جائی برای دل خودم…

* آدم اوایل که وبلاگ مینویسه هی دلش میخواد تعداد بیشتری وبلاگش رو بخونن بعد هی دلش میخواد تعداد ویزیتورهاش بالا و بالاتر بره. بعدش به یه زمانی میرسه که تعداد ویزیتورهای وبلاگش زیادن. آدمها با طیفها و نظرات مختلف و بعد موافقین و مخالفین زیاد. حتی از دستش در میره کیا وبلاگشو میخونن راجع بهش چی فکر می کنن؟ همکارانش وقتی نوشته هاشو میخونن چی میگن؟ دوستانش؟ آشناهاش؟ اقوامش و… اونوقته که از وجود اینهمه غریبه و از ترس قضاوتهای منفی دلش میخواد برگرده به همون روزهای اول که هیچکس وبلاگشو نمیخوند و فقط واسه خودش مینوشت…

* الان داشتم پستهای مربوط به این همایش بانوان وبلاگنویس رو میخوندم. ظاهرا همه رفتن غیر از من. حتی خیلی از آقایون هم رفتن:) هرچند تو این مراسم اسمی از من برده نشده، اما نرفتن من به یه دلایل دیگه ای است. روزای اولی که من وبلاگ مینوشتم اون اوایل بازم قرارهای وبلاگی و مسابقه های اینطوری بود. من خیلی راحت با دوستام جمع میشدم میرفتیم. شاید به خاطر اینکه تین ایجر یا بچه بودم و اینقدر که الان محافظه کارم اونقدر نبودم. حتی یادمه توی مراسم اولین جشن وبلاگی چی پوشیده بودم. اون روز زمستون بود یا پائیز یادم نیست. من با ۴ تا از دوستام رفتم. یادمه یه پالتو پوست و روسری سبز رنگ پوشیده بودم با یه کفش پاشنه بلند سفید و یک کیف سفید:) حتی اینم یادم هست که کمربند پالتوم رو گم کرده بودم و بدون کمربند تپل به نظر میرسیدم. اینم یادم هست که وقتی رفتم بالا چقدر همه تشویقم کردن. کاری که عمرا الان یعنی ۵ سال بعد بکنم. اون موقع بیشترین تعداد بازدید وبلاگم ۱۰۰ نفر در روز بود:)

* اما الان فکر میکنم برعکسه. یعنی اعتماد به نفس لازم برای رفتن به اینجور مراسم رو ندارم. مطمئنم خیلیاتون دلیلش رو میدونین. مخصوصا کسانی که توی شبکه های اجتماعی هستن و در جریان اتفاقاتش هستن. میدونین آدما تو دنیای واقعی همدیگه رو میبینن و وقتی همچین تعاملی هست هرچند که مخالف همدیگه هستن، به همدیگه فحش نمیدن و یا توی یه جمعی، دسته جمعی کسی رو هو نمی کنن. من تو دنیای واقعی فردیم که همیشه تحویل گرفته شدم(اسمایلی بی شوخی) حالا چه تو درسم چه کارم چه تحقیقم چه استادم چه روابط اجتماعی با آدمهای مختلف. ولی تو دنیای مجازی اکثرا برعکس بوده، نه به خاطر مذهبی بودن که من در مقابل خیلیا چندان ظاهر مذهبی ای ندارم به خاطر اونچه که خیلیا طرفدار چشم بسته و یا به قول خودشون مزدور جمهوری اسلامی مینامنش;-)) اینه که من صادقانه میترسم اینجور جاها برم و همچین جوایزی رو بگیرم. من حتی جشنواره وبلاگنویسان مسلمان و یا همچین چیزی که اسمشم دقیق یادم نیست هم رسما دعوت شدم ولی نرفتم! تازه اصلا جاهایی دعوت شدم که اگه بگم خیلیاتون باور نمی کنین!

