برای یکی از بهترین زنهایی که میشناسم

* برای کسانی که رنج مداوم می کشن… برای مریم … که تا زنده ام، هیچگاه داستان زندگیش رو فراموش نمیکنم…

* پدرش کارگر بود،  کارگر روزمزد. مادرش هم کشاورز بود. یعنی  مثل اکثر زنهای روستایی توی شمال، بهار و تابستان که می شد می رفت شالیزارهای مردم رو نشا و بعدش وجین میکرد که بتونه پولی در بیاره. مطمئنا حقوق شوهرش کفاف نمیکرد. خب شوهرش هر روز که سر کار نمی رفت…
بزرگتر که شد، هنوز درست خودش رو نشناخته بود که مثل همه دخترهای فقیر، زود شوهرش دادن. به شوهری که ۱۰ سال از خودش بزرگتر بود. شاید ۱۰ سال سن زیادی نباشه ولی برای او که خودش سن و سالی نداشت و هنوز نوجوان محسوب میشد، تفاوت ۲ نسل بود…
هنوز مزه ازدواج و ماه عسل رو نچشیده بود که بچه دار شد… باز هم فقر بود و نداری و بی اطلاعی و کمبود امکانات توی روستا. بچه پشت بچه… تعداد زیادی فرزند زائید… مثل همه دخترهای فقیری که ازدواج می کنن…

* شوهرش مرد خوبی نبود. مسئولیت پذیر نبود و کار نمی کرد. نمیتونست طلاق بگیره. به بدنامی طلاق توی روستاشون نمی ارزید. ضمن اینکه بچه هاش بزرگ بودن. دلش برای آبروی بچه هاش می سوخت… باز این خود او بود که با اون تن مریض میرفت سرکار. سنی نداشت ولی سختی اونهمه زایمان و کار در شالیزار پیرش کرده بود…
بعد حالا سالهای سال گذشته… بچه هاش بزرگ شدن… ولی اون هنوز میرفت سر شالیزارهای مردم کار می کرد که شکم بچه هاش رو سیر کنه…

* هیچکس هیچوقت نفهمید این زن چقدر بزرگه و چه طاقتی داره. چطور با هیچی و نداری بچه هاش رو بزرگ کرده. چطور کار کرده؟ چقدر زجر کشیده. چقدر کار کرده. چقدر احترام میخواد. چه حجمی از غصه در دلش هست؟ هیچکس نفهمید. حتی بچه هاش هم قدرش رو نمیدونستن… مثل همه مادرهای فقیر. نه اینکه بچه هاش مقصر باشن و نه خودش مقصر بود… به هر حال اون بچه ها گناهی نداشتن که هی به نداریشون و چرا اینکه تو همچین خونواده دنیا اومدن، اعتراض کنن و هم اینکه اون تقصیری نداشت… خودش با بدترین شرایط سپری می کرد و خوب حقوقی هم نداشت. اصلا هر کاری از دستش بر می اومد انجام داده بود…

* بعد حالا هر بهار که میشه، هیچکس نمیفهمه یه زن خیلی بزرگی توی یکی از روستاهای شمال هست که شالیزارها رو آباد می کنه… پا به پای مردها و حتی گاهی بیشتر از اونها کار می کنه… خسته نمیشه… مدام هم سرزنش و سرکوفت از بچه های فقیرش می شنوه ولی کمرش خم نمیشه… هیچکس اون زن رو نمی شناسه… هیچکس بهش خسته نباشید نمیگه… هیچکس هیچوقت آدمهای فقیر رو نمی شناسه. چون اونها معروف نیستن… سرشناس نیستن. توی چشم دیده نمیشه و تازه مهم نیست چه اتفاقی برای اونها می افته…

* حالا ما هی بیایم پشت میزها و صندلی های لوکس خودمون بنشینیم و درباره روز جهانی حرکت وبلاگها بنویسیم. به بهانه اینکه امسال برای فقر نوشته میشه… نه نمیتونیم درک کنیم. هیچوقت نمیتونیم درک کنیم اون دختر و یا اون پسر فقیر چی میکشه؟ وقتی که مدرسه اش توی یه شهر دیگه است و پدرش پولی نداره که اونو بفرسته مدرسه… هیچوقت نمیتونیم دقیقا بفهمیم زجر کشیدن یعنی چی وقتی اون مادر غصه میخوره که چرا به خاطر وضع مادی اسفبارشون برای دخترش هیچ خواستگاری نمیاد، تازه اگه بیاد، پولی برای خرید جهیزیه دخترش نداره… نمیتونیم بفهمیم وقتی توی کفش فروشی اون دختربچه کفشی رو انتخاب کرده که بابای کارگرش وسعش نمیرسه بخره… نه نمیتونیم واقعا درک کنیم. فقط میتونیم بگیم سخته. ولی اون احساس، اون لحظه و اون آدم رو نمیتونیم حقیقتا بفهمیم… خیلی از آدمهای فقیر، با فقر به دنیا میان، باهاش زندگی می کنن و در آخر هم فقیر میمیرن… هیچکس هم نمیفهمه…

