درباره یک ترس قدیمی…

* فکر می کنم آدم هر ثانیه بزرگتر از قبلش میشه و توی هر لحظه زندگی اتفاقاتی براش می افته که وقتی به گذشته نگاه میکنه میبینه اصلا ارزشش رو نداشته اینقدر کسی رو آزار بده و یا اینکه کسی اینقدر تحت فشارش بذاره و اذیتش کنه… دیدین گاهی اوقات آدمای قدیمی زندگیشو میبینه که سر یه مسئله کوچیکی باهاشون قهر کردیم و وقتی دوباره میبینمشون چقدر پشیمون میشیم و خنده مون میگیره؟ من امروز یه نفر رو دیدم که سال دوم دانشگاه داشت منو زجرکش میکرد! اونقدر خاطره بد از این آدم سیریشی که هیچ وقت ازش خوشم نیومد دارم که فکر نمیکردم یه بار دیگه تو زندگیم ببینمش!

* امروز دیر رفتم کنفرانس رمز! نشسته بودم پای اینترنت و این پست رو مینوشتم! بعدشم که رفتم اولش رفتم غرفه ها رو ببینم. همون ردیف اول نزدیک غرفه های شریف دیدمش. داشت با یکی از دکترهای مسئول برگزاری کنفرانس حرف میزد. از نیمرخ دیدم. اولش میخواستم برگردم بعد دیدم مسخره است، اون که منو نمی بینه، از پشتشون رد شدم رفتم سمت غرفه خودمون. مطمئن بودم که منو ندیده. چند دقیقه بعد، همون دکتر اومد به همکارم گفت که بره متن اعلان سخنرانی کلیدی فردای کنفرانس رو تایپ کنه. همکارم گفت چند دقیقه تو غرفه بمونم. داشتم با لپتاپه کار میکردم که احساس کردم سنگینی نگاه یک نفر روی من هست. نگاه کردم خودش بود. تظاهر به قدم زدن کرد! تا همکارم اومد سریع از اونجا خارج شدم. اصلا دلم نمیخواست هیچ کنتاکتی برقرار بشه…

* قرار بود تو یکی از غرفه ها، یه مسابقه آنلاین برگزار بشه. منم شرکت کردم. تنها دختری بودم که توی مسابقه شرکت کرده بود. اولش گفتن مسابقه باید تو همین غرفه برگزار بشه! منم به خاطر حضور همون آدم تو اون محوطه، موندن توی اون غرفه رو دوست نداشتم. برای همین اصرار داشتم که من میرم سیستم های همین اطراف… چندبار گفتم و بالاخره مسئولش گفت که میتونین برین سایت های اطراف و یا اینکه وایرلس میتونین به سرور FreeBSD کانکت بشین. اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. اگه این اجازه نبود شرکت نمیکردم، همش فکرم مشغول بود.

* محل ناهار خوری مختلط بود. من دیر رفتم و سر یکی از میزها وایستاده داشتم ناهار میخوردم که دیدم یه نفر دوق گذاشت روی میزم! با تعجب برگشتم خودش بود. نمیدونستم چیکار کنم. یه چند بار من و من کرد و بعدش گفت: انگار هر چی بزرگتر میشی و چهره ات خانمانه تر میشه، قیافه ات بهتر میشه! بعدش یه لبخند مسخره ای زد… واقعا یادم نمیاد چی گفتم ولی ناهار خوردن من ۱۵ دقیقه هم نشد. سریع بیرون اومدم… نمیدونم چرا من انتظار داشتم این آدم بزرگتر شده باشه، بیاد عذرخواهی کنه… مسخره است که من فکر میکردم توی این چند سال، عوض شده باشه! امیدوارم هیچوقت اینجا رو پیدا نکنه ها هیچوقت. این آدم با تهدیدهاش و بدنام کردن من باعث شد، سال دوم دانشگاه برای من بدترین دوره دانشگام بشه، معدل دو ترم دانشگاه من از افتضاح هم بدتر بشه.  اصلا دلم نمیخواد در مورد خودش و اینکه موقعیتش چیه حرف بزنم ولی هنوزه هنوزم وقتی یاد اون روزها می افتم میترسم. جالبه که بدونین گیلانی هم هست! حالا میترسم که نکنه فهمیده باشه من کجا کار میکنم؟
گاهی اوقات چیزهایی پیش میاد که فکر می کنم چرا عین خودم رفتار نمی کنم؟ مثل همین ترس قدیمیه. انگار هنوزم به قوت خودش باقیه و من جراتش رو ندارم به جای فرار یه بار تو روی این آدم وایستم و بگم من بزرگ شدم! حالا دیگه موقعیتم طوریه که اون نمیتونه کاری بکنه، دیگه لازم نیست بترسم از اینکه تهدیدهاش رو عملی کنه و …
هی ی ی ی… زهرا تو هم یه روزی بزرگ می شی…