* هیچوقت وبلاگم رو برای مطرح شدن و یا محبوب شدن ننوشتم و یا برای اینکه گروه و یا سازمان خاصی از من حمایت کنه (کمااینکه چنین پیشنهادی هم داشتم) من اینجا رو برای دل خودم مینویسم و به این جهت که یک نفر باید هرزچندگاهی برخی واقعیات رو بگه و بگه که به خاطر برخی منافع یک عده، چطور یک حقیقتی عکس جلوه داده میشه! اگه میرفتم همچین مراسمی، کافیه یه نفر اون وسط یه چیزی بپرونه! منم که حساس:دی اصلا دلم نمیخواد این فضای وحشتناکی رو که تو دنیای مجازی علیه من و امثال من هست رو به دنیای واقعی بکشونم. چون اصلا نمیتونم تصورشم بکنم که واکنش احتمالی من در اون لحظه چه خواهد بود. به اندازه کافی همین فضای مجازی برای اینکه به اندازه کافی هرزچندگاهی زار بزنم و هی خودم رو محدود کنم، علیه من هست، حداقل بذار دنیای واقعی همین طوری که هست بمونه. چون من آدم بسیار دل نازک و در حقیقت بی جنبه مخالفت و هو شدن و متلک خوردن هستم :دی تو یه جمله بخوام بگم من قبل از اینکه وبلاگنویس باشم اصلا یک دختر هستم بیشتر دلم میخواد تشویق بشم تا اینکه وارد فضایی بشم که خیلیها از من خوششون نمیاد و دلشون نمیخواد منو ببیننن و مطمئنا با دیدن من واکنشهای منفی دسته جمعی زیادی روی خواهد داد.

* پانوشت: مدیون منه هرکس که از این پست هرنوع سوء استفاده ای دال بر مظلوم نمایی، جنجال و چیزهایی شبیه به این بکنه.

۲۷ نظر

  1. مریم ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۰۰ ب.ظ

    من که خیلی دلم می خواست ببینمت عزیزم.

    جواب به این نظر

  2. ویولت ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۰۷ ب.ظ

    خیلی چشم به راه دیدنت بودم حیف شد
    در ضمن خانم تبریک

    جواب به این نظر

  3. زهرا ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۱۴ ب.ظ

    مرسی ویولت عزیزم و مریم جان:)
    منم حیف شد که شماها رو ندیدم

    جواب به این نظر

  4. بولوت ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۲۰ ب.ظ

    تاییدیه ؟

    جواب به این نظر

  5. بولوت ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۲۲ ب.ظ

    ای بابا این جا که همیشه تاییدی بود
    تا من می خوام دو کلام خصوصی حرف بزنم بار عام میشه (خنده)

    جواب به این نظر

  6. زهرا ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۲۲ ب.ظ

    ای بابا :دی
    بولوت تو هر بار کامنت میذاری همینو میگیا :دی

    نه بعضی از کلمات میرن تو تائیدیه

    من رفتم تو مادریشن تو کامنتی نذاشته بودی که . سرکاری بود این؟ :پی

    جواب به این نظر

  7. بولوت ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۲۵ ب.ظ

    کلن من وقتی می بینم یه وبلاگ چند صد و گاهی بیشتر از هزار تا بازدید کننده داره متعجب می شم که چطور وبلاگ نویسا می تونن این همه خواننده رو تحمل کنن
    یه جوریه انگار بری وسط خیابون نوشته هات رو بخونی (تشویش)
    خدا صبرت بده

    این خصوصیه نبودا خصوصیه یه چیز دیگه بود (نیشخند)

    جواب به این نظر

  8. بولوت ۱۳۸۷-۰۷-۲۲، ۱۱:۲۹ ب.ظ

    می خواستم کامنت خصوصی بذارم چک کردم ببینم تاییدیه یا نه
    که تاییدی نبود کامنتم موند تو حلقم (شیطونک)

    اون کلماته چین منم استفاده کنم تو کامنت خصوصیام (خنده)

    جواب به این نظر

  9. لیلی ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ

    خیلی سخته که آدم وقتی سفره دلش رو باز میکنه یه عالمه آدم دورش بشینن!!
    حق با شماست. این که دائم بخوای نظرات مخالف رو جواب بدی یا بهش فکر کنی خیلی سخته