* عکس رو از اینجا برداشتم. فتوهایکوهای زیر این عکس هم خوندنی هستن…
- عکسهای زیبای مجله اسمشینگ درباره روز جهانی حرکت وبلاگها با موضوع فقر و بچه های فقیر

* هوم… نه! من گریه نمی کنم…:(

۳۱ نظر

  1. آناهیتا ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

    :(((((((((( زهرا خیلی دلم به درد اومد خیلی

    جواب به این نظر

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۱۰ ق.ظ

  3. نیما ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۲۴ ق.ظ

    توی فرند فید هم هستن چندتایی من کاملا لمسش کردم خیلی وقته، فقط چشم دل باید اونارو ببینه. تا حالا به این فکر کرده بودی؟

    جواب به این نظر

  4. زهرا ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۳۰ ق.ظ

    نیما من متاسفانه نمی شناسمشون
    میتونین بگین کیا؟
    ایمیل من

    zahrahb@gmail.com
    مرسی

    جواب به این نظر

  5. نیما ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۳۹ ق.ظ

    نه، چون این گفتن من زیاد خوب نیست احساس سر خوردگی بهشون دست میده شاید هم این کامنت منو تا حالا دیدن. بیخیال

    جواب به این نظر

  6. نیما ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۴۰ ق.ظ

  7. پیروز ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۶:۵۸ ق.ظ

    همه می دانند … همه می فهمند … اما آیا این کافیست ؟ …

    جواب به این نظر

  8. مریم - صندوقک ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۸:۳۸ ق.ظ

    نمی فهمیم اما می تونیم کاری کنیم کمی اونها برای یکبار هم که شده فقر رو نببینند.

    جواب به این نظر

  9. sadegh ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۰:۱۱ ق.ظ

    سلام

    وبلاگ زیبایی دارید

    یه سری هم به ما بزنین خوشحال میشیم

    فی امان الله

    انشا الله موفق باشید

    لبیک یا نصر الله

    جواب به این نظر

  10. هلندی سرگردان ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۱۲ ب.ظ

    متاسفانه شدید موافقم:)نمی دونم شاید چون ما این زن ها رو این مردم فقیر رو می بینیم بهتر درکشون می کنیم(آخه منم شمالی ام)می دونم که درد این ها نیست!فقط اگه در موردش آدم حرف بزنه درمان نمی شه!چقدر جالب منم به پست در این مورد داشتم تقریبا با همین ادبیات!!

    جواب به این نظر

  11. شیخ حقگو ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۲:۵۲ ب.ظ

    راستش یه نفر گفته نمیدونم البته کیه اسمش یادم نمیاد:
    دوچیز در جهان صدا ندارد:
    ۱/ گناه انسانهای ثروتمند
    ۲/ مرگ انسانهای فقیر
    حالا البته نقل به مضمون هست ولی خیلی از ماها اصلا از فقر هیچ چیزی نمیدونیم اصلا.

    جواب به این نظر

  12. سوسن جعفری ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱:۱۹ ب.ظ

    سلام. جالبه که من را دعوت کرده بودند مراسم وبلاگنویسان برتر به عنوان حضورم در جمع صد وبلاگ برتر ولی حالا که نرفتم اسم وبلاگم در این لیست نبود!

    وبلاگ جالبی داری زهرا … با لینکهایی که گذاشته بودی کمی غمگین شدم.
    موفق باشید.

    جواب به این نظر

  13. سجاد ; ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۳:۰۵ ب.ظ

    شاید من هم یه چنین شرایطی دارم
    بابام جای تاسف داره که با وجود این همه بچه مجدد ازدواج کرده و…

    مادرم بیشتر خرج خانواده رو می ده و جای شرمندگی داره برام ولی چه می تونم بکنم فقط تنها این که درس بخونم ولی قول میدم یه روز باعث افتخارش شم!

    همیشه تاجایی که برسم وبلاگتو می خونم این پستم چون به احوالاتم نزدیک بود نظر دادم .
    مفق باشی .

