۱۳۸۷-۰۷-۸
در باب شبهای امتحان و محافظه کاری
* هفته پیش فقط شنبه رفتم سرکار. بعدش از یکشنبه که تهران نبودم حالم بد شد، رفتم شمال، بستری شدم، مجبور شدم کل هفته رو نرم سرکار. حالا توی این هفته به شدت سرمون شلوغه و از کارام عقبم. اینقدر استرس گرفتم که نگو. یه زمانی فکر میکردم بعد از تموم شدن دانشگاه دیگه چیزی برای استرس گرفتن وجود نداشته باشه، اما خوب زندگی خیلی سختتر از این حرفاست تازه دلم برای دانشگاه تنگ شده و دلم میخواد دوباره برگردم به اون دوران:-)
این روزا باید یه سری مطالب برای Workshopای که توی کنفرانس بین المللی رمز ایران داریم، آماده کنم. نیست که خیلی عقبم، شبا اصلا درست و حسابی خوابم نمیبره! تمرکزم رو از دست دادم. تازه پریشب کابوس دیدم که فردا امتحان متون اسلامی دارم و هیچی نخوندم! حالا فکر کن برعکس، چون استادای دروس عمومی، معمولا میگفتن بچه های فنی مهندسی بی دین و ایمونن، و سفت و سختتر از استادای تخصصی حضور و غیاب میکردن، من همه کلاسای اینا رو میرفتم، اونوقت بازم همچین خوابی دیدم و از جام پریدم! هنوزم یکی از کابوسهای دائمی من شبهای امتحانه. من هیچوقت دانشجوی درست و حسابی نبودم چون همه شبای امتحان رو تا صبح بیدار بودم و بسیاری از مباحث درسی رو برای اولین بار می دیدم و مرور میکردم! اصلا سر کلاس هم علاقه ای به گوش دادن درس نداشتم ;-)) این بود که همیشه با چشای پف کرده میرفتم سر جلسه :دی
* الان داشتم فکر میکردم چرا من اینقدر عجله داشتم که زود برم دانشگاه، زود درسم تموم شه، زود برم سرکار؟ زود مستقل شم؟ همه اینها یه جوری به نظرم بی فایده میاد! هرکس از دور راجع به من میشنوه پیش خودش فکر میکنه لابد ۳۰ سااالم هست! وقتی دخترای هم سن و سال خودم رو میبینم، بهشون حسودیم میشه. کلی واسه خودشون خوشن، میگردن، میرن خرید، به همه چیز زندگی شون میرسن، به شادی هاشون، دید و بازدیدهاشون، گردششون، اونوقت من و امثال من هی خودمون رو درگیر درس و کار جدی کردیم که چی؟ مستقل بشیم! گاهی اوقات فکر میکنم اصلا امثال ما لذت خیلی کمی از زندگی میبریم! عوضش اونا کلی خوشن. تازه من نه تنها توی روابط کاریم و به طور کلی موقعیت خودم در زندگیم سختگیری میکنم به خودم، تو حوزه روابطم با آدمها هم همین طورم. در حالیکه خیلی از دخترای هم سن سال من اصلا اینطوری نیستن. خیلی راحت با همه میگردن، زود با همه دوست میشن، اصلا مدت و نوع دوستی شون با دیگران براشون مهم نیست! اینکه کجا میرن، چیکار می کنن؟ با کی حرف می زنن، خریدشون چند ساعت طول می کشه و .. اصلا براشون اهمیتی نداره! اونوقت حالا من در ازای اینا به شدت آدم محافظه کاری هستم! یعنی بر خلاف تصور خیلیا من آدم خیلی مذهبی و یا خشک مذهبی محسوب نمیشم، اما از آدمای خفن مذهبی هم محافظه کارترم! باور کنین خیلی از دوستای من اصلا چادرین! از این مدلهایی که دست به صورتشون نزدن و ابروها و پشت لبشون فابریک باقی مونده :دی و حتی خانواده هاشونم خیلی مذهبی ان، ولی اونام توی روابطشون به مراتب بازترو بی خیالتر از منن و با N نفر دوستن! گاهی اوقات میمونم که کار کی درستتره؟ چرا من اینقدر برای خودم قانون و قاعده و معیار معرفی می کنم و اینقدرم بهشون پایبندم؟! حتی اونام به من ایراد میگیرن که تو چرا اینقدر محافظه کاری؟! مواقعی مثل الان فکر میکنم اصلا حق با اوناست و اونا بیشتر توی زندگی برد می کنن. دلم نمیخواد توضیح بیشتر بدم. این احساس فعلیمه و اینا، چون خسته ام و مغزم در حال حاضر قدرت کامپایل وقایع رو از دست داده :D
* کلا یه قاعده هست که میگه آدمها به نسبت پرروئی شون موفق ترن، یعنی هرچه پررو تر و چسبونک تر، یعنی موفقتر :D. گفتم اینم توی یه پاراگراف بنویسم. حالا ما هی بیایم بگیم فلانی چرا اینقدر خودش رو به اون پسره/دختره، یا استادش یا مدیرش یا فلان محل خاص میچسبونه، ولی خوب همون آدم آخرش موفق میشه، بهترین نمره رو بگیره و یا بهترین کیس رو تور کنه و یا بهترین ارتقاء شغلی رو بگیره! کلا حالا نوعا توی ایران خیلی هنر و علم و دانش و زیبایی و شعور و محسنات و اینا مهم نیست بلکه روابط عمومی زیاد (در بعضی موارد سرویس دهی هایی هم دیده شده) رمز موفقیت خیلیاست!
* این پاراگراف آخر هم به دلایل کاملا امنیتی سانسور شد :پی :دی