    جواب به این نظر

  10. خانم شین ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۶:۲۴ ق.ظ

    به نظر من آدمها توی دنیای واقعی ملاحظه کار تر هستن تا تو دنیای مجازی که من اسمش رو می ذارم دنیای فقدان چشمها. بهرحال به نظرم برو جایزه تو بگیر. چون خانم منیژه حکمت هم یه مقدار پول بهتون هدیه دادن. ۵۰ یا صد هزار تومن. من دلم می خواست ببیمنمت. حیف شد

    جواب به این نظر

  11. رهاا ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۷:۳۳ ق.ظ

    جالب بود نرفتی یعنی اصلا فکر نمیکردم که نری….
    ولی منم اگه جزء اون وبلاگنویسا بودم مطمئنم نمیرفتم…..
    ——————————
    درباره پست :برخی حسها رو باید محدود کرد
    شاید بهتر باشه بگیم ، باید مهارت استفاده از حسهامونو یاد بگیریم…..
    یه انسان باید کامل باشه و نه اینکه کلکسیونی از همه ی احساسات خوب رو داشته باشه و همه بهش بگن مهربون و صبور و ……
    گاهی لازمه نامرد باشی ، گاهی ام بی معرفت ، گاهی ام خشن و …..
    در اصل خدا ماها رو کامل خلق کرده ، همه جور حسی هم در ما وجود داره فقط باید مهارت استفاده ازشون رو بلد باشیم…..

    جواب به این نظر

  12. صبورا ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۸:۰۲ ق.ظ

    منم خیلی تو عکسایی که بچه ها تو وباشون گذاشتن دنبالت گشتم تا اینکه تو یه جا خوندم بنظرم وبلاگ وحید بود خوندم که نرفته بودی….به هرحال چند سالی میشه که نوشته های تو و ویولت را قبل بقیه می خونم موچ….و تبریک

    جواب به این نظر

  13. رهاا ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۸:۰۳ ق.ظ

    جالب بود نرفتی یعنی اصلا فکر نمیکردم که نری….
    ولی منم اگه جزء اون وبلاگنویسا بودم مطمئنم نمیرفتم…..
    درباره پست :برخی حسها رو باید محدود کرد
    شاید بهتر باشه بگیم ، باید مهارت استفاده از حسهامونو یاد بگیریم…..
    یه انسان باید کامل باشه و نه اینکه کلکسیونی از همه ی احساسات خوب رو داشته باشه و همه بهش بگن مهربون و صبور و ……
    گاهی لازمه نامرد باشی ، گاهی ام بی معرفت ، گاهی ام خشن و …..
    در اصل خدا ماها رو کامل خلق کرده ، همه جور حسی هم در ما وجود داره فقط باید مهارت استفاده ازشون رو بلد باشیم…..

    جواب به این نظر

  14. رها1 ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۸:۰۶ ق.ظ

    جالب بود نرفتی یعنی اصلا فکر نمیکردم که نری….
    ولی منم اگه جزء اون وبلاگنویسا بودم مطمئنم نمیرفتم…..
    ————————————————————
    درباره پست :برخی حسها رو باید محدود کرد
    شاید بهتر باشه بگیم ، باید مهارت استفاده از حسهامونو یاد بگیریم…..
    یه انسان باید کامل باشه و نه اینکه کلکسیونی از همه ی احساسات خوب رو داشته باشه و همه بهش بگن مهربون و صبور و ……
    گاهی لازمه نامرد باشی ، گاهی ام بی معرفت ، گاهی ام خشن و …..
    در اصل خدا ماها رو کامل خلق کرده ، همه جور حسی هم در ما وجود داره فقط باید مهارت استفاده ازشون رو بلد باشیم…..