    جواب به این نظر

    ناشناس Reply:

    من وفام بامن دوست میشی

    جواب به این نظر

  14. پدرام ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۳:۱۸ ب.ظ

    خطاب به شیخ حقگو :
    ضمن پوزش از اینکه کامنت شما در پست قبلی که اشاره به مطلب من فرموده بودید را اکنون دیدم و قطعا اگر زودتر دیده بودم , زودتر جواب می دادم .
    دوست اصلاح طلب من ! مطمئن باش تا مطلبی را نخونده باشم هرگز کامنت نمی گذارم و با تقلب ادبی هم میانه ای ندارم . فقط برای اینکه معلوماتت زیاد بشه به بوستان سعدی رجوع نموده و این حکایت نقل قول شده از من را مطالعه کن . اگه هم دوست داری با یک تیر دو نشان بزنی به کتاب ماشین در اسارت ماشینیسم صفحه ۶ از علی شریعتی رجوع کن چون هم متن کامل همین حکایت را در آنجا آقای شریعتی آورده و هم در زیر نویس آدرس دقیق این حکایت را داده و هم کتابی ست که شاید ابسیلنی به دردت بخورد . :)
    :پی

    جواب به این نظر

  15. kamrad ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۵:۲۸ ب.ظ

    من ازین آدمها زیاد دیدم. چون سالها بینشون بودمو زندگی کردم ولی باز درکش برام سخته که چرا باید اینجوری باشه.

    جواب به این نظر

  16. DESERTER ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۶:۲۰ ب.ظ

  17. zahra ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۶:۳۱ ب.ظ

    pishe manam bia

    جواب به این نظر

  18. حمید ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۶:۴۲ ب.ظ

    آدم دلش به درد میاد
    ولی بی وجدانی از جمهوری اسلامی هست که با وجود این افرد میاد و پول مملکت رو میده به مشتی تروریست.
    همین چند ماه پیش،شهرداری تهران ۳ میلیارد تومن داد به تروریستهای لبنانی.
    این یه گوشه بسیار کوچیکش هست.

    جواب به این نظر

  19. هوژبر ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۷:۰۱ ب.ظ

    کاملا با شما موافقم . درک زجری که این انسانهای بزرگ در زندگی می چشند ممکن نیست مگر اینکه به شکل ملموسی اونو تجربه کنی . شاید برای بعضی از ماها چنین موقعیت هایی در یک برهه از زمان پیش بیاد ولی از یادمون نباید بره که اونها تو کل زندگیشون درحال تجربه کردن وزجر کشیدن ودم برنیاوردن این تجربه های تلخ هستند.

    جواب به این نظر

  20. حجت الاسلام نیچه ۱۳۸۷-۰۷-۲۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ

    در جایی زندگی می کنیم که مردمش شعار دادن را خوب بلدند

    یه دوستی داشتم همیشه میگفت تا خودت توی یه مخمصه گیر نکنی نمی دونی که مخمصه چه کوفتیه

    ولی سواره چه خبر دارد از پیاده همینه

    اونایی که دارن الکی اخی و اوه و اه و بمیرم نمیرم در میارن و کاری نمی کنن چون درکش رو ندارن

    اونایی که ندارن هم که کاری از دستشون برنمیاد
    یعنی دستشون به جایی بند نیست

    متاسفانه فقر رو کسی نمی تونه احساس کنه تا زمانی که خودش بهش گرفتار نشده باشه

    زیاد دیدم و می بینم

    نه اینکه خودم مرفه هستم ولی خب….

    بسیار درد هست که درمانش ندانی

    جواب به این نظر

  21. شیخ حقگو ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ

    با عرض پوزش از زهرای عزیز
    خطاب به آقا پدرام:
    ضمن تشکر از توجه شما و ابراز عقیده در این رابطه چند مورد اجمالا خدمتتون عرض میکنم:
    ۱/ وبلاگ دوست دیگه جای رد و بدل کردن این چیزا نیست ما خودم خونه مجازی و ای میل و … داریم.
    ۲/ اصلاح طلبی را زیبنده ترین لقب برای خودم می دونم بی برو و برگرد.
    ۳/ بنده جسارت نکرده و صحبتی در رابطه با نوع نظر شما نگفتم که البته خوب بی مورد هم نبود این اشکال اما گفتم شاید اشکال تایپی و یا مضمونی بالاخره خطا جز لاینفک انسان است. و انسان جایز الخطا.
    ۴/ خوب خیلی از کتابای دکتر رو خوندم و انتقادات زیادی هم بهشون وارد میدونم- حالا نگی بچه رو ببین داره از دکتر شریعتی ایراد میگیره و …- اما شما سعی کنید هر چیزی رو از منبع اصلیش ذکر کنید
    ۵/ اینکه به من توصیه نمودین مطالعه کنم ازتون ممنونم شیخ را ارادت بسیار است به شیخ اجل اما حکایتی که شیخ نقل کردی از باب چهارم گلستان بودی در فضیلت قناعت بر اساس نسخه محمد علی فروغی. بهتر است به این مرجع رجوع کرده و اصل حکایت را قرائت فرمایید.
    ۶/ بنده افتخار اشنایی با شما رو نداشتم اما نمی دونم شما از کجا فهمیدین من اصلاح طلبم گویا شما باید اصولگرا باشین. (:
    شیخ آمادگی پاسخ به تمام شبهات موجود را دارد.
    ومن الله التوفیق
    چقدر من توی این کامنت از کلمات عربی استفاده کردم. خیلی دی:

