۱۳۸۷-۰۷-۲۲
جائی برای دل خودم…
* آدم اوایل که وبلاگ مینویسه هی دلش میخواد تعداد بیشتری وبلاگش رو بخونن بعد هی دلش میخواد تعداد ویزیتورهاش بالا و بالاتر بره. بعدش به یه زمانی میرسه که تعداد ویزیتورهای وبلاگش زیادن. آدمها با طیفها و نظرات مختلف و بعد موافقین و مخالفین زیاد. حتی از دستش در میره کیا وبلاگشو میخونن راجع بهش چی فکر می کنن؟ همکارانش وقتی نوشته هاشو میخونن چی میگن؟ دوستانش؟ آشناهاش؟ اقوامش و… اونوقته که از وجود اینهمه غریبه و از ترس قضاوتهای منفی دلش میخواد برگرده به همون روزهای اول که هیچکس وبلاگشو نمیخوند و فقط واسه خودش مینوشت…
* الان داشتم پستهای مربوط به این همایش بانوان وبلاگنویس رو میخوندم. ظاهرا همه رفتن غیر از من. حتی خیلی از آقایون هم رفتن:) هرچند تو این مراسم اسمی از من برده نشده، اما نرفتن من به یه دلایل دیگه ای است. روزای اولی که من وبلاگ مینوشتم اون اوایل بازم قرارهای وبلاگی و مسابقه های اینطوری بود. من خیلی راحت با دوستام جمع میشدم میرفتیم. شاید به خاطر اینکه تین ایجر یا بچه بودم و اینقدر که الان محافظه کارم اونقدر نبودم. حتی یادمه توی مراسم اولین جشن وبلاگی چی پوشیده بودم. اون روز زمستون بود یا پائیز یادم نیست. من با ۴ تا از دوستام رفتم. یادمه یه پالتو پوست و روسری سبز رنگ پوشیده بودم با یه کفش پاشنه بلند سفید و یک کیف سفید:) حتی اینم یادم هست که کمربند پالتوم رو گم کرده بودم و بدون کمربند تپل به نظر میرسیدم. اینم یادم هست که وقتی رفتم بالا چقدر همه تشویقم کردن. کاری که عمرا الان یعنی ۵ سال بعد بکنم. اون موقع بیشترین تعداد بازدید وبلاگم ۱۰۰ نفر در روز بود:)
* اما الان فکر میکنم برعکسه. یعنی اعتماد به نفس لازم برای رفتن به اینجور مراسم رو ندارم. مطمئنم خیلیاتون دلیلش رو میدونین. مخصوصا کسانی که توی شبکه های اجتماعی هستن و در جریان اتفاقاتش هستن. میدونین آدما تو دنیای واقعی همدیگه رو میبینن و وقتی همچین تعاملی هست هرچند که مخالف همدیگه هستن، به همدیگه فحش نمیدن و یا توی یه جمعی، دسته جمعی کسی رو هو نمی کنن. من تو دنیای واقعی فردیم که همیشه تحویل گرفته شدم(اسمایلی بی شوخی) حالا چه تو درسم چه کارم چه تحقیقم چه استادم چه روابط اجتماعی با آدمهای مختلف. ولی تو دنیای مجازی اکثرا برعکس بوده، نه به خاطر مذهبی بودن که من در مقابل خیلیا چندان ظاهر مذهبی ای ندارم به خاطر اونچه که خیلیا طرفدار چشم بسته و یا به قول خودشون مزدور جمهوری اسلامی مینامنش;-)) اینه که من صادقانه میترسم اینجور جاها برم و همچین جوایزی رو بگیرم. من حتی جشنواره وبلاگنویسان مسلمان و یا همچین چیزی که اسمشم دقیق یادم نیست هم رسما دعوت شدم ولی نرفتم! تازه اصلا جاهایی دعوت شدم که اگه بگم خیلیاتون باور نمی کنین!
* هیچوقت وبلاگم رو برای مطرح شدن و یا محبوب شدن ننوشتم و یا برای اینکه گروه و یا سازمان خاصی از من حمایت کنه (کمااینکه چنین پیشنهادی هم داشتم) من اینجا رو برای دل خودم مینویسم و به این جهت که یک نفر باید هرزچندگاهی برخی واقعیات رو بگه و بگه که به خاطر برخی منافع یک عده، چطور یک حقیقتی عکس جلوه داده میشه! اگه میرفتم همچین مراسمی، کافیه یه نفر اون وسط یه چیزی بپرونه! منم که حساس:دی اصلا دلم نمیخواد این فضای وحشتناکی رو که تو دنیای مجازی علیه من و امثال من هست رو به دنیای واقعی بکشونم. چون اصلا نمیتونم تصورشم بکنم که واکنش احتمالی من در اون لحظه چه خواهد بود. به اندازه کافی همین فضای مجازی برای اینکه به اندازه کافی هرزچندگاهی زار بزنم و هی خودم رو محدود کنم، علیه من هست، حداقل بذار دنیای واقعی همین طوری که هست بمونه. چون من آدم بسیار دل نازک و در حقیقت بی جنبه مخالفت و هو شدن و متلک خوردن هستم :دی تو یه جمله بخوام بگم من قبل از اینکه وبلاگنویس باشم اصلا یک دختر هستم بیشتر دلم میخواد تشویق بشم تا اینکه وارد فضایی بشم که خیلیها از من خوششون نمیاد و دلشون نمیخواد منو ببیننن و مطمئنا با دیدن من واکنشهای منفی دسته جمعی زیادی روی خواهد داد.
* پانوشت: مدیون منه هرکس که از این پست هرنوع سوء استفاده ای دال بر مظلوم نمایی، جنجال و چیزهایی شبیه به این بکنه.