* نصفه شبی خل شدم که اینها رو مینویسم نه؟:D

۱۰ نظر

  1. darya ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۲:۴۴ ق.ظ

    نه!!!! خل نشدی !
    منم با یکی از دوستان دانشگام همین مشکل رو داشتم… ترم اول باهاشا دوست بودم و ترم دوم باهاش قطع رابطه کردم … ترم آخر برام یه شاخه گل رز زرد آورد که روش نوشته بود : تقدیم به زشت ترین کاکتوس دنیا! ( می دونی که گل زرد علامت تنفره! ) بعدش دیگه اون رفت شهر خودشون!

  2. پدرام ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۸:۲۲ ق.ظ

    عکس این یارو را بده جنازش را سه سوت تحویل بگیر(:-E . اگه راضی به مرگشم نیستی , بازهم دیدیش از قول ما بزن تو سرش .
    میگم البته الان وقت شوخی شاید نباشه ها ولی چرا هر آدم مریضی که میخواد با شما ارتباط برقرار کنه از دوغ مدد میگیره . اون از پسر همسایه که آش دوغ آورده بود اینم از این یارو . هشدار میدم بهتون که یک وقت به سرتون نزه برین آبعلی که اینجور که بوش میاد با یک لشکر از خل و چلا مواجه میشین :)

  3. آزی ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۹:۲۱ ق.ظ

    نه چرا خل شده باشی . اتفاقا تو از اون معدود آدمهای این وبلاگشتانی که کاملا خودشه . بهت گاهی حسودیم میشه که همه جا خودتی . یک فکر کاملا مشخص داری . ولی خوب کسی مثل من مدام داره تغییر می کنه و پوست میندازه . تو یه برحه از زمان اعتقادات مذهبیش پر رنگه و یه زمانی هم کمرنگ کمرنگ میشه . انگار که خط سیر مستقیمی نداشته باشم .

  4. سمانه ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۱:۴۶ ب.ظ

    زهرا جون چرا دوغو با قاف نوشتی ؟ها؟ ذشطه! بده! اظ تو بییده!

    پسر بود یارو؟

  5. سروش ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۲:۵۹ ب.ظ

    دوغ

  6. امین ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۹:۱۲ ب.ظ

    اگه بگی پسر بود یارو یا دختر بهتر درکت میکنیم :D

  7. امین ۱۳۸۷-۰۷-۱۷، ۹:۱۵ ب.ظ

    این که گذاشتی نظر ها رو اول تایید کنی یه جورایی خوبه یه جوری هم بد ( ازادی رو گرفتی )

    اینو پاکش کن و تو پست بعدی هم دو نفر بی مغز شماره تلفن گذاشتن .. خواستم بدونی ….

    از این جهت تایید لازم هست فکر میکنم ایرانی ها جنبه ازادی ندارن

  8. محمد ۱۳۸۷-۰۷-۱۸، ۱۲:۳۸ ب.ظ

    سلام”: علاقه دارم باشما لینک شوم در صورت قبول منو در جریان بگذارید…

  9. kamrad ۱۳۸۷-۰۷-۱۸، ۴:۰۵ ب.ظ

    بزرگ ضعف شما حیای شماست:( که آدمهای بی حیا براحتی ازین ضعف, سوء استفاده میکنند. امیدوارم که راهی براش پیدا کنین.

  10. kamrad ۱۳۸۷-۰۷-۱۸، ۴:۰۶ ب.ظ

    بزرگترین

نظر شما