    جواب به این نظر

  22. هالی ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۲:۳۰ ق.ظ

    ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
    در گوشه ای بمیر که این راه راه تست
    این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
    وین رخت پاره دشمن حال تباه تست
    در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
    جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست
    باور مکن که در دلشان میکند اثر
    این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
    اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست
    در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
    این شعله های خشم که در هر نگاه تست

    از نگاه فریدون مشیری

    جواب به این نظر

  23. پدرام ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۳:۴۲ ق.ظ

    خطاب به شیخ حقگو :
    با توجه به اینکه فرموده بودید که خودتون وبلاگ دارید و وبلاگ شخص دیگری را جایی برای رد و بدل اینگونه صحبتها ندانسته بودید , که کاملا هم به حق است , بنده به وبلاگ حضرت عالی رجوع کردم و وقتی به قسمت کامنت های وبلاگ شما در آخرین مطلبی که تحت عنوان گلشیفته فراهانی نوشته بودید وارد شدم تا کامنتی در باب رفع شبهات بگذارم با کمال تعجب با کامنت زیر که عینا اینجا کپی می کنم مواجه شدم :
    _____________________________________________________________
    نویسنده: حجت
    پنجشنبه ۲۵ مهر۱۳۸۷ ساعت: ۱۷:۴۰

    دلم میخواد حال این پدرام بچه پرروی اصولگرای وبلاگ زهرا را بگیری . ببینم چیکار می کنی .
    وب سایت
    _____________________________________________________________

    با این تفاسیر آن مکان را در حدی ندیدم که بخواهم در آنجا کامنت بگذارم . با توجه به دو منبعی که قبلا برای شما ارائه کردم (یکی اصلی یکی فرعی) که خواه پند گیری خواه ملال, فقط به تو و به آن کامنت گذار وبلاگ تو می گویم :
    اصلاح طلبی اینجوری ارزونیتون :}

    جواب به این نظر

  24. رهاا ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۵:۲۳ ق.ظ

    واقعا ادم متاثر میشه.نمیدونم مگه حرف دیگه ای هم واسه زدن میمونه…..

    جواب به این نظر

  25. bahram ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۶:۵۲ ق.ظ

    salam
    kasi hazere ba man sighe kone?

    جواب به این نظر

  26. اسماعیل ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۷:۰۸ ق.ظ

    دست مریزاد/ خوب نوشتی / ولی چه کنیم که باز هم نمی فهمیم/ فقطط کمی وجدان خودمونو آروم می کنیم/ ممنون

    جواب به این نظر

  27. سحر ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۳:۱۰ ب.ظ

    سلام
    وقت کردین به منم سر بزنین

    جواب به این نظر

    FARID Reply:

    SALAM AZIZAM MAN FARIDAM 20SALE AZ TEHRAN NIYAZ BE YE DUKHTARI DARAM AGE MIKHAY HARFAMU BESHNAVI BE IN SHOMARE ZANG BEZAN MAMNOON 09369924057

    جواب به این نظر

  28. من ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۷:۲۵ ب.ظ

    سلام.بهت تبریک میگم که وبلاگت انتخاب شد و با اجازت لینکت میکنم.

    جواب به این نظر

  29. مریم م ۱۳۸۷-۰۷-۲۶، ۱۰:۵۵ ب.ظ

    نویسندگی یعنی همین!
    نوشتن از سوِژه هایی که هیچ به چشم نمی‌آیند.
    شناساندن موقعیت‌ها و افراد و شغل‌ها و … که ازشان بی‌خبریم.
    بیگانه نیست
    شاعر امروز
    با دردهای مشترک خلق!
    او شعر می‌نویسد
    یعنی
    از دست می نهد به جراحات شهر پیر!
    ممنون ام از زاویه ی دیدت!

    جواب به این نظر

نظر شما