۱۳۸۷-۰۷-۱۷
درباره یک ترس قدیمی…
* فکر می کنم آدم هر ثانیه بزرگتر از قبلش میشه و توی هر لحظه زندگی اتفاقاتی براش می افته که وقتی به گذشته نگاه میکنه میبینه اصلا ارزشش رو نداشته اینقدر کسی رو آزار بده و یا اینکه کسی اینقدر تحت فشارش بذاره و اذیتش کنه… دیدین گاهی اوقات آدمای قدیمی زندگیشو میبینه که سر یه مسئله کوچیکی باهاشون قهر کردیم و وقتی دوباره میبینمشون چقدر پشیمون میشیم و خنده مون میگیره؟ من امروز یه نفر رو دیدم که سال دوم دانشگاه داشت منو زجرکش میکرد! اونقدر خاطره بد از این آدم سیریشی که هیچ وقت ازش خوشم نیومد دارم که فکر نمیکردم یه بار دیگه تو زندگیم ببینمش!
* امروز دیر رفتم کنفرانس رمز! نشسته بودم پای اینترنت و این پست رو مینوشتم! بعدشم که رفتم اولش رفتم غرفه ها رو ببینم. همون ردیف اول نزدیک غرفه های شریف دیدمش. داشت با یکی از دکترهای مسئول برگزاری کنفرانس حرف میزد. از نیمرخ دیدم. اولش میخواستم برگردم بعد دیدم مسخره است، اون که منو نمی بینه، از پشتشون رد شدم رفتم سمت غرفه خودمون. مطمئن بودم که منو ندیده. چند دقیقه بعد، همون دکتر اومد به همکارم گفت که بره متن اعلان سخنرانی کلیدی فردای کنفرانس رو تایپ کنه. همکارم گفت چند دقیقه تو غرفه بمونم. داشتم با لپتاپه کار میکردم که احساس کردم سنگینی نگاه یک نفر روی من هست. نگاه کردم خودش بود. تظاهر به قدم زدن کرد! تا همکارم اومد سریع از اونجا خارج شدم. اصلا دلم نمیخواست هیچ کنتاکتی برقرار بشه…
* قرار بود تو یکی از غرفه ها، یه مسابقه آنلاین برگزار بشه. منم شرکت کردم. تنها دختری بودم که توی مسابقه شرکت کرده بود. اولش گفتن مسابقه باید تو همین غرفه برگزار بشه! منم به خاطر حضور همون آدم تو اون محوطه، موندن توی اون غرفه رو دوست نداشتم. برای همین اصرار داشتم که من میرم سیستم های همین اطراف… چندبار گفتم و بالاخره مسئولش گفت که میتونین برین سایت های اطراف و یا اینکه وایرلس میتونین به سرور FreeBSD کانکت بشین. اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت. اگه این اجازه نبود شرکت نمیکردم، همش فکرم مشغول بود.
* محل ناهار خوری مختلط بود. من دیر رفتم و سر یکی از میزها وایستاده داشتم ناهار میخوردم که دیدم یه نفر دوق گذاشت روی میزم! با تعجب برگشتم خودش بود. نمیدونستم چیکار کنم. یه چند بار من و من کرد و بعدش گفت: انگار هر چی بزرگتر میشی و چهره ات خانمانه تر میشه، قیافه ات بهتر میشه! بعدش یه لبخند مسخره ای زد… واقعا یادم نمیاد چی گفتم ولی ناهار خوردن من ۱۵ دقیقه هم نشد. سریع بیرون اومدم… نمیدونم چرا من انتظار داشتم این آدم بزرگتر شده باشه، بیاد عذرخواهی کنه… مسخره است که من فکر میکردم توی این چند سال، عوض شده باشه! امیدوارم هیچوقت اینجا رو پیدا نکنه ها هیچوقت. این آدم با تهدیدهاش و بدنام کردن من باعث شد، سال دوم دانشگاه برای من بدترین دوره دانشگام بشه، معدل دو ترم دانشگاه من از افتضاح هم بدتر بشه. اصلا دلم نمیخواد در مورد خودش و اینکه موقعیتش چیه حرف بزنم ولی هنوزه هنوزم وقتی یاد اون روزها می افتم میترسم. جالبه که بدونین گیلانی هم هست! حالا میترسم که نکنه فهمیده باشه من کجا کار میکنم؟
گاهی اوقات چیزهایی پیش میاد که فکر می کنم چرا عین خودم رفتار نمی کنم؟ مثل همین ترس قدیمیه. انگار هنوزم به قوت خودش باقیه و من جراتش رو ندارم به جای فرار یه بار تو روی این آدم وایستم و بگم من بزرگ شدم! حالا دیگه موقعیتم طوریه که اون نمیتونه کاری بکنه، دیگه لازم نیست بترسم از اینکه تهدیدهاش رو عملی کنه و …
هی ی ی ی… زهرا تو هم یه روزی بزرگ می شی…
* نصفه شبی خل شدم که اینها رو مینویسم نه؟:D

