۱۳۸۷-۰۷-۲۸
یک عکس و به تعداد آدمها داستان
یکی از دغدغه ها و یا نگرانی های این روزهای من داداشمه که توی یه شهر دیگه درس میخونه. هروقت زنگ میزنم و باهاش حرف میزنم ته دلم خالی میشه. خوب خیلی سخته دیگه:( تازه امروز که باهاش حرف زدم وسطای تلفن هرزچندگاهی مکث میکرد و من مطمئنم که اون لحظات بغض کرده بود. خوب دیگه زندگی تو یه شهر غریب… ![]()
* اونقدر حرف راجع به این عکسه دارم که دیروز پیداش کردم که نگو. یه حسی به من میگه به تعداد تنهایی تمام آدمهای دنیا تو این عکسه داستان هست… میشه به اندازه همه آدمها براش داستان ساخت و ساعتها در موردش حرف زد…

اما من مطمئنم این دوچرخهه مال یه دختر ریزه میزه ست که یه روزی دلش از همه آدمها میگیره و از این زندگی روزمره تکراری خسته میشه و سوار دوچرخه اش میشه و رکاب میزنه و میره و میره تا میرسه به یه جنگل خیلی دور… اونجائی که دیگه هیچ آدمی نبود و سکوت بود و خودش… بعدش دوچرخه اش رو به یه درختی تکیه اش میده و میره یه کم دورتر، اونجا زیر یه درخت بلند میشینه و با خودش فکر میکنه و با خودش حرف میزنه و …


سعید Reply:
آبان ۲۹م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۳ ب.ظ
ایشون بیسواد نیستند شما بیسوادی که نمیدونی در عالم تخیل و خیال همه چیز میشه
حتی اگر میگفت اینجا محل رفت آمد دوچرخه ها است هم نباید ایراد بگیری
گذشته از اون:
شاید دختره
دچرخه برادرش را برداشته