    جواب به این نظر

  15. آزی ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۸:۰۸ ق.ظ

    به نظرم تو خیلی ترسیدی یا خیلی به این کامنت های مخالف پا دادی و تو ذهنت بزرگشون کردی . اتفاقا خیلی ها از همین رو راستی و صداقتت خوششون میاد . برای چی اینهمه خواننده داری ؟ چون با تو مخالفن ؟؟؟ نه بخاطر اینکه می بینن تو شهامتش رو داری خودت باشی . خیلی ها توی وبلاگشون یعنی حتی تو وبلاگشون نمی تونن و شهامت اینو ندارن که خودشون باشن . همه چیزشون رو می بازن اینجا و خودشون رو بقولی روشنفکر می خوان نشون بدن در صورتی که تو واقعیت چیز دیگه ای هستند . به خودت افتخار کن و اعتماد بنفس داشته باش .
    دیگه الان که هم سن و سال بچه ها رو نداری و هم اینکه درس خوندی و همه جوره بالغی . سعی کن اعتماد بنفس داشته باشی تا اون چیزی که هستی دیده بشی . والا منم دلم نازکه منم شده جلوی مدیرم توی شرکت و توی یه صحبت کاملا کاری بزنم زیر گریه . ولی دل نازکی دلیل این نمیشه که اینقدر خودتو دست کم بگیری و عقب بکشی و حرفت رو نزنی

    جواب به این نظر

  16. مهدی بوترابی ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۹:۱۲ ق.ظ

    با سلام و احترام. جاتون در جشن بانوان برتر وبلاگستان خالی بود. رتبه سوم شما در پاور پوینت جشن موجود و قابل دانلود است و بر خلاف مظلبی که نوشتید اسم شما عنوان شد. بعلاوه خود بنده معرفی شما را روی صحنه برعهده داشتم. اما میدانستیم که معمولا تشریف نمی آورید که آنجا نیز اشاره شد. به همین دلایلی که خودتان گفتید و احیانا غیره. همیشه موفق باشید

    جواب به این نظر

  17. ابک ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۱۱:۲۱ ق.ظ

    به نظر من باید میرفتی

    این صورتک کوچولو که پایین پایین وبلاگته چیه؟

    جواب به این نظر

  18. حسین شرفی ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۱۲:۱۱ ب.ظ

    “هرچند تو این مراسم اسمی از من برده نشده” …. یعنی چی ؟ لطفا در مورد این جملتون توضیح بدین …. آخه بی معرفتی هم حدی داره ….

    جواب به این نظر

  19. مریم ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۱۲:۵۰ ب.ظ

    پس الکی بود جلسه هه؟:))) پاراگراف آخرت روخیلی هستم. می فهمم دقیقن چی میگی.البته ترس از مواجه با اتفاقات و رفتار ها کلن خوب نیست اما باید اعتراف کنم منی که نه خیلی معروفم نه خیلی محبوب نه خیلی مخالف دارم نه خیلی موافق اما بازم از رفتار بعضی ها ناراحت شدم دیگه چه به رسه به تو. البته می دونم این حساس بودنمو می رسونه. به نظرم آدم ها تو واقعیت خیلی راحت تر ارتباط بر قرار می کنن و همون برخورد اولیه شون با هم هم خیلی عمیق تره تا یه رابطه دوستانه پر سابقه در دنیای مجازی. قبلن نظرم این نبود اما روز به روز دارم به این نتیجه می رسم.به هر حال که به نظره من چیزی رو از دست ندادی.به عنوان تجربه خوب بود اما به عنوان اینکه ادم دوستی رو ببینه نه.

    جواب به این نظر

  20. فرنگیس ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۳:۳۷ ب.ظ

    راستیاتش من از همون اوایل که تو مینوشتی می خوندمت البته اون موقع وبلاگ نداشتم ولی فکر میکنم اینقدر ها مهم نیست که حالا چه جور جوی ایجاد شده یا اصلا فلان دسته یا ادم ها راجب تو چی فکر میکنن !!! این پستتم شاید بیشتر یه درد و دل بود .پیش میاد دختر!!

