۱۳۸۷-۰۷-۲۴
برای یکی از بهترین زنهایی که میشناسم
* برای کسانی که رنج مداوم می کشن… برای مریم … که تا زنده ام، هیچگاه داستان زندگیش رو فراموش نمیکنم…
* پدرش کارگر بود، کارگر روزمزد. مادرش هم کشاورز بود. یعنی مثل اکثر زنهای روستایی توی شمال، بهار و تابستان که می شد می رفت شالیزارهای مردم رو نشا و بعدش وجین میکرد که بتونه پولی در بیاره. مطمئنا حقوق شوهرش کفاف نمیکرد. خب شوهرش هر روز که سر کار نمی رفت…
بزرگتر که شد، هنوز درست خودش رو نشناخته بود که مثل همه دخترهای فقیر، زود شوهرش دادن. به شوهری که ۱۰ سال از خودش بزرگتر بود. شاید ۱۰ سال سن زیادی نباشه ولی برای او که خودش سن و سالی نداشت و هنوز نوجوان محسوب میشد، تفاوت ۲ نسل بود…
هنوز مزه ازدواج و ماه عسل رو نچشیده بود که بچه دار شد… باز هم فقر بود و نداری و بی اطلاعی و کمبود امکانات توی روستا. بچه پشت بچه… تعداد زیادی فرزند زائید… مثل همه دخترهای فقیری که ازدواج می کنن…
* شوهرش مرد خوبی نبود. مسئولیت پذیر نبود و کار نمی کرد. نمیتونست طلاق بگیره. به بدنامی طلاق توی روستاشون نمی ارزید. ضمن اینکه بچه هاش بزرگ بودن. دلش برای آبروی بچه هاش می سوخت… باز این خود او بود که با اون تن مریض میرفت سرکار. سنی نداشت ولی سختی اونهمه زایمان و کار در شالیزار پیرش کرده بود…
بعد حالا سالهای سال گذشته… بچه هاش بزرگ شدن… ولی اون هنوز میرفت سر شالیزارهای مردم کار می کرد که شکم بچه هاش رو سیر کنه…
* هیچکس هیچوقت نفهمید این زن چقدر بزرگه و چه طاقتی داره. چطور با هیچی و نداری بچه هاش رو بزرگ کرده. چطور کار کرده؟ چقدر زجر کشیده. چقدر کار کرده. چقدر احترام میخواد. چه حجمی از غصه در دلش هست؟ هیچکس نفهمید. حتی بچه هاش هم قدرش رو نمیدونستن… مثل همه مادرهای فقیر. نه اینکه بچه هاش مقصر باشن و نه خودش مقصر بود… به هر حال اون بچه ها گناهی نداشتن که هی به نداریشون و چرا اینکه تو همچین خونواده دنیا اومدن، اعتراض کنن و هم اینکه اون تقصیری نداشت… خودش با بدترین شرایط سپری می کرد و خوب حقوقی هم نداشت. اصلا هر کاری از دستش بر می اومد انجام داده بود…
* بعد حالا هر بهار که میشه، هیچکس نمیفهمه یه زن خیلی بزرگی توی یکی از روستاهای شمال هست که شالیزارها رو آباد می کنه… پا به پای مردها و حتی گاهی بیشتر از اونها کار می کنه… خسته نمیشه… مدام هم سرزنش و سرکوفت از بچه های فقیرش می شنوه ولی کمرش خم نمیشه… هیچکس اون زن رو نمی شناسه… هیچکس بهش خسته نباشید نمیگه… هیچکس هیچوقت آدمهای فقیر رو نمی شناسه. چون اونها معروف نیستن… سرشناس نیستن. توی چشم دیده نمیشه و تازه مهم نیست چه اتفاقی برای اونها می افته…
* حالا ما هی بیایم پشت میزها و صندلی های لوکس خودمون بنشینیم و درباره روز جهانی حرکت وبلاگها بنویسیم. به بهانه اینکه امسال برای فقر نوشته میشه… نه نمیتونیم درک کنیم. هیچوقت نمیتونیم درک کنیم اون دختر و یا اون پسر فقیر چی میکشه؟ وقتی که مدرسه اش توی یه شهر دیگه است و پدرش پولی نداره که اونو بفرسته مدرسه… هیچوقت نمیتونیم دقیقا بفهمیم زجر کشیدن یعنی چی وقتی اون مادر غصه میخوره که چرا به خاطر وضع مادی اسفبارشون برای دخترش هیچ خواستگاری نمیاد، تازه اگه بیاد، پولی برای خرید جهیزیه دخترش نداره… نمیتونیم بفهمیم وقتی توی کفش فروشی اون دختربچه کفشی رو انتخاب کرده که بابای کارگرش وسعش نمیرسه بخره… نه نمیتونیم واقعا درک کنیم. فقط میتونیم بگیم سخته. ولی اون احساس، اون لحظه و اون آدم رو نمیتونیم حقیقتا بفهمیم… خیلی از آدمهای فقیر، با فقر به دنیا میان، باهاش زندگی می کنن و در آخر هم فقیر میمیرن… هیچکس هم نمیفهمه…
* عکس رو از اینجا برداشتم. فتوهایکوهای زیر این عکس هم خوندنی هستن…
- عکسهای زیبای مجله اسمشینگ درباره روز جهانی حرکت وبلاگها با موضوع فقر و بچه های فقیر
* هوم… نه! من گریه نمی کنم…:(



ناشناس Reply:
دی ۲۹م, ۱۳۸۷ at ۹:۱۰ ب.ظ
من وفام بامن دوست میشی
جواب به این نظر