne ke shekaste va nemishe ye deletaze bekhary ya betarashish mese medad

    جواب به این نظر

  23. Zizi ۱۳۸۸-۰۲-۸، ۳:۴۳ ب.ظ

    سلام
    خیلی قشنگ نوشته بودی منم از دوران جوونی و نوجوونیم زیاد خوشم نمیاد دوس دارم دوباره بچه شم با یه دله پاک:) آخه مگه دنیای بزرگا چی داش که وقتی بچه بودیم هی آرزو میکردیم بزرگ شیم؟؟؟؟:) بعضی وقتا یاد بچگیام می افتم گریم می گیره:) یاد بازیای بچگی…… :)

    جواب به این نظر

  24. پریا ۱۳۸۸-۰۶-۱۸، ۲:۲۵ ق.ظ

    نگو که دلم خونه
    کاش اصلا بزرگ نمی شدیم همون نوزاد می موندیم این از ۶ سالگی بهتره
    ولی خیلی از آدم ها به علت بیماری در این سن با این قد و اندازه می مونن
    پس باید خدا را شکر کنیم

    جواب به این نظر

نظر شما