    جواب به این نظر

  21. شیخ حقگو ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۶:۱۵ ب.ظ

    راستش خیلی وقت نیست مزتب نوشته هاتو می خونم ولی خوب خیلی وقته که با وبلاگتون اشنام.
    اتفاقا من هم وقتی که عکسا رو میدیدم -خوب اول بگم دوست داشتم ببینم کسایی که وبلاگشون رو می خونم چه شکلین- پیش خودم گفتم اینا چه جسارت و جراتی دارن که اینکار رو میکنن.
    بعضا هم خوب مواضع تند و تیزی توی تمام زمینه ها دارن.
    یه روز هم به ویولت گفتم تو با اینکه الان همه میشناسنت باید یه خورده توی بعض صحبتها محافظه کارتر باشی چون هزینه بعضی اظهار نظرها بالاست اونم تایید کرد و گفت که دیگه چاره ای نیست.
    و من فکر میکنم خیلیا میرن اینجا ها که تشویق بشن و من هم به عنوان یک پسر خیلی دوست دارم تشویق بشم ولی با این حال با اینکه جز صدوبلاگ نویس برتر بودم توی جشنشون شرکت نکردم به دلایلی که فرمودین و دلایل دیگر.
    موفق و پیروز باشید چه دردنیای مجازی و بیشتر در دنیای حقیقی

    جواب به این نظر

  22. امید ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۷:۴۵ ب.ظ

    اتفاقا کسایی هم که مخالفت میکنند اکثرا فقط تو محیط مجازیه ولی تو محیط واقعی همچین جراتی ندارن - یعنی همین قدر که تو محتاطی اونها محتاط ترند

    جواب به این نظر

  23. سمیرا ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۸:۱۹ ب.ظ

    موفق باشید همیشه

    جواب به این نظر

  24. ض ۱۳۸۷-۰۷-۲۳، ۱۱:۱۵ ب.ظ

    تو چته ؟ چرا اینقدر در مورد افکارت توضیح میدی؟؟!!!!!!!!!!

    جواب به این نظر

  25. jobin ۱۳۸۷-۰۷-۲۴، ۸:۳۵ ق.ظ

    *آدمها اگه پرتگاه زیر پایشونو نبینند می تونند روی یک تار مو هم راه بروند و وقتی آگاهی و نگاه درست می کنند و می فهمند چقدر با زمین فاصله دارند حتی روی یک پل با چهار متر عرض هم نمی تونند راه بروند .
    زهراجان تو الان اون پایین رو می بینی و برای همین اینجورجاها نمی ری
    *این رو هم فراموش نکن آدمهای بزرگ هرگز از داخل این جور جاها پیدا نشدند این جور تشکلها و جشن ها بدرد دوست یابی و تفریح می خوره تا به درد حرفه ای ها . آنچنان که هیچ پیامبری از هیچ معبد و عبادت گاهی انتخاب نشده ( همه شون چوبپان بودند و دور از جریان و هیاهوی جاری زمان خودشون ) ،هیچ وبلاک نویس بزرگی هم از اینجور جمع ها به وجود نمی آید .
    *همین داستان در رابطه باشعر و شاعری و انجمن های شعر صادق است . وقتی نیما اولین شعرهاشو در یکی از این محفلها می خوند همه ی بزرگان شعر اون زمان فکر می کردند این جوون روستایی داره هزیون می گه .
    نتیجه :
    برای بزرگ شدن ( در تمام زمینه ها ) به کوچیکی اتاقت و تنهایی و زحمت تکیه کن .
    ( می دونم کسی از من بعنوان نصیحت گر دعوت نکرده ولی حالا خودمون حس می گیریم دیگه ، کاریش نمیشه کرد)

    جواب به این نظر

  26. نگار ۱۳۸۷-۰۷-۲۴، ۵:۰۵ ب.ظ

    وب خیلی قشنگی داری موفق باشی

    جواب به این نظر

  27. houman danger ۱۳۸۷-۰۹-۱۷، ۵:۰۳ ب.ظ

    همیشه بزرگترین اتفاقات تو کوچکترین ثانیه ها رخ میدن شاید اون لحظه ای که تصمیم گرفتید نرید بزرکترین کار زندگیتونو انجام دادید.
    شنیدید که میگن خوابتونو واسه هر کسی تعریف نکنیدو فقظ به آب بگید؟؟!!!
    من فکر کنم اینجور موقغها اگه درد و دلاتو واسه هر کسی نگی جلوه ی قشنگتری داره
    یادتون باشه که همه اونجوری که تو میخوای فکر نمیکنن……. نه؟؟!!

    جواب به این نظر

نظر شما